❇️ اندر احوالات پروفسور براون، به قلم دکتر عيسی صديق (1)
🔹دکتر عيسی صدیق در کتاب خاطرات خود با نام «يادگار عمر» از آشنايی و معاشرت خود با پروفسور ادوارد براون چنين مینويسد:
🔻پس از استقرار در لندن و آشنايی با محيط جديد، نامهای به پروفسور براون نوشتم و ورود خود و اشتياقم را به زيارت او اطلاع دادم. در جواب، با اظهار کمال محبت، مرا برای روز معينی از اوايل ماه اوت به کيمبريج دعوت فرمود.
🔻من هم در روز مذکور با قطاری که نوشته بود به طرف کيمبريج حرکت کردم. بيش از يک ربع ساعت طول نکشيد که قطار از ميان خانههای آجری و کارخانههای مستور از دود گذشت و به بيرون شهر لندن رسيد. اطراف خطوط آهن، تا چشم کار میکرد، همه جا سبز و خرّم و دلانگيز و فرحبخش بود. گاهی درختان بيد و نارون و سپيدار و سيب و گردو ديده میشد، و زمانی مزارع گندم و کاهو و کلم و لوبيا. اراضی بين لندن و کيمبريج عموماً هموار و از چمن پوشيده بود و گاوان بسيار تميز در ميان آنها به چرا مشغول بودند. تپههايی که در بعضی از نقاط به نظر میرسيد چنان سبز و باصفا و زيبا بود که چشمان را حقيقتاً لذت میبخشيد و حظّی زايدالوصف نصيب بيننده میکرد. بين تپهها و کشتزارها در برکههای کوچک و بزرگ و نهرها دستههای قو و مرغابی با ناز و کرشمه میخراميدند. خانههای روستايی به فاصلۀ چندصد متر از يکديگر برصفا منظره میافزود. قطار در حدود ساعتی پنجاه کيلومتر طی مسافت میکرد و در عرض راه در چهار شهر کوچک چند دقيقه توقف نمود و پس از يک ساعت و نيم به کيمبريج رسيد.
🔻پروفسور براون وخانمش در ايستگاه حاضر بودند و مرا با اتومبيل به خانه بردند. در آن اوقات در اروپا اتومبيل نادر بود و اين نخستين بار بود که من در اتومبيل شخصی سوار میشدم.
🔻خانۀ پروفسور براون کمی خارج از شهر در راه تروم پينگتن در باغ مصفايی به نام کاجستان قرار داشت. بالای مدخل عمارت به خط ثلث نوشته شده بود: «مرحبا اهلا و سهلا».
🔻در خانۀ مذکور همه چيز ايران را به ياد انسان میآورد: کتابخانۀ شخصی براون با چند هزار جلد کتاب و رساله و مرقّع به فارسی و عربی، اثاثيۀ خانه از فرش و قلمکار و سفره و پرده و روميزی و ظرف و قليان و تصوير و عکس و امثال آن.
🔻قبل از ملاقات او نمیدانستم که به فارسی سخن میگويد، ولی از همان لحظۀ ورود، با من به فارسی صحبت کرد، با لهجۀ شيرازی شيوا و شيرين بدون اندک اشکال در تلفظ «خ» و «غ» و «ق» که معمولاً مردم مغربزمين از ادای آنها عجر دارند. در بين گفتگو، به مناسبت موضوع، از اشعار سعدی و حافظ و مولوی مثال میآورد و به اندازهای خوشبيان و خوشسيما و فروتن و مهربان بود که انسان را فريفته و مجذوب اخلاق خود میکرد. انگشتری عقيق با سجع «ادوارد براون» در دست داشت و زنجير ساعتش از دانههای فيروزه به شکل تسبيح بود.
🔻به اندازهای به ايران و ايرانی عشق میورزيد که معايب ما را نمیديد، و همه چيز ايران به نظرش حُسن مینمود.
🔻در اطاق کارش اين اشعار به خط زيبا بر کاشی منقوش بود:
مقصد ز کاخ و صفّه و ايوان نگاشتن
کاشانههای سَربهفلک برفراشتن
گلهای رنگرنگ و درختان ميوهدار
در باغ و بوستان ز سر شوق کاشتن
دانی که چيست؟ تا به مراد دل اندر آن
يک لحظه دوستی بتوان شاد داشتن
ورنه چگونه مردم عاقل بنا کنند
از خاک خانهای که ببايد گذاشتن؟
🔻چندی پس از ورود به خانه، ناهار بسيار لذيذی صرف شد، آنگاه پروفسور براون کتب و رسالاتی که تأليف کرده بود به من ا رائه داد و از آنها که قبلاً برايم نفرستاده بود نسخهای اهدا کرد.
🔻سپس با اتومبيل در شهر مرا به گردش برد و کتابخانۀ دانشگاه و دو سه مدرسه را از نزديک نشان داد که از بعضی جهات، مدارس علوم دينی خودمان را به ياد میآورد. عصر به خانه بازگشتيم و چای را در چمن محصور از گلهای رنگارنگ صرف کرديم.
🔻در پايان روز، مرا به ايستگاه راهآهن برد و تا پلۀ قطار بدرقه نمود و با کمال ملاطفت اظهار اميدواری به تجديد ديدار کرد....
https://www.postbook.ir/uploaded/106-h.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
Post #686
561