🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز هفدهم/2
🔹حسن صباح و يارانش برای ترويج مذهب اسماعيلی در ايران، بر راهبرد نظامی تازهای جز آنچه در سدههای ميانه رواج داشت، تکيه داشتند؛ آنان به جای درگير شدن در نبردهای سنتی که به کشته شدن هزاران تن از دو سوی نبرد میانجاميد، به ترور شخصيتهای برجسته دولتهای دشمن میپرداختند و برای اجرای همين برنامه بود که حسن صباح تيمی موسوم به «فدائيان» متشکل از پايبندترين افراد به آيين اسماعيلی را سازماندهی کرد و آنان را «حشاشين» ناميد. اين افراد به شکلی کاملاً حرفهای با هنرهای تغيير چهره و سوارکاری و جنگاوری آشنا میشدند و نمايانترين ويژگی آنان آمادگی برای پذيرش شهادت قهرمانانه و هدفمند بود. آنان در سپاه دشمن يا دربار دولتهای مخالف نفوذ میکردند تا در فرصت مناسب بتوانند نقشه ترور مورد نظر را به اجرا در آورند. اين حملات انتحاری معمولاً در فضاهای عمومی و جلو چشم و گوش مردم صورت میگرفت تا مايه ايجاد وحشت آنان شود. بهندرت اتفاق میافتاد که فدائيان يادشده پس از انجام وظيفه بتوانند از صحنه بگريزند و زنده بمانند، و گاه پيش میآمد که جلو چشم جمعيت حاضر خود را میکشتند تا به دست دشمن نيفتند. پيش از اختراع تفنگ، عمليات ترور تنها در وضعيتی نتيجه میداد که فرد در يک قدمی قربانی خود که در ميان شماری از نگهبان و محافظ قرار گرفته بود، ايستاده باشد؛ و با اين ترتيب، فرد مهاجم بدون هيچ ترديدی کشته میشد. اين استراتژی را در آن تاريخ، آيا چيزی جز جنون میتوان ناميد؟!
🔹نامورترين کسی که به دست حشاشين ترور شد، «خواجه نظام الملک» يعنی نخستين کسی بود که دشمنی با آنان را نمايان کرد. پس از وی «سلطان ملکشاه» را از پای در آوردند و بارها برای کشتن «صلاح الدين ايوبی» برنامهريزی کردند. آنان همچنين پس از جدايی اسماعيليان نزاری از فاطميان مصر، و شعلهور شدن آتش اختلاف ميان آنان، خليفه فاطمی در قاهره يعنی «الآمر باحکام الله» را کشتند، و پس از وی خليفه عباسی «المسترشد» و وزير او را از پای در آوردند و سپس «الراشد» فرزند خليفه را در اصفهان ترور کردند. داود سلطان سلجوقی در تبريز هم از اين مهلکه جان سالم به در نبرد. حشاشين با همکاری صلاح الدين ايوبی در سوريه، توانستند پادشاه بيتالمقدس کنراد مونتفرات را که در صور به سر میبرد از ميان بردارند. آنان با تغيير چهره، خود را به شکل راهبان مسيحی در آوردند و با راه يافتن به خلوت وی موفق به کشتن او شدند. حشاشين بذر وحشت را در دل مردم همه سرزمينهای دور و نزديک پاشيده بودند و همه از آنها میهراسيدند و برای نابودی آنان میکوشيدند، اما دژنشينی آنان در قلعههای سر به فلک کشيده تا دهها سال پس از مرگ حسن صباح ادامه يافت. نامگذاری فدائيان حسن صباح به «حشاشين» ريشه در غرب دارد و به پارهای از افسانههايی در مورد استفاده آنان از حشيش برمیگردد. کتابهای خاورشناسان پر از داستانپردازیهای رنگارنگ پيرامون اين گروه است؛ مارکوپولو جهانگرد ايتاليايی يکی از کسانی است که در کتاب خود «افسانه بهشت» در توصيف قلعه الَموت چنين میگويد:
🔹«در ميان قلعه، باغی بزرگ انباشته از درختان ميوه بود، و کاخهايی و خمرههايی لبريز از شراب و شير و عسل و آب، و دخترکانی زيبارو که میخواندند و میرقصيدند و خنياگری میکردند، تا شيخ کوهستان (يعنی حسن صباح) به پيروانش بفهماند که در باغ بهشت به سر میبرند. در آمدن به آن باغ برای همگان ممنوع بود و تنها کسانی رخصت ورود به آن را داشتند که پيوستن آنها به حشاشين به تأييد رسيده بود. شيخ کوهستان نخست آنان را گروهگروه وارد میکرد و به آنان ماده مخدّر حشيش میداد تا به خواب روند؛ آنگاه میفرمود تا آنان را بردارند و در ميان باغ گذارند و چون بيدار میشدند میپنداشتند که به بهشت آمدهاند و با کامجويی از نعمتهای آن، آتش شهوت خود را فرو مینشاندند. پس از آن، بار ديگر با کمک ماده مخدر آنان را به عالم خواب میفرستادند و از باغ بيرون میبردند تا راهیِ محضر شيخ کوهستان شوند و نزد او سر فرود آورند و شيخ از آنان بپرسد که از کجا آمدهايد؟ و بگويند که از بهشت! آن گاه شيخ آنان را برای کشتن افراد مورد نظر خود گسيل دارد و به آنان مژده دهد که اگر در انجام وظيفه خود موفق شوند بار ديگر آنان را به بهشت باز خواهد گرداند و اگر در راه ادای مأموريتی که بر دوش آنان نهاده شده، کشته شوند، فرشتگان به سراغ آنان خواهند آمد تا ايشان را روانه بهشت کنند.»
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #588
80