ردِ تعدادی از کوچه و خیابانهای منشعب از آن را میگیرم و در هزارتویی که شهر نام دارد، گم میشوم. آهی میکشم و لبخندی به روی خیابانی آشنایی میزنم که زیر پایم قرار دارد.ناتوان - powerless
خانه؛ احتمالا باید یکچنین اسمی رویش بگذارم، اما مگر خانه به جایی نمیگویند که سقفی روی آن باشد؟
اما خیره شدن به ستارهها لذتبخشتر از خیره شدن به یک سقف ساده است.
دستکم من این را خوب میدانم؛ چرا که روزگاری را به یاد میآورم که بالای سرم سقفی واقعی بود، همان دورهها که نیازی نداشتم ستارهها همدمم باشند.
Post #2
3