TGViewer
پریشان‌خوانی پریشان‌خوانی @post_book · 384 subscribers
Post #544 77
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران 🔻

فرستۀ 5️⃣9️⃣

❇️ روز سيزدهم/4

🔹از زينب که کمک زيادی به من کرده بود، خواستم تا شام را با هم بخوريم، اما او ترجيح داد که در يکی از کافه‌های مشهور تهران در همين دور و بر، چای بنوشيم؛ کافه‌ای با بيش از صد سال قدمت که بيشتر مشتريانش شعرای مشهور شهر بوده‌اند. مشتاق رفتن به اين کافه شدم، اما جمعه بود و روز تعطيل. از کم‌خوابی و شدت خستگی، کافئين خون من پايين آمده و دچار سردرد شده‌ام، لذا گفتم: «من بايد در يک کافی‌شاپ قهوه بخورم». همين طور که در خيابان‌های واقعاً وسيع و تميز تهران قدم می‌زديم، يک کافی‌شاپ را به زينب نشان دادم، اما گفت: «اين يکی قهوه نداره، فقط چایی!» با شوخی و جدی گفتم: «خُب پس چرا اسمش رو گذاشته کافی‌شاپ؟ به پيغمبر قسم که بايد می‌ذاشت: تی‌شاپ!» با عصبانيت از اين‌که در فروشگاه‌های ايران به‌سختی می‌توان قهوه پيدا کرد، سر به سرش گذاشتم، اما خنده‌ای کرد و مرا با خود به کافی‌شاپی که واقعاً قهوه هم داشت، در آن طرف خيابان برد. بالاخره به فضايی خلوت و آرام که ديوارهايی با طراحی مدرن داشت، رسيديم، جايی که انواع قهوه و شيرينی‌های عجيب و غريب را سِرو می‌کرد.

🔹زينب اصلاً اصفهانی است ولی چند سال است که برای تحصيل به تهران آمده و اين شهر را خوب می‌شناسد. فکر نمی‌کردم پدر و مادر زينب هر دو ايرانی باشند؛ چرا که قيافه‌اش به ايرانی‌ها نمی‌خورَد؛ موهای کمی فرفری‌اش خرمايی تيره است، چشم‌هايی سبز و روشن دارد، و سيمايش فرانسوی است. من تنها کسی نيستم که چنين اعتقادی دارم، خيلی از ايرانی‌ها هم با تعجب می‌پرسند چطور می‌شود که يک اروپايی بتواند به اين راحتی فارسی حرف بزند؟ او بايد به هر کسی که اولين بار او را می‌بيند توضيح بدهد که نسل اندر نسل ايرانی است. زينب چهار سال است که در دانشگاه تهران مهندسی هوا فضا می‌خواند و بعضی از روزهای هفته در يک دبيرستان فيزيک درس می‌دهد تا بتواند هزينه‌های زندگی مجردی در خوابگاه را تأمين کند. آرزويش اين است که روزی بتواند در سازمان فضايی ناسا در آمريکا مشغول به کار شود؛ چون رئيس اين سازمان، يک ايرانی است که پس از انقلاب اسلامی به آمريکا مهاجرت کرده و امروز با تابعيت آمريکايی به رياست بزرگ‌ترين سازمان فضايی دنيا دست يافته است. زينب وضعيت اجتماعی پيچيده‌ای دارد؛ پدرش در کودکیِ وی، مادرش را رها کرده و او بر عکس دو برادر بزرگ‌تر، پدر را نديده است. چند ماه است که مادرش درگذشته و او به‌شدت از اين خلأ خانوادگی رنج می‌برد، برادرانش سرشان به کار و زندگی خودشان گرم است.

🔹دختر واقعاً مبارزی است، اما برای خودش آينده‌ای در ايران نمی‌بيند؛ زيرا پس از فراغت از تحصيل، موقعيت شغلی وی فقط در شرکت‌های بزرگ دولتی خلاصه می‌شود که شرط استخدام در آنها هم به‌خصوص برای زنان، پايبندی به امور دينی است. کارمندان شرکت‌ها و مؤسسات دولتی (مثل شرکت خودروهای دولتی saap) بايد تعهد دينی خود را ثابت کنند، از استفاده از چادر مشکی و دستکش در موارد ضروری برای زنان گرفته تا ته‌ريش تر و تميز برای مردان. زينب هيچ اطلاعی از فرصت‌های شغلی برای دختران جوانی که به «پوشش رسمی» پايبند نيستند، ندارد، ضمن اين‌که به تظاهر دينی هم علاقه‌مند نيست؛ بنابراين، به ادامه تحصيل در مقطع فوق‌ليسانس در خارج از کشور فکر می‌کند.

🔹 در حال نوشيدن قهوه فرانسوی، گفت‌وگوی جذابی داشتيم و پس از آن به سمت ايستگاه اتوبوس راه افتاديم. اتوبوس پيشِ پای ما ايستاد و درِ جلو را باز کرد. زينب از راننده در مورد مسير اتوبوس پرسيد و جواب مثبت راننده را که شنيد با دست اشاره کرد: «بفرماييد». همان طوری که خواسته بود سوار شدم، اما زينب بالا نيامد، از من جدا شد و دور افتاد، چه اتفاقی افتاده است؟ «آيا زينب عقل از سرش پريده؟!» با من خداحافظی نکرد و اصلاً چيزی به من نگفت که اين اتوبوس به کجا خواهد رفت. يک کلمه هم حرف نزد. نشانه‌های تعجب در چهره‌ام نمايان شد و چشم مسافران به من خيره گشت. همه‌شان مرد بودند. چشمانم را اين طرف و آن طرف چرخاندم و به نيمه انتهايی اتوبوس رسيدم که مخصوص زنان بود، وقتی دوباره چشمم به زينب افتاد، خنده به صورتم برگشت. از ياد برده بودم که فضا و درِ جلو اتوبوس مخصوص مردان است و فضا و درِ عقب برای زنان. با شرمندگی از من خواست که در ايستگاه بعدی پياده شوم. در اتوبوس‌های عمومی دستپاچگی فوق‌العاده‌ای به چشم نمی‌خورد، مردم رفتاری معمولی و آرام دارند. زينب مرا در نزديک‌ترين نقطه به يک ايستگاه مترو که به سوی خانه مهران می‌رود پياده کرد. با او وداع کردم و از فرصتی که به من داده و راهنمايی‌هايی که در مورد استفاده از متروهای نزديک مرکز شهر و سفارت در اختيارم گذاشته بود سپاسگزاری کردم. با چهره‌ای خندان راه افتاد و در سکوت شبی آرام از من دور شد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
More from @post_book
  1. Sep 9, 2026❇️ پناهگاهی برای حرف‌هايی که نمی‌شود، يا نبايد زد دومين جلد يادداشت‌های جلال از 18 آذر 133…
  2. Sep 9, 2026🔹به مناسبت هزاروپانصدمین سال ولادت پیامبر (ص) محور ادبیات کنگرهٔ بین‌المللی ۱۵ قرن تجلّی…
  3. Aug 31, 2026☘️ نگاهی نو به سیرۀ نبوی 🖌️ واکاوی تجربه امت اسلامی برای زیستن در جهان سیاست آیا واقعاً م…
  4. Aug 28, 2026🍀دکتر علی الهی نخستین بهار را کتابی ارزشمند با نگاهی این‌جهانی به سیره پیامبر اکرم(ص) خوا…
  5. Aug 28, 2026🍀 در آستانه سالروز تولد پیامبر اکرم(ص) و آیین گرامیداشت پانزدهمین قرن میلاد آن حضرت، به د…
  6. Jul 27, 2026🔻قلعهٔ الموت ثبت جهانی شد 📌 تا زمانی که کسی رمان‌های سمرقند اثر امین معلوف و الموت نوشته…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →