🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 8️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/5
🔹از اين محروميت، احساس ناکامی میکردم، ولی به محض اينکه به مقصد رسيدم، شادمانی چنان بر من چيره شد که همه چيز را از ياد بردم. داربستهای کارگران در هر گوشهای برپا بود و تا هنگامی که در ميان قلعه بودم، لحظه به لحظه کارگران بيشتری میآمدند تا با کاوشهای خود بخشهای پراکنده قلعه را پيدا کنند و به صورت واقعی آن دست يابند؛ زيرا تصويری که از قلعه وجود دارد چيزی جز نمايی خيالی بر اساس اسناد خطی تاريخی نيست. قلعه دارای چندين آب انبار و منبع نگهداری مواد غذايی است که شرايط را برای مقاومت ساکنان در برابر محاصرههای تحميلی از سوی سپاهيان دشمن فراهم میکند. هيچ بازديدکنندهای وجود نداشت و تک و تنها بودن کمک خوبی برای انديشيدن و درنگ بيشتر بود. در اثنای تفکر، بارها و بارها مغولان را نفرين کردم که بسياری از شهرها از جمله سمرقند و توس و نيشابور و ری و حتی بغداد را زير و زبر کردند و با وحشیگریهای افراطی خود در رفتار با دشمنانشان، نشانی از تمدنهای پيشين بر جا نگذاشتند. تا ساعت هشت، يک ساعت را همان بالا ماندم. تا ظهر که قرار است حرکت کنم و برای رسيدن به رشت حدود سه ساعت راههای کوهستانی را بپيمايم، زمان زيادی دارم. مسير برگشت را با آرامش پايين آمدم، تا از باقيمانده آثار قلعه عکس بگيرم. در راه بازگشت، کمی در کنار کارگرانی که برای فرار از سرما هيزم آتش کرده بودند، نشستم، تا انگشتانم را که از سرما کبود شده بود، گرم کنم. عوامل نظارت بر آثار تاريخی مانع عکسبرداری از عمليات کاوش شدند و من هم به تقاضای آنان احترام گذاشتم و اندکی از مستندسازی گزارش گوشه و کنار قلعه دست کشيدم و کوشيدم تا باغهای پنهانی را که مارکوپولو و ولاديمير بارتول در رمانهای تخيلی خود ترسيم کردهاند، در ذهنم به تصوير در آورم. پشت قلعه شيب تندی است که با کوههايی ديگر احاطه شده و اصلاً وجود باغهای کذايی را ناممکن ساخته است. رؤياپردازی نويسنده در توصيف بهشت پنهان و به تصوير کشيدن رودها و دخترکان بسيار بديع و تازه بوده است. رنگ کوههای واقع در پشت قلعه از قهوهای تا قرمز متفاوت است و بخشهايی از آن با بوتهها و درختچههای کوهستانی سبز پوشيده شده است. در تمام اين مدت ابرها پراکنده نشدند و از هوايی که بهزودی سرد و بارانی خواهد شد، خبر میدادند.
🔹به ساختمان مهمانپذير برگشتم تا صاحبخانه را برای آماده کردن صبحانه بيدار کنم. بين کره و عسل يا پنير و تخم مرغ مرا مخير کرد و من طبعاً عسل را انتخاب کردم که نياز زيادی به افزايش کالری برای ذخيره انرژی داشتم. در طول عمرم اين قدر کره و عسل نخورده بودم؛ چون از فرط گرسنگی و سرمای امروز صبح به خودم میپيچيدم. چای داغ فراوان هم به احساس گرما کمک میکرد. صبحانه را که خوردم با راننده تماس گرفتم تا به طرف رشت راه بيفتيم، قول داد که نيم ساعت ديگر خودش را میرساند.
🔹راننده بهموقع رسيد و وسايلم را در ماشينش گذاشتم و گازرخان را به سمت دشتِ پيش رو ترک کرديم. با حرارت از راننده پرسيدم که تا رسيدن به رشت چقدر وقت داريم؟ با زبان فارسی و با لحنی حاکی از خستگی و عصبانيت پاسخ داد که: «بسته است، بسته است!» با داد و بيداد پرسيدم: «يعنی چی که بسته است؟ از ديروز نمیدونستی که راه بسته است؟» پس حق با رضا بود که از لابهلای کوههای آن طرف، راه ماشينرو به سمت رشت وجود ندارد. راننده توضيح داد که تا ساعت يک به قزوين میرسيم، ساعت چهار در رشت هستيم و ساعت پنج در ماسوله. همه آرزوهای من برای استفاده از وقت امروز صبح نقش بر آب شد. اگر اين را میدانستم، اين قدر وقت خودم را برای چرخيدن در روی قلعه الموت هدر نمیدادم. خشم خودم را فرو بردم و بارانی از ناسزا به زبان عربی نثار راننده کردم که با اين حقهبازی تصميم داشت مسافرهای گازرخان به قزوين را هم با خودش بياورد و من با سادگی و انعطافی که داشتم، حرفش را باور کردم. سر خودم را به تماشای چشماندازهای خيرهکننده طبيعت دشت و کوه و روستاهای پراکنده در لابهلای درختان اين سو و آن سو گرم کردم و راه پر پيچ و تاب و خطرناکی را که در ميان کوه و دشت بالا و پايين میرفت در روشنای روز ديدم. راننده در عبور از اين پيچهای تند بايد خيلی مواظب باشد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #593
83