🔻مسافر کاناپهگرد در ايران 🔻
فرستۀ 3️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/2
🔹امشب هر چه به تهران نزديکتر میشدم، چيزی که بيش از همه مرا نگران میکرد، گرفتن ويزای افغانستان بود. سختترين کار، آزمايش پزشکی است که برای آن مجبور شدم از کاربران CS در تهران کمک بخواهم. يکی از جوانها به من پيشنهاد داد که از درمانگاه نزديک سفارت استفاده کنم و اظهار اميدواری کرد که آنها جزئيات درخواست سفارت را بفهمند. اما دختری به نام «پانتهآ» پيشنهاد بهتری را برای کمک مستقيم از طريق نماينده شرکت خودشان مطرح کرد؛ مقاومت در برابر آن ممکن نبود. شماره تلفن يکی از کارمندان امور اداری شرکتشان را برايم فرستاد تا فردا در محل سفارت يکديگر را ببينيم تا هر اقدامی را که لازم است انجام دهد يا هر سند و مدرکی که درخواست کنند، فراهم نمايد. نمیدانم بالاخره بهآسانی موفق به دريافت ويزا میشوم يا نه، و اگر اين کار ممکن باشد چقدر زمان میبرد؟ در هر حال بايد در تهران بمانم تا گذرنامهام را از سفارت بگيرم، و پس از آن مقصد خودم بعد از تهران و قزوين را مشخص کنم و ببينم که بايد به طرف غرب بروم يا به سوی شرق يا راه جنوب را در پيش بگيرم؟ در نتيجه اين وضعيت مهآلودی که در آن به سر میبرم، فکرم کار نمیکند. به چند دليل احتمال موفقيت من در گرفتن ويزا اندک است؛ چرا که من مسافری مصری هستم که میخواهم از ايران به افغانستان بروم، و همين ارائه درخواست ويزا از تهران شکبرانگيز است، وانگهی، مايه پيچيدگی بيشتر اين است که رهبر فعلی گروه تروريستی «القاعده» مصری است و بسياری از مصریها هم به عضويت اين گروه درآمدهاند؛ بنابراين، معلوم است که مقامات دولتی افغانستان از من استقبالی نخواهند کرد.
🔹حتی اگر به ويزای افغانستان نرسم، ايران آن قدر بزرگ هست که وقت مرا پر کند، سفر اکتشافی به استان آذربايجان در شمال غربی ايران و مرکز آن يعنی تبريز، خودش يک هفته وقت میخواهد، کرمان در جنوب شرقی که آنتوان مرا به تماشای زيبايیهای آن سفارش کرد نيز همين طور است. يکی از شگفتانگيزترين مشاهدات آنتوان در آن شهر اين بود که به تعبير او، پس از غروب آفتاب کسی در شهر به چشم نمیآيد و همين که هوا تاريک میشود، همه اهالی کرمان در خانهها مشغول دود و دم هستند؛ زيرا شهر کرمان فاصله چندانی از مرز پاکستان و افغانستان که مهمترين محل کشت و توليد اين مواد در جهان است، ندارد. خليج فارس و جزيرههای آن هم میتواند مقصد دلانگيزی برای سفر باشد. ايرانیها آن را «خليج فارس» مینامند، در حالی که ما وصف خودمان را روی آن گذاشتهايم. هر يک از ايرانیها و عربها سواحل گسترده خليج در دو سوی آن را در اختيار دارند و هر کدام آن را با اسم مورد نظر خود میخوانند. يک مرتبه وقتی من آن را با نام عربی خواندم، به من گفتند که «ما الآن در ايران هستيم؛، بنابراين، اسم اينجا خليج فارس است». حقيقتش اين است که سواحل و مرزهای هر يک از کشورهای حاشيه اين خليج مشخص و معيّن است و اين اسمها هيچ تغييری در ميزان بهرهبرداری هر کشور از سرمايه هنگفت نفتی آن ايجاد نمیکند. مقصدهای مختلفی را برای سفر در انديشه دارم که البته همه را از کتاب ارزشمند و سرشار از پيشنهاد LP گرفتهام.
🔹بچهها شروع به جاسازی اسباب و اثاثيه خود در اتوبوس کردند. چشمانداز دلانگيز پيرامون ويلا در روشنای روز نمايان شد: خانههای پراکنده در ميان باغها و دشتهای سرسبزی که با هماهنگی خيرهکنندهای ساخته شده بود. با دشواری در اتوبوس پر از مسافر، جايی برای نشستن پيدا کردم. با تعجب از مريم پرسيدم: «همين آقا میخواد برای ما رانندگی کنه؟». خندهای کرد و با اشاره به فلاسک دوليتری چای در کنار راننده گفت: «الآن است که تهِ اين فلاسک چای را بالا بياورد.»
🔹اتوبوس به سوی اصفهان راه افتاد. همه خسته و کوفته بودند و آثار بيدارخوابی در آنها نمايان بود، اما بعضیها که تاب و توان بيشتری داشتند، هنوز میخواستند فضای ديشب در اتوبوس زنده بماند. صدای موسيقی اوج گرفت و دوباره پردههای اتوبوس افتاد و آخرين بخش برنامه به اجرا در آمد. در حالی که مسافران قسمت انتهايی اتوبوس غرق در آوازخوانی بودند، در نيمه جلويی، بعضیها آرام نشسته بودند، بعضی مشغول حرف زدن با بغلدستی بودند، و بعضی غرق خواب بودند. نيمچهتوانی را که داشتم به کار گرفتم و با ترانههای فارسی هماهنگ شدم. «باهی» ترانه «حبيبی يا نورالعين» را گذاشت تا با آن همخوان شوم. با شوخی به آنها پيشنهاد کردم که از راننده اتوبوس بخواهند تا هشت تا از صندلیهای ماشين ـ از هر طرف چهار صندلی ـ را بردارد تا به جای اين راهرو تنگ، فضای کافی برای پايکوبی باشد. اين طوری کرايه کردن اتوبوسش برای تورهايی از اين قبيل تضمين خواهد شد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
Post #542
89