🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/5
🔹در هر حال، من و بهمن دواندوان از پلههای سفارت بالا رفتيم ولی ديديم که باجه بسته شده و مأمور مربوطه هم رفته است. از اينکه يک روز ديگر بايد در انتظار تحويل مدارک، سرگردان باشم، اعصابم خرد شده بود. بعد از نيم ساعت چرخيدن، بالاخره کارمند سفارت را پيدا کردم و عجز و ناله من را قبول کرد و نيم ساعت بعد از وقت مقرر، مدارک من را تحويل گرفت و از من خواست که ساعت 5/2 فردا ظهر برای دريافت پاسپورت به سفارت بيايم. هر چه سعی کردم که بفهمم نتيجه بررسیها چه خواهد بود، فايده نداشت و اظهار کرد که همه چيز دست شخص کنسول است که ويزا را فردا يا پسفردا يا حتی هفته ديگر صادر کند. سرنوشت اين سفر به دست سفير افتاده است و من هيچ چارهای ندارم جز اينکه دست به دعا ببند کنم.
🔹با ماشین او به طرف شرکت پانتهآ راه افتاديم که در زمينه قطعات الکترونيکی آسانسور فعاليت میکند. امروز خودش در محل کار حضور ندارد و مشغول مذاکره با نمايندگان فروش است. ساختمان شرکت چهار طبقه دارد. همه کارمندان به استقبال از خارجیها اهميت میدهند؛ به همين دليل با روی باز از من پذيرايی کردند. کمی در شرکت نشستم تا بهمن مقداری از کارهای خودش را انجام بدهد. يک کارت بانکی از مديران شرکت گرفت و بيرون آمديم. «خوشحال و سرحال بودم.» بانکهای ايران يک شبکه داخلی گسترده دارند که از آن طريق میتوان با استفاده از کارتهای هوشمند، هم خريد کرد و هم پول نقد گرفت؛ يک نمونه داخلی از Mastercard يا VISA که به دليل تحريمهای اقتصادی شرکتهای آمريکايی اجازه ارائه خدمات بانکی در ايران را ندارند. همين امر باعث شده بود که من هم پول مورد نياز برای هزينههای خودم را به شکل نقدی و اسکناس دلار بياورم. علی رغم اين مسأله، امکان دريافت نقدی پول، مثل خدمات بانکی Western Union وجود دارد؛ لذا خدا را شکر کردم که در شرايط اضطراری و هنگام گم کردن پولهای نقد، میتوانم به اين سرويس اعتماد داشته باشم.
🔹به يکی از مجللترين رستورانهايی که تا به حال در ايران ديدهام رفتيم؛ دکوراسيون داخلی حاکی از يک فضای پنج ستاره است، گويا خانوادههايی که اطراف ما نشستهاند، همه از طبقه اعيان و اشراف هستند. کباب برگ و کوبيده و مثل هميشه مقدار زيادی برنج سفارش داديم. بهمن با اينکه جثه نسبتاً کوچکی داشت، توانست همه پلو را بخورد، من اما نصف آن را هم بهزور خوردم. در اين سفر قطعاً مقداری از وزن خودم را از دست خواهم داد؛ چرا که پيادهروی و اين ور و آن ور رفتنهای مکرر ذخيره چربی بيش از اندازه بدنم را سوزانده است. با اينکه رستوران پنجستاره نشان میداد، توالتش محلّی بود؛ و اين چيزی بود که تعجب مرا برانگيخت. «اين جور جاها به عذاب میافتم»؛ توکل برخدا. به کمی استراحت نياز داشتم، با اين حال، به بهمن پيشنهاد دادم که به «کاخ گلستان» برويم. ولی عذرخواهی کرد و گفت که درهای کاخ را زود میبندند و به دليل ترافيک بعيد است که بتوانيم به آنجا برسيم. بر خلاف شکل و شمايل رستوران، صورتحساب آن چندان زياد نبود. متوجه شدم که بهمن در هنگام پرداخت صورتحساب با کارت، چيزی به عنوان انعام نداد؛ او به من گفت که انعام در ايران کار پسنديدهای نيست، حتی بعضیها آن را توهين تلقی میکنند و آن را نمیپذيرند؛ زيرا طرف در قبال کاری که انجام میدهد دستمزد میگيرد و نيازی به انعام نيست. جای تعجب دارد؛ چون به عنوان مثال، در آمريکا اگر انعام قابلتوجهی به گارسون رستوران ندهيد، گويا توهين بزرگی به طرف کردهايد، و چه بسا که بیتوجهی به اين امر منجر به درگيری شود.
🔹پيشنهاد داد که به برج ميلاد، بلندترين برج تهران و ايران برويم. در مسير رفتن به سوی برجی که از همه خيابانهای تهران ديده میشد، جلو يک ايستگاه مترو ايستاديم تا نامزد بهمن هم به ما ملحق شود و در بازديد از برج ما را همراهی کند؛ دختری ايرانی حدود سیساله، با اندامی ورزيده، چهرهای گندمگون، چشمانی آراسته و حجابی که همه موهايش را پوشانده است. شايد اشتباه کنم، اما از ظاهر بهمن پيدا نيست که جوان متدينی باشد. صندلی جلو ماشين را به او سپردم و عقب نشستم. بهمن بلافاصله من را به او معرفی کرد و پس از آن، با زبان رمانتيک فارسی، وارد گفتوگويی عاشقانه شدند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #554
69