🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 8
🔹آشنايی با تحولات سياسی و اقتصادی مصر در کانون توجه آنها بود. کجا کار میکنم؟ شُغلم چيست؟ چقدر حقوق میگيرم؟ اينها سؤالاتی است که پيش از اين، استاد فريد زين هم برای دانستن پاسخ آنها پافشاری کرده بود. سعی کردم شغل خودم يعنی مديريت سرمايهگذاری را خيلی ساده بيان کنم، اما هرگاه در تعريف آن برای کسانی که با محيط اين شغل بيگانه هستند، ناکام میماندم، خيلی راحت میگفتم که حسابدار هستم.
🔹آثار نگرانی و دلواپسی و ناراحتی در چهره فائزه پيدا بود، وقتی علتش را پرسيدم، با دستپاچگی پاسخ داد: «گربهام فرار کرده!» تعجب خودم را پنهان کردم و برای اينکه کمی از ناراحتی او کم کنم، شوخی واقعاً نابهجايی را بر زبان آوردم و گفتم: «واقعاً وقتی با گربهت وحشيانه رفتار میکنی، بايد هم فرار کنه!» شوخی من را نشنيده گرفت و ادامه داد: «بدبختی من اينه که اون خيلی کوچيکه، سه روز است که رفته و مامان تا امروز به من نگفته بود. همين امشب بايد برَم قم تا پيداش کنم. هر چی ديرتر برَم امکان برگشتش کمتر ميشه.» حرف او روی سرم آوار شد و بار ديگر اين سؤال در ذهنم پيچيد که «پس امشب کجا بخوابم؟ يا بايد به قم بروم، يا با معصومه باشم و يا در خيابان بمانم.» نگذاشت خيلی فکر کنم و بلافاصله گفت: «عَمرو، خيلی متأسفم، اما امشب يا بايد با من بيای قم، يا با معصومه باشی و يا پيش امير بخوابی».
🔹بعد از اينکه پاسپورتم را گرفتم، با خودم قرار گذاشتم که فردا صبح به قزوين بروم. خيلی دوست داشتم با او به قم برگردم تا در پيدا کردن گربه گمشده کمکش کنم، اما متأسفانه اصلاً وقت ندارم. عذر من را پذيرفت و برايش دعا کردم که بتواند گربه سه ماهه بيچاره را پيدا کند. بدون هيچ ترديدی ميزبانی امير را قبول کردم و به خانه فائزه رفتم تا کولهام را بردارم. امشب رانندگیاش خيلی تندتر است؛ چون بايد همين آخر شبی به قم برود و در کوچهها و خيابانهای اطراف خانهشان دنبال گربه باشد و قبل از آنکه برای هميشه گم و گور شود آن را به خانه برگرداند. به سبب اين گربه لعنتی دوباره بايد جای خوابم را عوض کنم و به خانه کس ديگری بروم. از وقتی از اصفهان بيرون آمدهام، هر شبی را در جايی سپری کردهام. فکر کنم اين جابهجايیهای پيوسته ميان اين مبل و آن تخت و اين رختخواب، تا واپسين روز اقامت در ايران ادامه داشته باشد. از فائزه به دليل فرصت خوبی که در تهران برای من فراهم کرد، بهگرمی تشکر کردم و از او خواستم که دوستانش در مشهد و تبريز را برای ميزبانی من معرفی کند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #571
91