درنقاشی هدف یک دایرهی نارنجی در مرکز تصویر دیده میشود که برای من در آن زمان نمادی از جهان در دسترس بود؛ چیزی شبیه کرهی زمین، یعنی محدودهای از جهان که خودم در آن حضور داشتم و میتوانستم آن را تجربه کنم.
در اطراف این دایره، رنگها و فضاهای دیگری قرار گرفتهاند که برای من نمایندهی جهان بزرگتر و گستردهتری بودند که خارج از دسترس مستقیم من قرار داشت.
🪸ساختار تصویر برای من چیزی شبیه این بود:
من » جهان در دسترس من » جهان بزرگتر و غیرقابلدسترس🪸از هدف به مسئلهی معنا
و درون این جهانِ در دسترس، یک «هدف» قرار گرفته بود.
آن چیزی که در ۱۶–۱۷ سالگی برایم اهمیت داشت، نسبت میان این هدف و وسعت جهانی بود که میتوانستم تصور کنم.
برای من، هدف آنقدر که در زندگی شخصیام بزرگ و مهم بود، در مقایسه با وسعت کل جهان کوچک به نظر میرسید.
بنابراین مسئله فقط «کوچک بودن هدف» نبود؛ بلکه یک سؤال عمیقتر وجود داشت:
«چیزی که برای من اینقدر مهم است، در برابر این جهان به این بزرگی، چقدر اهمیت دارد؟»
این سؤال ما را از یک مسئلهی صرفاً عملکردی، مثل موفقیت یا شکست، وارد قلمرو معنا میکند.🪸چرا این مثال برای روانشناسی هنر مهم است؟
ممکن است یک فرد هدف مشخصی داشته باشد و برای رسیدن به آن تلاش کند، اما همزمان از خودش بپرسد:
«این هدف در زندگی من چه معنایی دارد؟»
«در مقیاس بزرگتر جهان چقدر اهمیت دارد؟»
«آیا چیزی که برای من مهم است، واقعاً ارزش این همه تلاش را دارد؟»
در روایت من از آن دوره، این موضوع با تجربهی دیگری هم ارتباط داشت: اینکه هنوز معنای زندگیام را پیدا نکرده بودم.
بنابراین این نقاشی را میتوان در کنار تجربهی آن دوره، بهعنوان بازنمایی تصویری یک پرسش وجودی دربارهی هدف، معنا و جایگاه فرد در جهان در نظر گرفت.
البته اینجا هم باید مراقب باشیم که از یک اثر هنری، نتیجهای قطعی دربارهی وضعیت روانشناختی فرد نگیریم.
نمیتوانیم صرفاً به دلیل کوچک بودن هدف بگوییم:
«این فرد احساس ناتوانی میکرد.»
یا:
«اعتمادبهنفس پایینی داشت.»
چنین نتیجهای از تصویر بهتنهایی قابل دفاع نیست.
معنای این عنصر را در این مورد مشخص، روایت خودِ خالق اثر روشن میکند.
یک نکتهی ظریف: هدف هنوز وجود دارد
نکتهی مهم دیگر این است که هدف در تصویر حذف نشده است.
هدف وجود دارد؛ فقط در مقیاس وسیعتری قرار گرفته است.
بنابراین نمیتوان این تصویر را صرفاً بهعنوان نمادی از ناامیدی یا بیهدفی خواند.
اتفاقاً ممکن است همزمان دو تجربه وجود داشته باشد:
داشتن یک هدف مشخص
و
تردید دربارهی معنا و اهمیت آن هدف در مقیاس بزرگتر زندگی.
این دو تجربه میتوانند کاملاً همزمان وجود داشته باشند.
و این همان چیزی است که هنر گاهی امکان بازنمایی آن را فراهم میکند: نه فقط یک احساس مشخص، بلکه رابطهی میان چند تجربهی پیچیده و حتی متناقض.
اگر من این نقاشی را بدون هیچ توضیحی به شما نشان بدهم، ممکن است شروع کنیم به تفسیر نمادها.شاید به همین دلیل است که بعضی آثار هنری، سالها بعد هم حرفی برای گفتن دارند؛ چون گاهی یک نقاشی پاسخ نیست، بلکه تصویرِ سؤالی است که هنوز در ذهن ما زندگی میکند.
ممکن است بگوییم:
«این دایره نماد زمین است.»
«این رنگها نماد جهاناند.»
«این اندازه نشاندهندهی احساس ناتوانی است.»
اما هیچکدام از این برداشتها را نمیتوانیم بدون پرسیدن از خالق اثر، معنای قطعی تصویر بدانیم.
حتی ممکن است منِ تحلیلگر، دایرهی نارنجی را چیز دیگری فرض کنم(مثلا یک خورشید سوزان) و بر اساس همان فرض، یک تحلیل کاملاً منسجم اما کاملاً اشتباه بسازم.
در اینجا دقیقاً اهمیت معنای شخصی اثر مشخص میشود.
برای من، آن دایره «جهان در دسترس» ویا حتی «انرژی» بود؛ جهانی شبیه زمینی که خودم در آن زندگی میکردم. فضای اطراف آن، جهان بزرگتر و غیرقابلدسترسی بود. و هدف، درون همین جهان در دسترس قرار داشت؛ اما در برابر وسعت جهان، کوچک به نظر میرسید.
بنابراین مسیر حرفهایتر این نیست که:
تصویر » تفسیر
بلکه بهتر است مسیرمان این باشد:
مشاهده » پرسش » روایت فرد » زمینهی زندگی » تفسیر محتاطانه
و این تفاوت یکی از اصول مهم در کار با آثار هنری در روانشناسی و هنردرمانی است.
ما قرار نیست معنای نقاشی را به جای مراجع تعیین کنیم؛ قرار است کمک کنیم معنای تجربهی خودش را بهتر ببیند، دربارهاش فکر کند و دربارهاش حرف بزند.
در مورد این نقاشی، چیزی که امروز برای من روشنتر شده، این است که آن نوجوان فقط یک «هدف» را نقاشی نکرده بود؛ او داشت نسبت میان خودش، جهانِ در دسترسش، جهانی فراتر از دسترس و معنای هدفش در این وسعت را تصویر میکرد.
✍🏻رِمینایگانه
📲 سایآرترِمینا |PsyArtRemina
🏢انجمن سای آرت
📖حلقهکتابخوانی
🪽پیامرسان بله : سایآرتِمن | انجمن | حلقه