🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 8️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز پانزدهم/ 1
🔸يک روز متفاوت
🔹صبح زود از خواب برخاستم تا خودم را آماده ملاقات با پانتهآ کنم که بعد از صرف صبحانه به نقاط ديدنی تهران برويم. ديدم که فائزه با همان لباس شب پيش در هال نشسته و مشغول نوشيدن چای و تماشای تلويزيون است. برای صبحانه تعارف کرد اما عذرخواهی کردم و گفتم که طبق قراری که با پانتهآ گذاشتهام بايد با او صبحانه بخورم. خداحافظی کردم و قرار شد پس از فراغت از کار روزانه در جايی يکديگر را ببينيم.
🔹پانتهآ با ماشين مدل بالای کرهایاش منتظر من بود. دختری در حدود سیسالگی و واقعاً شيکپوش... قبل از هر چيز به خاطر همراهی ديروز بهمن تشکر کردم و سپس از اينکه خودش اين وقت صبح، کارش را برای صبحانه خوردن با هم رها کرده است، متشکر شدم. از او خواستم که اگر امکان داشته باشد، به ديدار کاخ گلستان برويم، اما پوزش خواست و گفت که کاخ در مرکز شهر است و امروز تنها خودروهای پلاک فرد حق تردد در آن منطقه را دارند و پلاک ماشين من زوج است. به جای آن، پيشنهاد کرد که به شمال تهران برويم که کاخ سعدآباد در آنجا قرار دارد.
🔹با رانندگی پانتهآ به يکی از معروفترين خيابانهای تهران، يعنی به تعبير او «خيابان پهلوی» رسيديم که پس از انقلاب و اسلامی کردن نام خيابانهای تهران، اکنون به نام «خيابان ولیعصر» خوانده میشود. در انتهای اين خيابان به منطقه «تجريش» میرسيم که هم در گذشته و هم اکنون، محل زندگی ثروتمندان است. در سالهای دور کسی که ماشين نداشت، نمیتوانست به اين منطقه بيايد؛ چون شرايط خاص آنجا اجازه نمیداد که وسايل نقليه عمومی رفتوآمد کند. به گفته پانتهآ اين گذرگاه بسيار زيبا است و درختان سر به فلک کشيده دو سوی مسير و خانهها و محلههای لوکس آن، اينجا را به نقطهای ايدهآل برای زندگی پولداران تبديل کرده است. رستورانها و کافههای فراوان، و هوای دلانگيزش بهويژه در روزهای گرم تابستان، خانوادههای بسياری را برای تفريح و گردش به اينجا میکشاند. معروف است که در گذشته، اين خيابان منطقهای برای زندگی و خوشگذرانی شبانه بوده و مراکز خوشگذرانی بسياری در آن فعال بوده است. با وقوع انقلاب اسلامی، همه اين اماکن عمومی ناپديد شدند، اما پس از گذشت سالها، بار ديگر به شکلی پنهان و چه بسا گستردهتر از پيش، به عرصه آمدهاند.
🔹پيش از رسيدن به آخر خيابان، برای خوردن صبحانه، جلو يک باغ بزرگ ايستاديم؛ انتظار من اين بود که مثل همه صبحانههايی که در ايران خوردهام، ساده و معمولی و شامل پنير و گردو و کره و اگر خيلی شانس آورده باشم، کمی هم مربا در کنار آن باشد. ماشين را پارک کرديم و از يک درِ بزرگ که روی آن به فارسی نوشته شده بود «موزه» رد شديم. از برنامه صبحانه خوردن در موزه تعجب کردم. آنسوتر فضای سبز گستردهای بود و ساختمانی قديمی که جلو آن آبنمايی به شکل و اندازه يک استخر شنا قرار داشت و در گرداگرد آن در زير درختان بلند يا سايهبانهايی از چتر، ميزهايی را چيده بودند. از ظاهر مهمانان با لباسهای فاخر و گرانبهايشان چنين پيدا بود که اينجا رستورانی مخصوص اعيان و اشراف جامعه ايرانی است. از کنار يک ميز با عنوان «گاردنسيتی» عبور کرديم و پشت ميز ديگری نشستيم. پيشخدمت برای خوشآمدگويی و چيدن کارد و چنگال و قاشق و بشقاب در روی ميز به سراغ ما آمد و منتظر دريافت ليست غذا بودم که پانتهآ مرا به بوفه باز صبحانه راهنمايی کرد تا هر چه ميل دارم بردارم.
🔹بوفه نه در حد هتل 5 ستاره که با هتل 9 ستاره پهلو میزد: انواع پنير فرانسوی و هلندی و سويسی و ايتاليايی. برشهای مختلف گوشت و سوسيس، قارچ و سيبزمينی کبابی، انواع باگت فرانسوی تازه، در کنار بوفه سالاد و املت مخصوص. بعد از بوفه صبحانه، ميز شيرينی و ميوه بود: انواع و اقسام ميوههايی که به شکلی زيبا برش خورده بود و شيرينیهايی عجيب و غريب. اين تنوع و رنگارنگی بوفه صبحانه نزديک بود که مرا به سکته بيندازد. دو هفته است که فرصتی چنين طلايی برای من فراهم نشده است. پنج بار دور ميز اردور چرخيدم. از آنهايی نيستم که بشقابشان را با کوهی از غذا پر میکنند. 15 روز است که نان و پنير سفيد خوردهام. از شرايطی که فراهم شد تا امروز صبح را با پانتهآ سپری کنم، خدا را شکر کردم. صبحانه امروز را در کنار همه هيجانهای خوش اين سفر، يک پاداش صبحگاهی از جانب خداوند میدانم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #560
96