🔻مسافر کاناپهگرد در ايران 🔻
فرستۀ 2️⃣9️⃣
❇️ روز سيزدهم/1
🔸رمانتيسم زيرزمينی
🔹آهنگ گوشخراش موسيقی تا دل خواب هم مرا تعقيب میکرد و هر چه کوشيدم تا از آن خلاص شوم، فايدهای نداشت. با صدای پای کسانی که پس از دو ساعت، از تماشای طلوع آفتاب برگشته بودند، از خوابی لقمهلقمه برخاستم تا شايد رؤياهايم را در بيداری پيدا کنم. برگشته بودند تا با سروصدای آهنگی تند، همراه با دف و کف و پايکوبی، جنازههای پراکنده در اين گوشه و آن گوشه اتاق را بيدار کنند. چون اصلاً خواب راحتی نداشتم، از اولين کسانی بودم که برخاستم؛ مگر موسيقی بامدادی نبايد آرامشبخش باشد؟
🔹ساعت هشت بود و جنازهها يکی پس از ديگری، از عالم مرگ بيرون میآمدند. گمان نادرستی داشتم که فکر میکردم اين جماعت بعد از آن شبنشينی پر سر و صدا تا لنگ ظهر خواهد خوابيد؛ واقعيـت اين است که ساعت سه بايد به سمت اصفهان راه بيفتند. برنامه سفر به اين ترتيب بوده است که صبح زود از خواب برخيزند و در طول هفت ساعت راه تهران به اصفهان، در اتوبوس بخوابند. تماشاگران طلوع آفتاب با خودشان صبحانه سادهای هم آورده بودند: پنير و گوجه و کره و مربا و چند قرص نان. شيشههای آبميوه اين بار واقعاً آبِ ميوه بود. قوری چای را در اطراف اتاق چرخ دادند تا شايد جماعت از خواب بيدار شوند، اما فايدهای نداشت. آهنگ بامدادی چندان طول نکشيد. بعد از 45 دقيقه معطلی در صفی به درازای رود نيل، نوبت استفاده من از تنها دستشويی خانه رسيد. پنجرهها را باز کردند و پردهها را پس زدند تا آفتاب گرم به درون ساختمانی راه يابد که ديگر نشانی از تشکها و پتوها و بالشهای ديشب در آن ديده نمیشود.
🔹همه در يک حلقه نشستند و مشغول بازی شدند، من اما به نوشيدن قهوه و تماشای آنها پرداختم که روز جمعهشان را با خنده و بازی سپری میکردند. آوای اذانی از مسجد اين اطراف به گوشم نرسيد. امروز در اثنای صرف صبحانه با يکی از دوستان مهتاب به نام مريم آشنا شدم که در يکی از شرکتهای مهندسی اصفهان کار میکند. پوششی بهتر از ديگران داشت. داستان سفر را خيلی شتابان برايش تعريف کردم و برنامه روزهای باقيمانده در ايران را برايش توضيح دادم و گفتم که قرار بود در نمازجمعه حرم حضرت معصومه در قم شرکت کنم، اما به دليل همراهی با اين گروه آن برنامه تغيير کرد. با شگفتی بسيار احساسات خودش را بيان کرد و گفت: «تو واقعاً نمازجمعه میخونی؟ آيا اين کار در مصر اجباری است؟» گفتم: «من معمولاً يک هفته در ميان به نمازجمعه میرم، چون بيشتر روزهای آخر هفته را در سفرم.»
🔹دليل تعجب خودش را اين گونه توضيح داد که «تا ده سال پيش هشتاد درصد جوانها به نماز پايبند بودند، ولی الآن اين نسبت خيلی کمتر شده.» با شوخی برايش توضيح دادم که «بعضی از دوستای من در مصر نمازشون را نمیخونند اما از روی عادت، نمازجمعهشون ترک نمیشه.»
🔹واداشتن مردم به ظواهر دينی و ايجاد محدوديت در آزادیهای شخصی، آنها را به واکنش منفی سوق میدهد. طبيعت آدمی با اختيار سرشته شده: «وَ هَدَيناهُ النَجدَين». حرف مريم بسيار حکمتآميز است. او کوشيد تا احساس من در باره ايران را بهويژه پس از اين سفر يکروزه که برای هر گردشگری مايه رنج و عذاب است، کشف کند و افزود: «متأسفانه در تعطيلات، ما از اين دست سفرهای دور از خانواده زياد داريم.» از دانش و اعتدال او و از فراوانیِ واژههای عربی که به ياد داشت، خوشم آمد. به قول خودش: «خيرُ الامور اوسطها.»
🔹در حالی که بقيه همسفران مشغول بازی بودند، ما کمی قليان کشيديم. سه ساعت بعد وقت ناهار بود: برنج و کباب بريونی اصفهان که خوراک واقعاً خوشمزهای است و بهخصوص در اين ساعت برای تجديد قوا خيلی اهميت دارد. سفرههای پلاستيکی دراز را روی زمين انداختند و جماعت روبهرو يا کنار هم در اطراف سفره نشستند. با اين کبابها چقدر جای «ارده» خالی است، اگر يک نفر آن را به بازار ايران وارد کند، ظرف يک سال از ثروتمندترين افراد خواهد شد؛ چرا که کباب غذای اصلی بيشتر رستورانهای اين کشور است.
🔹غذا که تمام شد، خانه مثل يک کندوی زنبور شد؛ همه مشغول بستن بار و بنديل خود شدند. دخترها به نظافت ويلا پرداختند و پس از مرتب ساختن آشپزخانه، کفپوشها و ديوارها را تميز کردند. چمدانها در حياط چيده شد تا تميز کردن و چيدن لوازم خانه راحتتر انجام شود. چندی بعد، ويلا به همان شکل اول که وارد آن شده بوديم مرتب و تميز شد.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #541
118