بر همین اساس رانک مدعی شد که تمامی اسطورهها الگوی مشترکی دارند که مربوط به نیمهٔ نخست زندگی قهرمان و ماجرای تولد و بلوغ اوست: قهرمان والدینی والامقام دارد، پیشگویی میشود که تولدش برای پدر (یا شخصیت پدرمانند) خطراتی دارد؛ در نتیجه پدر نوزاد را رها میکند تا بمیرد، اما حیوانات یا افرادی فقیر او را پرورش میدهند. وقتی بزرگ شد باز میگردد، پدرش را به انتقام میکُشد و به مقامی بلند میرسد. در این الگو، کشتن پدر در حقیقت نمادی است از نفرت ناخودآگاه اسطورهپرداز و مخاطبان اسطوره از پدر، بر سر تصاحب مادر.
در مقابل این نظریه، کارل گوستاو یونگ بیان کرد که اسطورهها دو دستهاند:
۱- اسطورههای مربوط به نیمهٔ نخست عمر، که به رابطه قهرمان و والدین میپردازد، و میخواهند سیر جدا شدن کودک از ناخودآگاه و شکلگیری خودآگاه که معطوف به جهان بیرونی است را نشان دهند.
۲- اسطورههای مربوط به نیمهٔ دوم عمر، که میخواهند سیر پیوستن مجدد فرد بزرگسال به ناخودآگاه، و رسیدن به توازن میان جهان بیرون و درون را نشان دهند.
جوزف کمبل در ادامهٔ نظریهٔ یونگ، بیان کرد که تمامی اسطورهها بر خلاف گفتهٔ رانک، مربوط به نیمهٔ دوم عمر قهرمان هستند، و بیانگر چگونگی رسیدن قهرمان به توازن میان جهان بیرون و درون میباشند. در نتیجه، کارکرد اسطوره تنها ارضای امیال کودکی افراد روانرنجور نیست، بلکه کمک به افراد بهنجار برای رشد یافتن و رسیدن به توازن است. کمبل هر چند وجود اعمال قهرمانی در نیمهٔ نخست عمر قهرمانان اسطورهها را قبول دارد، اما آن را صرفاً مقدمهای برای اعمال قهرمانی در نیمهٔ دوم عمر قهرمان میداند.
Post #813
246