🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9️⃣3️⃣1️⃣
❇️ روز نوزدهم/1
🔸 مشهد امام رضا [ع]
🔹اين طولانیترين سفر من با اتوبوس در ايران بود؛ 12 ساعت وول زدن و خواب تکه و پاره. بعد از انتظاری دراز و پس از آنکه اصلاً فکر نمیکردم اين سفر سرانجامی داشته باشد، بالاخره به شهر مقدس مشهد رسيدم. زوّار، با نشستن در اتوبوسهايی که در گوشه و کنار پايانه مسافربری ايستاده بودند، عازم هتلهای نزديک حرم امام رضا شدند، اما من فعلاً دنبال اتوبوس هرات میگشتم که فردا اولين مقصدم در خاک افغانستان است و بايد زودتر جزئيات زمان حرکت را بدانم. کنار يکی از اتوبوسهای فرسودهای که زير تابلو «هرات» ايستاده بود، چند افغانی را ديدم و يکی از آنها يعنی «حسن علیزاده» که قبلاً مترجم ارتش آمريکا بوده، با انگليسی روان و به لهجه آمريکايی غليظ گفت که اتوبوس هر روز ساعت 8 صبح حرکت میکند تا با عبور از مرز ساعت 2 بعدازظهر به شهر هرات برسد. از ديدنش خوشحال شدم و به اين اميد که شايد در هرات يکديگر را ببينيم، شماره تلفنهای هم را يادداشت کرديم. بيشتر مسافران اين اتوبوس افغانیهايی بودند که اصلاً انگليسی نمیفهميدند.
🔹به بدن خسته خودم کش و قوسی دادم و به سوی نزديکترين اتومبيلی رفتم که مرا به منزل «حامد» دوست «فائزه» در تهران، که او هم دوست «فرهاد» در اصفهان بود، برساند. بله، من تا امروز چقدر خوششانس بودهام که شبکه CS تا اقصا نقاط ايران کشيده شده است.
🔹حامد در «کوی امام هادی» دور از مرکز شهری که زائرانِ حرم همه خيابانهايش را شلوغ کردهاند، زندگی میکند. با خندهای گرم که از ميان سبيلهای بلند و کمانیاش پيدا بود، به پيشواز من آمد. لاغراندام است و موهايی کمپشت دارد و آدمی است بینهايت ساده و افتاده. فوراً به من خوشآمد گفت و من هم از اينکه در روزی نامناسب به سراغش آمدهام، عذرخواهی کردم؛ چرا که او هم همين امروز از سفر ترکيه برگشته و از مسير تهران به مشهد آمده است. اول تعجب کردم که چطوری توانسته است بليت قطار مشهد را بگيرد، اما وقتی فهميدم که آن را يک ماه قبل تهيه کرده، شگفتیام برطرف شد. نخستين پيشنهادی که به من کرد بهترين پيشنهادی بود که میتوان به يک مسافر کولهبهدوش داشت: «دوست داری لباس چرکاتو توی ماشين بندازی؟» نتوانستم از قبول اين پيشنهاد بگذرم؛ چون من فردا میخواهم به هرات بروم و بايد همه لباسهايم تميز باشد. چه میدانم که آيا کجای آن کشور ماشين لباسشويی يا حتی آب و صابون پيدا میکنم؟
🔹با اينکه در اين خانه کوچکِ يکخوابه تنها زندگی میکند، صبحانهای سريع اما خوشمزه برای من آماده کرد. حامد مهندس شهرسازی است و مهندسی را در يکی از دانشگاههای مشهد خوانده است. اصلاً فکرش را نمیکردم که آموزش دانشگاهی در رشتههای پزشکی و مهندسی به زبان فارسی باشد؛ اين ملت چنان به زبان خودشان افتخار میکنند که همه اصطلاحات رشتههای علمی و پژوهشی را «فارسیسازی» کردهاند.
🔹ديوارهای فضای کوچکِ هال، پر از تابلوهای پازل با اندازههای مختلف بود. يکی از تابلوها تصوير رنگی پرندهای در جزيره گالاپاگوس و ديگری عکس جانورانی وحشی در يک جنگل انبوه بود. قطعات پازلها بسيار کوچک بود و هر تابلو بين يک تا سه هزار قطعه داشت. به نظر میرسد که حامد عاشق پازلهايی است که جور کردن هر يک از تابلوهای آن سه تا چهار ماه وقت میبرد. «خدا قوت، جوون! من که وقتی با دخترم پازل میچينم، بيشتر از صد قطعه به اندازه کف دست را تاب نميارم». تا شستوشوی لباس در ماشين نيمهاتوماتيکی که راهاندازی آن برنامه پيچيدهای دارد، تمام بشود، يک ساعتی در باره سفرم به ايران و برنامه سفر به افغانستان با هم گپ زديم. برادرش هم آمد تا برگشتِ سالم او از سفر را خوشآمد بگويد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #611
176