🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 8️⃣3️⃣1️⃣
❇️روز هجدهم/4
🔹پس از بازديد واقعاً سوزناک و دراماتيک قبور هزاران شهيد، از بهشت زهرا برگشتم و برای آنان آمرزش خواستم. بار ديگر با مترو به ميدان انقلاب رسيدم. در اين ساعت روز، خيابانها شلوغتر شده است. بهسرعت وسايلم را از هتل برداشتم و به دنبال يک تاکسی بودم که مرا به پايانه برساند. ترافيک شديد خيابانها مرا به وحشت انداخت که نکند فرصت کافی برای رسيدن به اتوبوس نداشته باشم. کوله بزرگم را هم در کنار کيف دوربين و سهپايه به دوش انداختم. هر چه گشتم ايستگاه موتورسيکلتهای کرايه را پيدا نکردم که از شر اين شلوغی خلاص شوم و بهموقع به اتوبوس برسم. از راننده موتورسيکلتی پرسيدم که آيا میتواند با اين اسباب و اثاثيه مرا به پايانه برساند. در حالی که میگفت: «چهار نفر» با افتخار به موتورسيکلتش اشاره کرد که يعنی نه فقط يک نفر با کيف و کوله، بلکه چهار نفر را هم میتواند برساند. با احتياط سوار شدم و دستم را دور کيف و وسايلم حلقه کردم. با سرعت و ويراژ شلوغیهای خيابان را پشت سر میگذاشت. تصميم گرفتم که وقتی به قاهره برگشتم، يک موتورسيکلت بخرم؛ تجربه تهران نشان داد که با اين وسيله میتوان ساعات اوج ترافيک قاهره را نيز شکست داد. در بين راه خندهدارترين سؤالی را که کسی میتواند بپرسد، از من پرسيد: Made in?. پس از اندکی فکر، تازه فهميدم که منظورش اين است که از کدام کشور آمدهای؟ و گفتم: «Made in Egypt حاجی!»
🔹از اينکه مصری هستم، خيلی خوشحال شد و توضيح داد که مصر را دوست. از اوضاع سياسی ما پرسيد و اظهار خوشوقتی کرد که دقيقاً به تعبير او، از دست «اخوان المنافقين» راحت شدهايد. با عربی دست و پا شکستهای گفت: «مصر مردمش مسلمونن، اما دولتش نه». يعنی او هم معتقد است که دين برای زندگی مردم است، نه برای دولت و سياست. حتی راننده موتورسيکلت هم با اين وضعيت ميانهای ندارد.
🔹به پايانه مسافربری رسيدم و اکنون فرصت کافی دارم تا در ساندويچفروشی آنجا ناهاری بخورم. فرهنگ «فست فود» هنوز خيلی به جنگ فرهنگ سنتی ايران نيامده است؛ برای همين، يافتن يک غذای آماده باکيفيت، خيلی سخت است و حتی غذاهايی که در مکانهای عمومی عرضه میشود، ترکيبی از خوراکیهايی است که همان جا پختوپز میکنند. اتوبوس خودم را بهراحتی پيدا کردم و بار و بنهام را در آن گذاشتم و در صندلی خودم نشستم. به نظر میرسد که مسافران اين اتوبوس، چون در آستانه زيارت امام رضا هستند، حال معنوی خوبی دارند. بهآسانی میتوان انگشترهای بزرگی را در دستهای مسافران ديد. کسی که پيش روی من نشسته، انگشتری در دست دارد که نگين زردرنگش به بزرگی يک زردآلو است.
🔹هنوز نيمساعت به حرکت اتوبوس يعنی ساعت شش مانده بود که نصف اتوبوس پر شد. يادم آمد که شلوارِ راحتیِ مخصوصِ سفر را نپوشيدهام؛ بهسرعت بيرون آمدم و به سراغ صندوق بغل اتوبوس رفتم تا آن را از داخل کيف بردارم و به دستشويی بروم و سريعاً آن را بپوشم. شاگرد شوفر به دليل اينکه بدون اجازه او درِ صندوق را باز کرده بودم، داد و بيداد راه انداخت، عذر خواستم و خيلی تند برای پيدا کردن و برداشتن شلوار سراغ کيف رفتم و پس از آن بقيه لباسها را با زور در کيف جاساز کردم و بهعجله آن را بستم. اجازه نداد که به دستشويی بروم و از من خواست که فوراً سوار شوم. شلوار در دست، بالا آمدم و اتوبوس درهايش را بست و راه افتاد. اين مسير که بيش از 12 ساعت به درازا میکشد، طولانیترين مسيری است که در اين سفر پيمودهام و اصلاً تحملش را ندارم که اين همه مدت شلوار جين به پا داشته باشم. صندلی کناری و همين طور تک صندلی همرديف من خالی بود، با استفاده از نور اندک داخل اتوبوس، بدنم را با کاپشن پوشاندم و خيلی بیسروصدا و سريع شلوار جين را درآوردم و با سرعتی دوچندان شلوار راحتی را پوشيدم. مطابق قانونِ «در کشوری که احدی تو را نمیشناسد، راحت باش»، اين عمليات با موفقيت به پايان رسيد.
🔹اتوبوس نيم ساعت بعد از راه افتادن از پايانه جنوب دوباره ايستاد و بقيه زوار امام رضا سوار شدند و ديگر صندلی خالی نداشت. شروع کردم به خواندن کتابی در باره ملت و سرزمين افغانستان تا از نظر روحی خودم را برای بازديد از کشوری که به آنجا خواهم رفت، آماده کنم. در باره ايران خيلی مطالعه کرده بودم، اما هنوز چيز زيادی از افغانستان نمیدانم. سعی کردم بیاعتنا به صدای بلند سخنرانیهای مذهبی فارسی که از بلندگوی اتوبوس پخش میشد، تمرکز خودم را حفظ کنم. میدانم که لازمه سفرهای مذهبی اين است که پيش از رسيدن به مقصد، فضای اتوبوس سرشار از خطابههای دينی و قرائت قرآن شود. اين سفر بيش از هر چيز شبيه سفر به مدينه منوره است. خودم را به خوابی پر از وصله و پينه سپردم و به انتظار آخرين روز سفر در ايران و شوق ديدار از شرقیترين منطقه آن کشور، يعنی اقليم خراسان ماندم.
Post #608
125