🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 5️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/7
🔹نامزدش را به ايستگاه مترو رسانديم تا بيش از اين تأخير نکند، بار ديگر برای عکسها تشکر کرد و رفت. بهمن خيلی سعی کرد که نظر مرا در باره او بداند؛ به خوشسليقگیاش آفرين گفتم و زيبايی و جذابيت محبوبش را تحسين کردم؛ اصلاً جواب من به هر کسی که نظرم را در باره شکل و قيافه دوستش بپرسد، هميشه همين است. آخر، من چشم و دلی را که با آن، محبوبش را میبيند، ندارم، پس چطور میتوانم نظر شخصی خودم را در باره قيافه او بر زبان آورم؟! حتی اگر طرف ميمون هم باشد، نظر من همين است که گفتم. من نمیفهمم چرا برای بعضیها مهم است که وقتی کسی عقل و دل آنها را ربوده، بايد در چشم ديگران هم زيبا و جذاب باشد؟
🔹در همان ايستگاه مترو زينب را ديديم که قبلاً زنگ زده و برنامه امشب من را پرسيده بود و میدانست که آن ساعت به ايستگاه خواهم رسيد. از بهمن خداحافظی کردم و از همراهی امروزش بسيار سپاسگزار شدم. اسبابهايم را از ماشينش برداشتم و با زينب به سوی منزل فائزه راه افتادم که دو شب آينده را در تهران ميزبان من خواهد بود. با کمک زينب خيلی راحت و البته زود به خانه او رسيديم و ايستاديم تا فائزه از سر کار برگردد. مهران به من گفته بود که او گوينده يکی از شبکههای مذهبی معروف در تلويزيون ايران است؛ لذا خيلی مشتاق ديدنش بودم. چطوری میشود که يک گردشگر خارجی در ايران بتواند مهمان يکی از مجریهای شبکه مذهبی تلويزيون ايران بشود؟ خدا را شکر کردم که با عضويت در شبکه CS اين قدر خوششانس شدهام. بر خلاف شيوه همه مسافرها، تا پيش از رسيدن به مقصد، اصلاً به فکر جای اقامت نيستم و همه چيز را به دست قضا و قدر میسپارم. اگر هم جايی پيدا نکنم، بالاخره مجموعه کتابهای LP هست که يک هتل را به من نشان بدهد و راحت به آن برسم. تا اينجای کار که دست تقدير مرا از مراجعه و تکيه به آن کتاب هم بینياز کرده است.
🔹بالاخره بعد از حدود نيم ساعت انتظار، فائزه سر رسيد؛ در اين فاصله، ماجرای امروز سفارت را برای زينب تعريف کردم. فائزه ماشين را جلو درِ خانه پارک کرد و با پوزش از تأخير، به ما خوشآمد گفت. با کمکِ هم، کيسههای سبزی و ميوه را به طبقه دوم برديم. حدود سی سال عمر دارد، با صورتی گرد و چشمانی درشت، روسریاش نيمی از موهای خرمايی او را پوشانده است. بر عکس همه دخترانی که در ايران ديدم، در خانه هم روسریاش را برنداشت و آن را روی همان نصف موها و اندکی از لباسهايَش باقی گذاشت. مدتها است که در تهران زندگی میکند ولی خانه پدری و همه خانوادهاش در قم هستند که زادگاه آنها است. اين آپارتمان نُقلی را همراه با يک خانم تهرانی به نام معصومه اجاره کرده است. از قيافه معصومه که زنی چهلساله است، به نظر میرسد که خانمی واقعاً متدين است و حتی نام او خيلی وقتها مانع از اين میشود که به مخالفت با دين و سنتهای دينی فکر کند. فائزه در شبکه انگليسیزبان «سحر» کار میکند؛ برای همين انگليسی را خيلی خوب حرف میزند. کارگردان فيلمهای مستند پيرامون داستان زندگی غيرمسلمانانی است که به دين اسلام و بهخصوص به مذهب تشيع در آمدهاند يا کسانی که در سالهای پايانی عمر تصميم گرفتهاند که پايبند به دين شوند. اصرار داشت که نمونهای از کارهايش را به نمايش بگذارد؛ لپتاپش را روشن کرد و در حالی که معصومه به اتاق خودش رفته بود، در اتاق فائزه که يک تختخواب بلند و يک مبل کوچک داشت نشستيم.
🔹مستندی کوتاه در باره يک خانم آلمانی با چادر مشکی نشان داد که داستان شگفتانگيز خود از آشنايی با دين اسلام و عشق به اهل بيت را بازگو میکرد. فائزه با بيان اين مطلب که اين خانم مادر او است ـ يا دوست داشت او را چنين بنامد ـ ما را غافلگير کرد و گفت که همواره تحت حمايت وی بوده و او را بهشدت دوست دارد و اکنون نيز در خانه آنها در قم ساکن است، و ادامه داد که گرچه سالها است از همسرش جدا شده، اما اين خانم را نمیتواند رها کند. فائزه نگفت که مادر واقعی خودش کجا است و همسرش چه سرنوشتی داشته است؛ البته ما هم چيزی نپرسيديم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #556
65