🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 7
🔹سوار بر مترو شدم تا به قلب تهران بازگردم. اينجا دومين ايستگاه مترو است و هنوز همه صندلیهای آن پر نشده است؛ لذا بیدرنگ خود را در يکی از صندلیهای مترو ولو کردم. دستفروشهای دورهگرد در راهروهای ميانی مترو به عرضه مداد رنگی و صابون و خمير دندان و شکلات مشغولاند. يکی از نظافتچیهای مترو هم که از خلوت بودن آن برای تميز کردن کف سالنها استفاده کرده از جلو من میگذرد. در همين خلوتی فهميدم که مترو سالنی يکپارچه است و از واگنهای جداجدا تشکيل نشده و به همين دليل دستفروشها در يک سفر میتوانند بهراحتی در سراسر مترو رفتوآمد کنند. در اثنای سفر، همواره اين پرسش در فکرم میچرخيد که کجا بايد اقامت کنم؟ چون برنامه مشخصی برای سفر به تبريز و مشهد دارم، بايد در يک کافینت بنشينم و درخواستهای سريع خود را از طريق CS برای کاربران ساکن در تبريز و مشهد بفرستم. روشن است که در شرايط عادی بايد پيش از رسيدن به مقصد، محل اقامت خود را مشخص کرده باشم، اما چون جزئيات سفر با تأخير معلوم شد، جز مراجعه به دوست باوفای خودم يعنی کتاب LP و پيدا کردن يک جا برای خواب، راهی برای من نمانده است. در هر جايی هتل پيدا میشود، اما ترجيح من اين است که در آخرين روزهای اين سفر، يکی از اعضای CS من را به مهمانی خود بپذيرد تا تجربهام در اين سفر تکميل شود.
🔹با زينب تماس گرفتم و پرسيدم که برای استفاده از کافینت کجا بروم؟ نزديک ايستگاه مترو جايی را به من آدرس داد که سه کافینت داشت اما چون ساعت ده شب شده بود، هر سه تعطيل بودند. اين ديگر چه بدبختی است؟ دسترسی نداشتن به اينترنت اعصابم را خرد کرده است. در حال برگشتن به سمت ايستگاه بودم که بوی غذا مرا در جای خود ميخکوب کرد؛ جوانی را ديدم که با استفاده از نخود، و قالبی که در دست داشت، فلافلهای يکشکل و يکاندازه و اشتهابرانگيزی را درست میکرد. هوس يک ساندويچ و يک شيشه ماءالشعير کردم و کوشيدم تا با کمتر از يک دلار، يک شکم سير بخورم و روحيه از دست رفته خودم را بازيابی کنم.
🔹فائزه در يک پيامک گفته بود که با دوستانش در فلان آدرس نزديک ايستگاه مترو در انتظار من است. خيلی راحت به منزل دوستش اميرحسين در محلهای آرام در نقطهای از تهران رسيدم و ديدم که در آپارتمانش علاوه بر فائزه، پنج پسر و سه دختر حضور دارند و خيلی زود به هم معرفی شديم. امير جوانی ايرانی در ميانههای سیسالگی است، اما قيافهای پاکستانی دارد، صورتی گندمگون و موهايی سياه و انبوه، گويی در اين خانه تنها زندگی میکند؛ چون شرط اين مهمانیهای دوستانه در هر جايی اين است که صاحبخانه مجرّد باشد. فضای منزل دو اتاق و يک آشپزخانه اُپن رو به هال دارد و از تلويزيون صدای بلند يکی از شبکههای موسيقی ايرانی به گوش میرسد. از امير خواستم که برای استفاده از اينترنت، کامپيوتر شخصی خودش را در اختيارم بگذارد. سرعت واقعاً پايين بود و من با صبر و شکيبايی سعی میکردم که موفق شوم. امير کانال تلويزيون را روی BBC فارسی برد که تا جايی که من ديدهام، پربينندهترين شبکه خبری فارسی است. خبرهای مربوط به آشوبهای سياسی مصر را منعکس میکرد. همه در حال پيگيری اين اخبار و به گفته رسانههای ايرانی و غربی، نگران بروز جنگ داخلی آن کشور هستند. من را سؤالپيچ کردند و سعی کردم خيلی ساده توضيح دهم که اين تظاهرات و درگيریها بین جناحهای مختلف سياسی نيست، بلکه برخوردهايی بين پليس و تظاهرکنندگان يکی از گروههای سياسی است که يک هفته است ادامه دارد. وضعيت مثل کلاف سر در گم شده و هيچ کس نمیداند اين ناآرامیها کی و چگونه به پايان خواهد رسيد.
🔹امير مربّی شنا است و انگليسی را خوب اما کُند و آرام صحبت میکند. تعجب کردم که در اين سن هنوز مشغول درس خواندن است، به من گفت که شيفته سفر و زبان است و آموختن را يک سرگرمی میداند. ده سال است که در يک شرکت دريانوردی کار میکند که نظارت بر اسکلههای ايرانی در بندرعباس بر کرانه خليج فارس، و بندرانزلی در ساحل دريای خزر را بر عهده دارد. پس از گپوگفتی کوتاه، امير از جای خود بلند شد و يک ساز موسيقی شبيه عود را در دست گرفت که شکلی عجيب داشت، چيزی مثل دو تا خربزه که از سر در هم فرو رفته باشند و تارهايی روی آنها کشيده شده بود. از روی برگه نُت روی سهپايه جلو خودش، قطعهای را برای همه ما که سرگرم نوشيدن چای و شنيدن اين موسيقی دلنشين شده بوديم، نواخت. با به پايان رسيدن موسيقی، صحبت خود را از سر گرفتيم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #568
81