🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2️⃣0️⃣1️⃣
❇️ روز چهاردهم/4
🔹پانتهآ یکی از دختران عضو CS در تهران، جوانی ايرانی به نام بهمن را که کارمند شرکتشان بود سراغ من فرستاد تا برای تکميل کارهای مربوط به ويزا به من کمک کند. بهمن تلفنی به من خبر داد که طبق قرار، ساعت 10/5 به سفارتخانه میرسد و پرسيد که «اون وقت باید چه کار کنم؟» قرار بود که بهمن برای تست پزشکی به کمک من بيايد، اما الآن اين موضوع منتفی شده است. میخواستم تشکر کنم و به او بگويم که همه کارهای ويزا را در سفارت انجام دادهام و ديگر نيازی به کمک او ندارم، اما ناگهان به ياد کولهپشتی سنگینم افتادم و آرزو کردم که کاش بشود به نحوی از شرّ آن خلاص شد؛ چون هنوز سر صبح است و دلم میخواهد امروز را تا شب آزادانه و سبکبار در خيابانها پرسه بزنم. از سنگينی بار نزديک است که ديسک کمر من عود کند. چند روز پيش از سفر، از پسرعمهام که ساکن لهستان است، خواسته بودم که قبل از سفر به قاهره يک کولهپشتی سبک برای من تهيه کند؛ ولی او در ورشو هم معمولاً از فروشگاههايی مثل «التوحيد و النور» خريد میکند. کولهای که خريده بود، هم ناراحت بود و هم بدکيفيت. در طول سفر بيست بار قسم خوردم که پولش را به او ندهم، و به دليل اين کار ناپسندش، کوله را به خودش برگردانم.
🔹با خودم فکر کردم که کاش بهمن ماشين آورده باشد تا از اين بار سنگين روی دوش خودم نجات پيدا کنم، با نااميدی از او پرسيدم که با مترو آمده است يا با اتوبوس، اما وقتی به من گفت با ماشين شخصی آمده، ميخکوب شدم. پرسيد: پارکينگ سفارت کجاست و گواهی مورد نظر در باره سلامت را چطوری بايد گرفت؟ کمی خودم را نگران نشان دادم و گفتم: «نمیدونم بهمن، برگه را از من گرفتن و هيشکی هم انگليسی را خوب صحبت نمیکنه و نمیدونم بايد چکار کنم.» از من خواست تا ده قيقه ديگر که میرسد، جلو در سفارت بايستم. سرانجام رسيد و با نشانی دقيقی که از کولهپشتیام داده بودم، خيلی زود من را پيدا کرد. بهمن جوانی کوتاهقد با موهايی سياه و کمپشت است و چهره روشنی دارد. عينک آفتابی تيرهای به چشم زده و يک کيف کوچک چرمی قهوهایرنگ در دست گرفته که همه لوازمش از موبايل و کليد و کيف پول را در آن جا داده است. سلام و احوالپرسی را خلاصه کردم و با اشتياق پرسيدم که ماشين کجاست؟
🔹کولهام را در صندوق عقب ماشين گذاشتم و بار ديگر به سفارت برگشتيم تا برای دريافت ويزا، مدارک لازم را تکميل کنيم. وقتی بهمن از همان مأمور مستقر در باجه در باره گزارش پزشکی سؤال کرد و او هم بار ديگر گفت که لزومی ندارد، من خودم را به نفهمی زدم و با اظهار تعجب، از بهمن پوزش خواستم که بدون دليل برای او ايجاد زحمت کردهام. با ناديده گرفتن عذرخواهی من، گفت: «نه نه، هيچ مشکلی نيست، من باهات هستم تا کار سفارت تموم بشه و بعدش تو رو در تهران بچرخونم.» چقدر من خوششانس هستم که با اين کاربران CS ارتباط دارم؛ کسانی که تا به حال آنها را نديدهام، اما بدون هيچ مزد و منت به من کمک میکنند. بهمن با اشاره به شيوه کار مدير شرکتش گفت که پانتهآ عضو CS است و من را برای ديدار با شما فرستاده است. بهمن در امور اداری آن شرکت کار میکند و معمولاً برای استقبال و پذيرايی از دوستان پانتهآ يا مهمانان شرکت اعزام میشود تا در ايام اقامت در تهران آنها را همراهی کند.
🔹جلو در سفارت چشمبهراه رسيدن پیک بانک بوديم. هر 15 دقيقه يک پيک موتوری از راه میرسيد و مردم به طرفش هجوم میآوردند تا ببينند فيش آنها پرداخت شده است يا نه. مرد میرفت روی جدول کنار پيادهرو می-ايستاد، فيشها را در دست میگرفت و در حالی که دهها نفر مقابل او ايستاده بودند، اسامی روی فيشها را صدا می-زد. هر بار که يک موتوری میرسيد بهمن به سراغ او میرفت تا اسم من را بشنود، ولی فايدهای نداشت، من هم قيافه کسی را که فيش من را گرفته بود، به ياد نداشتم؛ بنابراين چارهای نبود جز اينکه منتظر شنيدن اسم خودم باشم. وقت در حال سپری شدن است و باجه مربوطه هم از ساعت 5/12 ديگر مدارک را تحويل نمیگيرد. بعد از دو ساعت انتظار، بالاخره سر و کله آقا پيدا شد و همين که چشمم به او افتاد از فرط عصبانيت سرش داد زدم که چرا بیجهت تأخير کرده است؛ چون اگر نتوانم پاسپورتم را بهسرعت تحويل بگيرم، بايد در تهران اسير و سرگردان باشم و نمیدانم که برای دريافت ويزا روی پاسپورت مصریام چند روز بايد معطل بمانم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #553
69