هنگامی که با مفهوم «تغییر از من آغاز میشود» آشنا شدم، از خودم پرسیدم: «جهان به چه تغییری نیاز دارد؟».
با دقت به اندیشیدم و بهاین نتیجه رسیدم که انسانها دو شیوه تصمیمگیری دارند:
تصمیمگیری بر اساس ترس و طمع تصمیمگیری بر اساس ایمان به آفرینش و اصلاح.
بیشتر انسانها بر مبنای ترس تصمیم میگیرند: انتخاب شغل و کسبوکارشان برمبنای ترس از فقر است؛ نحوهی ارتباطشان با انسانهای دیگر برمبنای ترس از تنهایی، سرزنش یا تحقیر است؛ واکنششان به رویدادهای زندگی بر مبنای ترس از فقدان و ترس از دستدادن کنترل است.
تصمیمگیری بر مبنای ایمان برخلاف تصمیمگیری بر اساس ترس، براین پایه استوار است که «جهان علیرغم ناشناخته و غیرقابل پیشبینی بودن، جای امنی است و اتفاقات وحشتآور و خطرناک در کمین ما نیستند».
از آنجا که شناخت جهان در سطح کلان برای ما غیرممکن است، باور به امنبودن یا ناامنی جهان گزارهای آزمونناپذیر و ابطالناپذیر و بیشتر از جنس گزارههای دینی است تا از جنس گزارههای علمی، بنابراین متعلقشدن به این کلانروایت از جهان نه بر مبنای آزمون، بلکه بر مبنای آئینها و مناسک صورت میگیرد.
راهکار عملی این «آئین و مناسک» چیست؟(توضیح: این مقاله در سال ۱۳۸۴ نوشتهشده و در سال ۱۳۹۸ مود بازبینی و اصلاح قرارگرفتهاست.)
در تکتک انتخابهای زندگی، کوچک یا بزرگ (از پاسخدادن بهیک تلفن تا انتخاب در مورد یک سرمایهگذاری)، به خود نگاه میکنم تا ببینم بر اساس یک ترس یا یک طمع تصمیم میگیرم یا براساس میل به آفرینش و اصلاح؟! هرگاه بهاین نتیجه رسیدم که ترس از دستدادن یا طمع بهدستآوردن، انگیزهی انتخاب من است؛ آن فعالیت را متوقف میکنم. گرچه همیشه این خطر وجود دارد که در تشخیص انگیزههای ناخودآگاه خود دچار خطا شوم، بنابراین خودکاوی و نقد دائمی خویشتن یکی از فعالیتهای ضروری مستمر من در این مسیر است، چیزی که در مجموعه داستان – خاطره هایم (قصهها و غصههای اتاق درمان) بهنگارش آوردهام.
Channel ID: PsychoAnalyser