🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 1️⃣1️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 4
🔹پنج دقيقه پيش از بسته شدن درهای سفارت، به آنجا رسيديم. مثل کسی که منتظر نتيجه آزمون کنکور باشد، قلبم به تپش افتاده بود. برای رسيدن به باجه دريافت پاسپورت، پلههای خالی سفارت را دو تا يکی کردم. همان کارمند ديروزی را ديدم که با خشم و عصبانيت از تأخير، مرا سرزنش میکرد. به گونهای که بخواهم نتيجه آزمون را از لابهلای حرفهای او بفهمم، بهشدت از او عذرخواهی کردم و خواستم که پاسپورت را تحويل بدهد. گذرنامه سفيد خودم را که در همان برگههای اولش هم جای ويزا داشت، باز کردم؛ خدا را شکر، بالاخره توانستم بدون مشکل خاصی ويزا بگيرم. به قول معروف نفس راحتی کشيدم و از اين به بعد، میتوانم با چشم باز برای روزهای آيندهام نقشه بکشم.
🔹با چهرهای شاد خندان به طرف پانتهآ برگشتم که با خنده گفت: «هر کی تو رو میديد که اين قدر دلواپس ويزا هستی و حالا اين قدر از گرفتنش خوشحالی، فکر میکنه که مسافر اروپا و آمريکا شدهای!» از نکته ظريفی که گفت خندهام گرفت و توضيح دادم که الآن برنامه آينده سفر من روشن شده است. حالا میتوانم برای ديدار از تبريز به غرب کشور بروم و از آنجا با هواپيما به شرقیترين نقطه ايران در مشهد برگردم و با اتوبوس از مرز رد بشوم و با سفر به هرات ماجراجويی تازهای را در افغانستان شروع کنم. اکنون برنامه تقريباً روشنی دارم و نقشه آن را در ذهن خودم ترسيم کردهام. نخست، سفر ايران را به پايان میبرم و پس از آن، برای سفر افغانستان برنامهريزی میکنم.
🔹بعضی از دوستان در قاهره از من خواسته بودند که برای آنها زعفران مشهور ايرانی و زرشک (چيزی مثل دانههای خشکشده انار) را سوغات ببرم. آنها را در غذاهای ايرانی که بيشترش برنج است، خوردهام ولی نفميدهام که کجا بايد آنها را پيدا کرد. از پانتهآ خواستم که محل فروش اين ادويه مخصوص خوراکیهای ايرانی را به من نشان بدهد؛ من را به فروشگاهی برد که زياد از آن خريد میکند و از قيمت و کيفيت آن اطمينان دارد. فروشگاه محل عرضه زعفران و زرشک و انواع شيرينیهای ايرانی است. بسياری از غذاها و شيرينیهای خوشمزه ايرانی با همين زعفران نارنجیرنگ درست میشود: مهلبيّه زعفرانی، بستنی زعفرانی، و حتی برنج زعفرانی. در برابر رنگ پرتقالی جذابش تاب مقاومت ندارم و يک مهلبيه و يک بستنی میخرم. شيرينیهای زعفرانی مزهای وصفناپذير دارد.
🔹در کنار همان فروشگاه شيرينی و زعفران، چشمم به يک آژانس مسافرتی افتاد و از پانتهآ اجازه خواستم که همان جا برای رزرو بليت تبريز ـ مشهد اقدام کنم. وارد آژانس که شدم، فکر کردم مجلس عزای زنانه است، همه خانمهای کارمند درست مثل اينکه امروز صبح مادر مديرشان فوت کرده باشد، لباس مشکی به تن داشتند، گويا مدير شرکت خيلی آدم متدينی باشد. در باره بليت به مشهد از مبدأ تبريز يا يکی از شهرهای نزديک به تبريز از يک خانم پرسيدم. چند دقيقه منتظر ماندم تا از نبودِ جا در پرواز مستقيم تبريز ـ مشهد عذرخواهی کند. فکر کنم حق با پانتهآ بود که میگفت در اين فرصت کم، تهيه بليت برای مشهد واقعاً دشوار است. خانم کارمند دو تا پيشنهاد کرد: يا بليت غيرمستقيم بگيرم و بعد از دو ساعت توقف در تهران، راهی مشهد شوم، يا برای تهيه بليت مستقيم، در ليست طولانی انتظار اسم بنويسم. دو دقيقه فکر کردم و با توجه به برنامهای که برای روزهای آينده خودم ترسيم کرده بودم، تصميم گرفتم همان پيشنهاد اول را بپذيرم.
🔹از پانتهآ برای برنامه خوب امروز تشکر کردم. از من خواست که هر وقت احتياج داشتم و خواستم، مستقيماً با خودش تماس بگيرم. از او تقاضا کردم که من را برای رفتن به مرقد [امام] خمينی (يا آن طوری که در تابلوهای مترو به عنوان آخرين ايستگاه نوشته شده است: حرم مطهر و پيدا است که بيرون از شهر تهران قرار دارد) در نزديکترين ايستگاه مترو پياده کند.
🔹بيست ايستگاه را پشت سر گذاشتم تا به مقصد رسيدم. سفر سختی بود، چون مجبور بودم که همه مسير را بايستم، با اين همه، به سختیهايش میارزيد؛ هر چه باشد، ديدار از آرامگاه درخشانترين شخصيتی که در زندگی ميليونها ايرانی قرن بيستم و پس از آن تأثير داشته از مهمترين برنامههای بازديد نقاط تهران است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #565
110