🔻مسافر کاناپهگرد در ايران 🔻
فرستۀ 4️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/3
🔹از مهتاب و فرهاد خواستم که پيش از رسيدن به تهران يکی از دوستان شبکه خودشان در شبکه CS را برای ميزبانی دوروزه من پيشنهاد بدهند؛ چون دکتر مهران که امشب مهمان او هستم، به من خبر داده است که مجبور است فردا برای ديدار مادرش به سفر برود؛ بنابراين فقط همين امشب میتواند از من پذيرايی کند. فرهاد در همين واپسين لحظات نوميدی، به يکی از دوستانش در تهران زنگ زد و مثل هميشه اين بار هم خوششانس بودم که دوستش «فائزه» آمادگی دارد دو شب من را مهمان خانهاش کند. چقدر بايد از اين مقدّرات سرشار از خوشبختی شاکر و ممنون باشم.
🔹نمايان شدن برجهای سربهفلککشيده و باشکوه از پنجرههای اتوبوس، گواه آن بود که به بزرگترين شهر ايران رسيدهايم؛ شهری که حدود بيست ميليون نفر در آن زندگی میکنند. در حالی که هنوز در بزرگراههای اطراف هستيم و تا مرکز شهر فاصله داريم، کثرت پلها و تونلها مرا به شگفتی انداخته است. پيش از ترک اتوبوس، فرهاد مرا با دوستش زينب همان دختر ايرانی فرانسویشکلی که ديشب لايعقل افتاده بود، آشنا کرد و از او خواست که با رسيدن به تهران مرا در چگونگی رسيدن به دکتر مهران که به پيشنهاد محمد کاشانی ميزبان امشب من است، کمک کند.
🔹بعد از اينکه از اتوبوس پياده شديم، دوست فرهاد يک تاکسی گرفت و بهسرعت از ما دور شد، من و زينب اما چمدان به دست راه افتاديم تا خودمان را به ايستگاه زيرزمينی مترو برسانيم؛ ايستگاهی واقعاً تميز و مرتّب. زينب با نشان دادن يکی از نقشههای ايستگاه، روش استفاده از مترو و تغيير خط و مسائل مربوط به آن را توضيح داد. نقشه حاکی از آن است که پنج خط مترو به شکل عنکبوتی بيشتر نقاط تهران را پوشش داده است؛ سه خط در حال بهرهبرداری است و دو خط در دست احداث. ايستگاهها نام شخصيتهای مهم تاريخی سياسی، و شعرای برجسته ايران را بر خود دارد: امام حسين، علی شريعتی، شهيد صدر، امام خمينی، خيام، فردوسی.
🔹زينب يک بليت برای من خريد و در سکو به انتظار رسيدن مترو ايستاديم. به رغم تحريم اقتصادی تحميلشده بر ايران از سوی اروپا، مترو و ايستگاههای پيشِ روی من از نظم و پيشرفت آنچه در اروپا ديده بودم، چيزی کم نداشت.يک شرکت فرانسوی طرف قرارداد اجرای آن بوده است. وقتی پای چند ميليارد دلار در ميان باشد، هميشه راهی برای برونرفت از بحران وجود دارد. مجبور بودم مدتی که فقط زينب زمان آن را میدانست همان جا بايستم. زينب طبق عادت، سوار واگن مخصوص بانوان نشد و با من همراهی کرد. چند ايستگاه بعد، در جلو چشم من اتفاقی افتاد که تا آن زمان حتی در متروهای اروپا هم نديدهام؛ درهای واگن برای پياده و سوار شدن مسافران باز شد، من درست مقابل در ايستاده بودم، جوانی با قيافه کاملاً ايرانی بالا آمد، دست راستش را به ميله عمودی واگن گرفت و با دست چپ دوستش را که هنگام سوار شدن به مترو سکندری خورده بود، بالا کشيد؛ جوانی اندکی کوتاهقدتر از خودش، که موهايش آرايشی عجيب داشت، و در گردن زنجيری آويخته بود که حلقهای در انتهايش ديده میشد. نشانههای خستگی و کوفتگی در چهرهاش نمايان بود. نگاهی به شلوغی کنار در انداختند و پس از آنکه جوان اول دوستش را بالا کشيد، بازوی راست خود را دور بدن او حلقه کرد تا فشار جمعيت او را آزار ندهد. در گوشش چيزی زمزمه کرد و دو بار او را بوسيد. پس از آن، صورت خود را بهآرامی نزديک هم بردند و بی آنکه هم را ببوسند، بينیهای خود را به هم ماليدند. در آغوش گرم هم ماندند تا به ايستگاه موردنظرشان برسند. وای که چه شروع شگفتانگيزی برای کشف تهران پيش چشم من قرار گرفت. تعجب خود را فرو خوردم تا مايه ناراحتی آنها نشوم و صورتم را به طرف ديگر برگرداندم تا کسی را آزار نداده باشم. هيچ نشانی از تعجب يا تنفر در سيمای ديگر مسافران نديدم. فکر نمیکردم که در کشوری با حکومت اسلامی، کسی آشکارا بتواند به چنين کاری دست بزند. هر کسی نسبت به خواستههای خودش مختار است، و احدی نبايد در باره او داوری کند، اما رعايت ادب در مترو، آن هم در کشوری که در همه خيابانهايش پليس امنيت اخلاقی گشت میزند، امری ضروری است. تا پيش از تماشای اين صحنه عاطفی که بيش از چند ثانيه به درازا نکشيد، تصور ديگری از اين موضوع داشتم.
🔹در يکی از ايستگاههای مرکز شهر پياده شديم تا برای هزينه ويزای افغانستان 80 يورو تهيه کنم. گمان میکردم که خريد و فروش ارز در بازار سياه غيرقانونی است، اما مردی در مقابل يک صرافیِ بسته و جلو چشم پليسهايی که در ماشين خود نشسته بودند و هيچ اعتنايی به اين کار نداشتند، 100 يورو به من فروخت. امروز جمعه است، روز تعطيل رسمی است که علاوه بر صرافیها، بعضی از کافهها و رستورانها و بازارها هم بسته هستند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #543
81