🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 7️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/4
🔹آسمان حتی پيش از برآمدن خورشيد روشن بود، و تابلوهای راهنما بهراحتی راه مارپيچی را که از کنار تپه بالا و پايين میرفت و به قله کوه میرسيد، نشان میداد. سکوت سنگينی بر فضا سايه انداخته بود. در پايان مسير عبور از تپه، تنها آوازی که به گوش میرسيد، صدای شرشر آبی بود که از کوه سرازير شده و با گذشتن از لابهلای خرسنگهای رودخانه به گازرخان میرسيد. مسير صعود را با شوق و ذوق فراوان، تازه اينجا شروع کردم و در راه مشخصی افتادم که گاه با پلههايی به ارتفاع 20 تا 30 سانت بالا میرفت. به دليل عجلهای که برای رسيدن به هنگام طلوع خورشيد داشتم، ماهيچههای پايم درد گرفته بود. اندکی پس از صعود، درّهای ژرف و پيچدرپيچ در افق پيشِ رو نمايان شد که از هر سو با کوه و ابر و پستی و بلندی احاطه شده بود و روستای گازرخان به سان سکونتگاهی بسيار حقير در وسط جنگلی انباشته از درخت ديده میشد. تا چشم کار میکرد در جایجای اين دره پهناور، انبوهی از درختان سرسبز روستاهای کوچکی را در دل خود جای داده بودند.
🔹پيچوخم راه رو به بالا بيشتر شد و نشانههايی از ترميم و بازسازی در بخشی از ديوارهای باقيمانده از قلعه نمايان گرديد. نمیدانم خورشيد از کدام سو طلوع میکند؛ قلل کوههای اطراف همه پوشيده از ابر و مِه است و از رنگ و روی آسمان نمیتوان چيزی را فهميد. اندکی ايستادم تا نفسهای به شماره افتادهام را تازه کنم. از پايين مسير صدای دو مرد را شنيدم که به زبان فارسی صحبت میکردند و بدون توجه به راهپلههای بلند از راهی که کنار آن بود، با صلابت و آرامی بالا میآمدند. قيافهشان حاکی از آن بود که به صعود از اين کوه عادت دارند. هر کدام کيسهای در پشت و لباسهايی ساده و سبک و ساده بر تن داشتند، بهآرامی از کنار من گذشتند و خيلی چالاک و بدون آنکه آثار خستگی در چهرهشان ديده شود، به راه خود ادامه دادند. وقتی به دنبال آنها افتادم، تازه فهميدم که اين پلههای بلند بوده که مرا از پا انداخته است. در هر گوشهای که قدم میگذارم يکی از رخدادهای داستان الموت در ذهنم شکل میگيرد و اکنون به برجهای بلندی که برای نگهبانی و دفاع از قلعه برافراشته شده است، میانديشم. ولايمير بارتول در رمان خود از حادثهای سخن میگويد که در ماجرای محاصره قلعه برای يکی از سربازان دشمن رخ داده است. نماينده سپاهی که قلعه را در محاصره داشت، برای گفتوگو با حسن صباح و ارائه پيشنهادهايی برای تسليم شدن وی، به قلعه رسيد. شيخ کوهستان به او گفت که فدائيان اندک او هيچ کدام از شرايط را نپذيرفتهاند و آمادگی دارند که در راه دعوت به آيين خود و دفاع از قلعه از جان بگذرند. آنگاه حسن صباح يکی از سربازان را فرمود تا از فراز برج نگهبانی قلعه که مُشرف به ميدان مذاکره ميان طرفين بود، خود را به پايين پرتاب کند، در پی اين دستور، سرباز فرمانبردار از برج بالا رفت و خود را از ارتفاع دهها متری به پايين افکند و در پيش چشم نماينده گروه مذاکرهکننده بر زمين افتاد. حسن صباح همان جا به سربازی ديگر فرمان داد تا خنجری را در قلب خود فرو کند، و او بیدرنگ چنين کرد. اين رخدادها وحشت و هراسی در دل نماينده مذاکرهکننده انداخت و شکست روحيه وی سبب شد تا محاصره قلعه و سپاه فدائيان برداشته شود.
🔹به راه خودم تا بالای قلهای که بهکندی نزديک میشد، ادامه دادم، اندکاندک پايه ديوارهای پت و پهنی که پيرامون صخره سهمگين و باشکوه کشيده شده بود، نمايان گرديد. قلعهای عجيب دستنايافتنی! يکی از تابلوها به من میگفت که به ورودیِ پايين قلعه که اتاقهای سربازان و اصطبل اسبها در آنجا قرار داشت، رسيدهام. راه چنان همواره بود که حيوانات هم میتوانستند از آن بگذرند. پرچم الَموت و پرچم ايران بر فراز کوه در اهتزاز بود و بالاترين نقطه کوه را نشان میداد. در حالی که به صعود ادامه میدادم، ديدم که آن دو مرد در سايهبانی که برای در امان ماندن از باران با سقفی فلزی پوشيده شده است، ايستادهاند؛ گويا از کارگران اداره ميراث هستند که کيسههای خود را باز کرده و ابزار و ادوات حفاری و کندهکاری را بيرون آوردهاند و آماده کار روزانه خود بر روی يکی از آثار ويرانشده هستند. سلامی کردم و به راه خود ادامه دادم.
🔹با نزديک شدن به قله کوه و افزايش سرما و سرعت باد، بدنم به لرزه افتاد. با همه شتابی که در بالا آمدن داشتم، باز هم نتوانستم لحظه طلوع را ببينم، فکر کنم يک ساعتی میشود که خورشيد بالا آمده باشد، افق آن قدر ابری و مهگرفته است که مجالی برای تماشای طلوع نيست.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #592
73