🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3️⃣2️⃣1️⃣
❇️ روز شانزدهم/7
🔹با پايين آمدن و بالا رفتن و گذشتن از کنار بعضی از همين روستاهايی که چندی قبل چشمک زدن چراغهای آنها را ديده بوديم، به راه خود ادامه داديم و پس از يک ساعت و نيم، در نيمههای مسير در يک استراحتگاه روستايی ايستاديم و با چايی که در استکانهای کوچک بلوری ريخته و آنها را در يک سبد سفيد چيده بودند، پذيرايی شديم. بعضی از همراهان چای خود را با حبههای کوچک قند شيرين میکردند و بعضی هم ترجيح میدادند که پيش از نوشيدن چای، قند را در چای بزنند؛ چرا که خوردن آن بدون مرطوب کردن با چای حرام است! نکته تازهای که امروز ياد گرفتم شيوه نوشيدن چای بود که ديدم راننده چای را در نعلبکی زير استکان ريخت و آن را از داخل نعلبکی سر کشيد. کنجکاوی سبب شد که من نيز همان روش را تجربه کنم، و فهميدم که با اين کار چای بسياری از حرارت خود را از دست میدهد و در ظرف چند دقيقه میتوان سه چهار استکان نوش جان کرد.
🔹هر چه جلوتر میرفتيم روستاها کوچک و کوچکتر میشد؛ تعداد اندک چراغها در دامنه کوه روبهرو اين را نشان میداد. تاريکی شب رو به فزونی داشت و درخشش ستارهها بيشتر میشد. از خط افق بين کوه و آسمان هيچ اثری پيدا نبود و سياهی مطلق، تنها رنگ مشترک ميان زمين و آسمان را تشکيل میداد. از يک سو به کوهها و سوسوی اندک چراغها خيره شدم و از سوی ديگر به آسمان و نقطههای روشن ستارهها، و گويی آسمان و کوه چنان در هم تنيدهاند که يکی با ستاره و آن ديگری در دشت «اَلَموت» با چراغهايی کوچک آذين بسته شده است.
🔹در ميانه اين منطقه پر فراز و نشيب از رشته کوه البرز، درّه الموت است که به قلعه پرآوازه آن منتهی میشود. از شدت سرما و شايد آن گونه که در داستانها خواندهام، از دشواریهای رسيدن به الموت، بدنم شروع به لرزيدن میکند. به ياد ويژگیهايی میافتم که امين معلوف در رمان «سمرقند» از اين قلعه به دست داده است: «اَلَموت، دژی بر فراز کوهی صخرهای به ارتفاع شش هزار پا، که گرداگرد آن را کوههايی لخت و عور و درياچههايی پنهان و تنگراههايی بیپايان فرا گرفته است که سربازان بزرگترين سپاه نيز جز تکتک توان عبور از آن را ندارند و منجنيقهای پرتوان را نيز يارای آن نيست که سر بر باروهايش بسايند. قلعه الموت برای دژنشينها به جزيرهای در ميان اقيانوسی از ابرها میماند و اگر از پاييندست به آن نظر بيفکنيد، به پناهگاه جنيان شبيه است».
🔹مسافران يکيک از ماشين پياده شدند و تنها من ماندم تا به مقصد برسم. راننده تابلو «به گازرخان خوش آمديد» را نشان داد؛ روستايی آرام که ساکنان آن گويی با فرو خفتن خورشيد خفتهاند. راننده مقابل ساختمانی در جلو يک تپه ايستاد و ماشين را پارک کرد. اثاث خودم را برداشتم و از پلهها بالا رفتم و روبهروی صاحبخانهای قرار گرفتم که با خوشآمدگويی، اتاقهايی را به من نشان داد تا يکی از آنها را برای استراحت خود انتخاب کنم. راننده به خانه خودش رفت و از او خواستم تا صبح دير نيايد؛ چرا که روز پرکاری را پيش روی خود داريم. صاحبخانه با غرور، به تاريکی گسترده در برابر مسافرخانه کوچکش اشاره کرد و گفت: «الَموت.. الَموت!»؛ با شنيدن فريادهای شادمانه او دريافتم که تنها گامی چند با قلعه الَموت، جايی که حشاشين در آن سکنی داشتند، فاصله دارم و بدون اطلاع قبلی، فردا به ديدار آنها خواهم رفت. چه شب باشکوهی! مرا يارای تاب آوردن تا فردا نيست! میدانم که يورش مغولها قلعه الموت را به ويرانی وحشتناکی کشانده و اکنون تنها آوار آن باقی است ولی همين آوار نيز آن را در شمار مهمترين قلعههای ايران بلکه منطقه قرار میدهد. آقای صاحبخانه اتاقی بدون هيچ اسباب و اثاثيه را به من پيشنهاد داد، که تنها فرشی در کف و چند رختخواب و پتو و متکا در کنار آن بود. بعد از اين که معلوم شد نمیتواند ساعت پنج صبح و قبل از رفتن من به سوی قلعه بيدار شود، قرار گذاشتيم که صبحانه را در ساعت هشت آماده کند. از او تشکر کردم و تشکها و بالشهای کنار اتاق را به شکل تختخواب بلندی در آوردم تا از سرمای اتاق در امان باشم. با همه گرسنگی که داشتم، بر خلاف هميشه به خواب رفتم، تا فردا لحظه باشکوه برآمدن خورشيد از پشت قلعه شکوهمند الموت را به تماشا بنشينم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #586
103