🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/3
🔹گفتنی است که مارکوپولو در سال 1254 به دنيا آمده و در سال 1256 همزمان با حمله ويرانگر مغول به ايران و آسيای ميانه، قلعه الموت نيز در آتش سوخته است؛ بدين ترتيب، آيا وی در دو سالگی از اين قلعه بازديد کرده است؟ غربيان نمیتوانند وجود پيروان از جان گذشتهای را تصور کنند که بدون ديدن بهشت و رفتن به آن تحت تأثير حشيش، تنها در پندار خود به شهادت و زندگی در بهشت، ايمان آورده باشند. آنان گمان کردهاند که هيچ کس بی آنکه با چشم خود بهشت را ببيند، دست به اقدام انتحاری نمیزند. با توجه به ممنوعيتهای ناشی از آموزههای دينی، چه بسا شرق هم نتواند وجود کسانی را که چنين اقدامات انتحاری را مرتکب میشوند در باور خود بگنجاند؛ بنابراين، واقعيت داستان برای هميشه در زير آوارهای اين قلعه بزرگ تاريخی مدفون خواهد ماند. نويسنده رمان «الموت» با الهام فراوان از قصهپردازیهای مارکوپولو و داستانهايی که دهها سال پس از پايان افسانه حشاشين به گوش میخورده است، جزئيات خيرهکنندهای از اين افسانه را به تصوير میکشد.
🔹برخی از منابع تاريخی برای نامگذاری «حشاشين» دلايل ديگری میآورند: يا آن را صورتی از واژه «حساسان» منسوب به «حسن صباح» میشمارند، يا برگرفته از «عساسان» قلمداد میکنند که يکی از اشتقاقات لفظی کلمه «عسس» به معنی شبگرد نگهبان قلعه است، و يا شکلی از «اساسين» به معنای مؤسسين میدانند؛ يعنی کسانی که اساس و بنيان نيروی خود را در الموت بنا کردهاند. کلمه Assassins به فرهنگ واژگان غربی هم وارد شده است؛ زيرا صليبیها در بيم و هراس از کسانی که شاهان و فرماندهان آنان را میکشتند، فدائيان اسماعيلی را «اساسان» ناميدند، ريشه اين کلمه انگليسی به همين تعبير برمیگردد که به معنای «تروريستهای حرفهای» است؛ از همين رو، اسامه بن لادن بنيانگذار شبکه «القاعده» را حسن صباح دوران معاصر میدانند که پيروان خود در تشکيلات انتحاری را اين گونه آموزش داده است که کشتن غافلگيرانه بيگناهان و کشته شدن در مسير اين هدف، راهی ميانبر به سوی بهشت است؛ و بدين ترتيب، نادانی و روحيه حماسی جوانانی را که هيچ اميدی به آينده ندارند، پلی برای اسطورهسازی «القاعده» کرده است. بسياری از تحليلگران، انديشه شکلگيری «القاعده» را به گروه فدائيان حسن صباح ارتباط میدهند که بیترديد در زيرکی و انديشهاش نبوغی ديوانهوار داشت و در روزگار خود، برای ترويج آيين و گسترش قلمرو نفوذ افکارش، نقشه سياسی سراسر منطقه را دگرگون کرد.
🔹از تاريخ الَموت و حسن صبّاح و حشّاشين بيش از حد سخن گفتم، اما شما هم اگر اين داستانها را میخوانديد، همين قدر شيفته اين مرحله از تاريخ کشورها و خلافتهای اسلامی میشديد؛ من اگر بهجز قلعه الموت هيچ جای ديگری از ايران را نمیديدم، برايم بس بود.
🔹ارکستر صبحگاهیِ زنگهای بيدارباش با آواهای مختلف شروع به نواختن کرد و در فضای خالی اتاق پيچيد. اصرار داشتم که پيش از طلوع آفتاب از خواب برخيزم تا برای تماشای خورشيدی که از پشت قلعهای ايستاده بر فراز کوه برمیآيد، وقت کافی داشته باشم. ديشب که به اينجا رسيدم، جز چند چراغی که در کوچههای گازرخان میدرخشيد، تاريکی آن قدر فضای مقابل اتاق را فرا گرفته بود که نمیتوانستم بلندای قلعه را حدس بزنم. چون فکر کردم که صعود از کوه يک ساعت وقت میگيرد، ساعت پنج صبح از خواب برخاستم. دو پتويی که روی خودم انداخته بودم و دو تايی که زير پهن کرده بودم، مرا از سرمای اتاق لخت و عريان نجات نداده بود. بيدار که شدم دنبال دستشويی گشتم تا آماده رفتن بشوم. جای بسيار ابتدايی و سادهای است، اما برای يک شب ماندن من کافی بود. ديشب شام نخوردهام، اين وقت صبح هم خبری از صبحانه نيست. گرسنگی به من فشار آورده است، اما چيزی جز يک شير آب به چشمم نخورد که خودم را برای دو سه ساعت آماده نگه دارم. بايد پيش از آمدن به اينجا از بقالی بين راه چيزی برای خوردن تهيه میکردم، اما اصلاً به فکرم نرسيده بود که اينجا تا اين اندازه ابتدايی است. چند تا لباس کاملاً ناهمرنگ روی هم پوشيدم و به راه افتادم. مِه بيرون از خانه حاکی از آن بود که هوای بيرون بسيار سردتر از خانهای است که روی اين تپه کوچک پر از درخت قرار دارد. در برابر من تودهای از ابر ديده میشد که صخره الَموت يا همان آشيانه عقاب از ميان آن بيرون زده بود. در دامنه اين تپه درختچههايی سبز و زرد روييده بود و در لابهلای آنها راه کوهستانی شيبدار و تندی قرار داشت و هيچ نشانی از قلعه به چشم نمیآمد. پيش از اين خوانده بودم که مغولان در عرض يک هفته همه قلعه را به ويرانی و آتش کشيدهاند؛ شايد برای همين است که از اين فاصله دور هيچ اثری از آن پيدا نيست.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #590
71