🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9️⃣9️⃣
❇️ روز چهاردهم/1
🔸عضو تازه سازمان القاعده
🔹 48 ساعت بعد از مشت و لگد خوردن در رختخوابهای دل صحرا و قلب روستا، خوابیدن روی کاناپه راحت مهران، خيلی دلچسب بود. قرار بود ساعت شش صبح برخيزم تا با مهران به بيمارستان بروم و چمدانم را آنجا بگذارم و برای اقدامات مربوط به روادید، روانه سفارت شوم و به منظور برداشتن چمدان و تست پزشکی به سراغ او بيايم؛ نقشه درست و محکمی بود، ولی اجرای آن با مشکل روبهرو شد؛ چرا که دو ساعت ديرتر، يعنی ساعت هشت از خواب بيدار شدم و بلافاصله خودم را به حمام رساندم که قبل از رفتن، دوش بگيرم؛ چون فقط خدا میداند که بار ديگر کجا بتوانم دوش پيدا کنم. لباسهای شسته را از اين ور و آن ور اتاق جمع کردم و اسبابهايم را در چمدان گذاشتم و شتابان از خانه بيرون آمديم. بايد مستقيم به سفارت بروم؛ زيرا فقط تا ساعت 12 ظهر درخواستهای ويزا را قبول میکنند؛ بنابراين چارهای ندارم جز اينکه بار و بنديل سنگين خودم را به کولم بيندازم و همه کارها را تمام کنم تا سر شب بتوانم فائزه را طبق قراری که تلفنی گذاشتهايم، ببينم. به نظر میرسد فائزه، که دوست فرهاد است، از اعضای معروف CS در تهران باشد؛ برای اينکه وقتی ديشب داشتم تلفنی با او صحبت میکردم، مهران هم او را شناخت.
🔹هوای صبحگاهی خيلی دلانگيز بود و هنوز نشانی از گرمای سوزان خورشيد در خيابانها احساس نمیشد، تا به ايستگاه اتوبوس برسيم، کمی قدم زديم و طبق معمول از درِ جلو سوار شديم. مرد و زن برای زدن کارت اعتباری خود به دستگاهی که کنار راننده نصب شده بود، ازدحام کرده بودند. امروز شنبه است و روز اول هفته در ايران، و گويا نسبت به روزهای ديگر، رفتوآمد بيشتری جريان دارد. مهران اين برداشت نادرست من را تصحيح کرد که فکر میکردم اين اتوبوسها دولتی است و از نظم و انضباط و تميزی آنها اظهار تعجب کرده بودم. مهران گفت که همه اين اتوبوسها خصوصی است و دولت آنها را با اقساط بلندمدت در اختيار بسياری از شهروندان پايتخت توزيع کرده است. از او تشکر کردم و پس از خداحافظی، قرار گذاشتيم که بعد از اتمام کارهای ويزا، با هم در تماس باشيم. از اتوبوس پياده شدم. مدرکی که کم داشتم، چهار قطعه عکس شخصی با پسزمينه سفيد بود. قبلاً که سوار مترو شده بودم، چشمم به چند دستگاه تصوير فوری افتاده بود؛ لذا تهيه عکس شخصی را به امروز صبح و قبل از رفتن به سفارت موکول کرده بودم. در همان ايستگاهی که از مهران جدا شدم، يک دستگاه عکس فوری ديدم که 12 تومان هزينهاش بود و فقط اسکناسهای يک، دو و پنج تومانی میگرفت. هر چه اين طرف و آن طرف رفتم که دو برگ اسکناس ده تومانی را خرد کنم، موفق نشدم و بهناچار از مغازههای داخل ايستگاه، يک اسپری ضد عرق خريدم تا اسکناس مورد نظر را به دست آورم. دختر فروشنده همه باقيمانده پول من را اسکناس دو تومانی داد که فقط شش تومان را توانستم به دستگاه بدهم، بقيه اسکناسها کهنه و مچاله و غيرقابل قبول بود و دوباره مجبور شدم از کافه مترو، يک برش کيک خريداری کنم. سرانجام، دستگاه پولها را قبول کرد و من هم کيفم را بيرون گذاشتم و پرده را کشيدم.
🔹اطلاعات دستگاه همه به زبان فارسی بود، ولی توانستم طلسم آن را بشکنم و بالاخره صدای چاپ عکس در پرينتر را بشنوم. نفس راحتی کشيدم و منتظر عکسها ماندم، ولی از هيچ سوراخی در نيامد و ديدم که دستگاه به کاربر جديد خوشآمد میگويد. پس عکسهای چاپشده کجا رفته است؟! همه سوراخ و سنبههای دستگاه را گشتم و چيزی پيدا نکردم. اعصابم به هم ريخته بود که وقت سفارت را از دست میدهم. ده دقيقه را بدون هيچ فايدهای به نثار فحش و لعنت به دستگاه گذراندم. نه وقت دارم و نه اسکناس که عمليات عکسبرداری را تکرار کنم؛ بنابراين تصميم گرفتم کسی را پيدا کنم که به داد من برسد. پرده نيمهبسته را کنار زدم، کولهپشتیام را برداشتم و اين ور و آن ور را نگاه کردم که شايد کسی به کمک من بيايد. داشتم با خودم داد و بيداد میکردم: «اين چه روز نحسی است!» که ناگهان عکسها روی يکی از قسمتهای بيرون دستگاه به چشمم خورد؛ «احمقها! آخر چرا بيرون دستگاه؟ مگر من توی کابين ننشستهام؟ مگر پپسی سفارش دادهام؟»
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #550
91