🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 6️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 9
🔹با کولهپشتی به خانه امير برگشتم که با روی گشاده در را به روی من باز کرد. امير هم خودش يکی از اعضای فعال CS و پذيرای مهمانان است. عکسهای خانوادگی خودش را که روی ميز کنار هال گذاشته بود و تصويرِ برادرهايش، پدرش که در کودکی وی فوت کرده است، و مادر و همسر مادرش را به من نشان داد. در آلبوم، عکس يک روحانی بود که او و خانوادهاش از وی تقليد میکنند. او مقلّد خوبی نيست و فقط اسم مسلمانی را بر خودش دارد، و گرنه هيچ يک از آداب و رسوم و مناسک عبادی، اعم از نماز و روزه را به جا نمیآورد. «کجاش تازهس؟». اين حرفها از زبان جوانهای ايرانی عضو CS که بخش بزرگی از قشر جوان ايران را نمايندگی میکنند، ديگر برای من غافلگيرکننده نيست. امير از طرفداران جدی سکولاريسم است و اعتقاد دارد که دين نبايد در زندگی آدمها دخالت کند و پوششی برای فساد باشد.
🔹بهسرعت گفتوگوی خود را تمام کرديم و اتاق پذيرايی را به من نشان داد که وسايلم را در آنجا بگذارم و آماده خواب شوم. اتاقی خالی که در طول يکی از ديوارهای آن قفسه کتابخانه است و يک صندوق در طرف ديگر. در اتاق پذيرايی تصويری از يک کوهنورد که در پشت لباسهای بادگير خود مخفی شده، ديده میشود. خيلی با افتخار و غرور خودش را يک Alpanist يعنی کسی که به رشته کوه آلپ صعود کرده است، معرفی کرد. در يک دستش پرچم ايران و در دست ديگرش آرم شرکتی که از طرف آن اعزام شده است، ديده میشد. خيلی به سفر و کوهنوردی علاقه دارد و همه کوههای ايران را در نورديده و برای صعود به کشورهای آسيايی و اروپايی رفته است. راز و رمز بدن ورزيده و عضلات برجسته او در همين نکته نهفته است. اين ورزش به بدنی آماده و قوی نياز دارد. وقتی از من پرسيد: «امشب کجا میخوابی؟» بهشوخی گفتم: «آمادگی دارم که روی يک تشک يا مبل بروم و همين الآن بخوابم.» درِ صندوق را که پر از رختخواب بود باز کرد و يکی از آنها را بيرون آورد و روی زمين انداخت. رختخوابهای بزرگی که تا خورده و در آن صندوق کوچک جا گرفته بود. افسوسِ آرامشی را خوردم که میتوانستم روی تخت فاخر منزل فائزه داشته باشم، و گربه بدبختی را که اين خواب ناراحت امشب من به خاطر او است، لعنت کردم. از ديدن رختخوابی که روی زمين پهن شده است، خودم را خوشحال نشان دادم و از امير به دليل اين پذيرايی غيرمنتظره تشکر کردم. خيلی قرص و محکم اظهار کرد که دوستان فائزه مثل دوستان خودش هستند. از من خواست ساعت شش از خواب بيدار شوم تا از کارش باز نماند، با اينکه بيش از چهار ساعت به ساعت شش نمانده است، قول دادم که تمام تلاش خود را به خرج دهم، اما از او خواستم که اگر خواب ماندم حتماً مرا بيدار کند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #572
106