🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/6
🔹با گذر از چند بزرگراه و عبور از روی چندين پل، کمکم به برج نزديک میشويم. تنها جايی است که اصلاً نمی-پرسی: «پس کی میرسيم؟!» زیرا همواره بلندای خيرهکننده آن را روبهروی خود میبينی. پيرامون قاعده دايرهایشکل آن فضای سبز زيبای است که چندين آبنما و تنديس و چند رديف درخت ديده میشود. در قسمت پايين برج ساختمان بزرگ چندطبقهای است که در نگاه اول يک مرکز خريد به نظر میآید. در لابهلای فضای سبز و طبقه همکف، چند رستوران و کافیشاپ و در يکی از تالارهای آن، چندين گالری هنری برپا است. يکی از اين گالریها به نمايشگاه عکس اختصاص دارد و در و ديوار تالار بزرگش پر از تصاویری از چشماندازهای باشکوه ايران است، زير هر تابلو مشخصات مکان عکسبرداری و دليل آن بهتفصيل نوشته شده است. از پلهبرقی بالا رفتيم و به طبقه اول رسيديم تا بليت بخريم و سوار آسانسور سريعی شويم که سيصد متر را در مدت کوتاهی طی میکند. تا زمانی که آسانسور برسد، بهمن از من خواست تا با استفاده از دوربين تلفن همراهش، عکسی از او و نامزدش بيندازم، اما با توجه به زحمتی که امروز برای من کشيده است، تصميم گرفتم با دوربين شخصی خودم يک عکس فوری از آنها بگيرم و چاپ کنم، همين کار را کردم و آن دو بسيار خوشحال شدند؛ عکس فوری با اين کيفيت سورپرايز فوقالعادهای برای آنها بود. بهشوخی در باره اينکه عکس برای کدام يکیشان باشد، با هم بگومگو کردند و سرانجام از من خواستند که با پسزمينه سالن پايين برج عکس ديگری از آنها بگيرم. با شرمساری درخواست يک عکس ديگر با نمای برج داشتند و پس از آن هم عکسی جلو آبنما؛ گرفتم اما گفتم: «حالا صبر کنين بريم اون بالا؛ تا اونجا عکسهای بهتری بگيرم». عکسهايی را که گرفته بودم، با خجالت از من گرفتند و خدا را شکر کردم که فيلم دهتايی دوربين تمام شد. هر کسی را که ملاقات میکنم با هم يک عکس فوری میگيريم و به او تقديم میکنم تا خاطره ناچيزی از خود بهيادگار گذاشته باشم؛ اما برخلاف عکاسهای بلوار ساحلی رود نيل کارم عکس گرفتن از دلدادههای عاشقپيشه نيست.
🔹سوار بر آسانسور شيشهای به سالن اصلی و بزرگ برج در بالاترين طبقه رسيديم. از چهار طرف، تا چشم کار میکند، تهرانی ديده میشود که در دامنه رشته کوه البرز با قلههای کم و بيش سفیدش خفته است؛ شهری در دل کوههايی چشمنواز که چند هفته بعد با فرا رسيدن زمستان، بسياری از آنها زير برف خواهند رفت. از آن بالا باغ-هايی نيز به چشم میآيد که ساختمانهايی غالباً سفيد را در بر گرفته است. اين زيرساختهای شگفتانگيز و اين پلها و بزرگراههای پر پيچ و خم در لابهلای ساختمانهای بیپايان، برای شهری با حدود بيست ميليون جمعيت چندان دور از نياز نيست.
🔹از بهمن و نامزدش عکسهای بسياری گرفتم، اما با دوربين خودش؛ پس از آن همان طوری که قول داده بودم، وقت گرفتن يک عکس فوری با پسزمينه تهران و غروب دلانگيزش فرا رسيد. آن دو را در لحظاتی عاشقانه رها کردم و چندی در راهروهای آن طبقه دايرهایشکل قدم زدم. روی يکی از ميزها پرچم کشورهای جهان را ديدم و بی آنکه به نتيجه برسم، دنبال پرچم مصر گشتم. عصبانی شدم و در پی آن بودم که مدير اين طبقه يا يکی از مسئولان را پيدا کنم. با يکی از مأموران حفاظت که لباس آبی خوشرنگی به تن داشت روبهرو شدم و با احتياط از او در باره پرچم مصر پرسيدم. با خاطرجمعی به من گفت که پرچم مصر روی ميزی در آن سوی سالن است. بهسرعت سوی آن ميز رفتم و بالاخره نقش عقاب سفيدی را که در ميان دو نوار قرمز و سياه نشسته است، پيدا کردم؛ اما زير عقاب نوشته بود: «اتحاد جمهوريات عربيّه». بله، آخرين پرچم مصر که به دست مسئولان اين برج رسيده، مربوط به دوران اتحاد بين دو کشور مصر و سوريه و شکلگيری «جمهوری متحد عربی» در اواخر دهه پنجاه ميلادی است.
🔹قبل از بيرون آمدن از برج، بهمن من و نامزدش را به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد؛ از تماشای رشته کوه البرز و غروب تهران لذت برديم. هر جايی که رفتهام از دستودلبازی ايرانیها بهرهمند بودهام، بسياری از آنها مرا به صرف نوشيدنی يا وعده غذايی يا قليان دعوت کردهاند. حالا میفهمم که دوست هلندیام مارتين، چطوری با سی دلار يک ماه و نيم با دوچرخهاش در ايران به گشتوگذار پرداخته است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #555
63