شاید جایی در اعماق دلم، برای همین جهنمی که در آن بزرگ شدم دلتنگ شده بودم، یا شاید چون این مردم را میفهمم.
بیباک - fearless
PO @powerless_rm
شاید جایی در اعماق دلم، برای همین جهنمی که در آن بزرگ شدم دلتنگ شده بودم، یا شاید چون این مردم را میفهمم.

_میدونی، من یه ابدیت دیگه رو برای خودمون تصور کرده بودم. جایی خیلی دور از اینجا. ولی اگه این تمام چیزیه که داریم... پس از همینش هم نهایت استفاده رو میبریم. من میشم محافظت. رقیبت. رازی که زیر این بید منتظرت میمونه.بیباک - fearless
- شاهزاده، واقعا شاعر قابلی شدی!
+ و تو هم الهه شعر منی، عزیزم.
متاسفم که هربار چشمات رو میبندی مجبور میشی اون لحظه رو دوباره زندگی کنی.
با خوشی شروع شد و همین باعث شد آخرش بدتر هم بشه.
این مرگ تدریجی ماست؛ هر روز کنار هم بودن و هرگز با هم نبودن.
اشرافزادگان با نگاهشان زخم میزنند؛ خنده در گلویم میخشکد؛ شادی از برابر آیندهام میگریزد. چون من، خودِ نماد ضعفم.
آدمهای معمولی فرمان نمیدهند، آنها سر خم میکنند.
از بین تمام جاهایی که تصور میکنم بشینم، تخت پادشاهی آخرینشان است. سیاهچال؟ بله. لبهی تیغ؟ قطعا.
_من زیادی خودخواهم که بذارم اینقدر راحت از دستم بری.
_اگه حتی نفست بهش بخوره، کاری میکنم اون آخرین نفس عمرت باشه.
قرار بود تا دم مرگ کنار من باشد، نه مرد دیگری. قرار بود در این دنیا دوستش بدارم و در رستاخیز به سویش برخیزم. اما حالا به پادشاهی بسته شده و من چیزی جز مجری قتلش نیستم.بیباک - fearless
راستش برایم مهم نیست چه فکری دربارهی من میکند، دیگر اعتباری هم برای از دست دادن ندارم.
چرا نمیتوانستیم همانجا، در آن دشت شقایق بمانیم؟ اگر میخواست ملکه باشد، حاضر بودم باقی عمرم را برایش تاج گل بسازم... تا ملکهی من باشد. نه ملکهی کیت. نه ملکهی ایلیا. ملکهی من.بیباک - fearless
من همان هیولایی هستم که به شکارش رفتم. همان دیوی که او را به این تباهی سپرد. و میترسم وقتی دیگر برای او نجنگم، برای اینکه لایقش باشم، به هیولایی به مراتب بدتر بدل شوم.بیباک - fearless
کسی جز خودم را مقصر نمیدانم. من این بلا را بر سر او آوردم، بر سر ما، و بر سر این تمنا که او از آنِ تمام فرداهای من باشد.
همیشه بیباکانه در آن چشمهای اقیانوسی غرق میشدم، اما حالا، نمیتوانم غرق شوم وقتی او لنگرم نباشد.
محکومم روزهایم را در خدمت او بگذرانم، بیآنکه بر بالینش باشم. در سایهاش زندگی کنم، بیآنکه هرگز دیده شوم. عاشق دختری باشم که پیش از آنکه ملکه شود، جانم را برایش میدادم.بیباک - fearless
مگر نه اینکه خودش قول داده بود بانیِ نابودیام باشد؟ مگر پیشتر مرا به زوال نکشانده بود؟ او خانمانبراندازترین چیزیست که تا امروز آرزویش را داشتهام.بیباک - fearless