TGViewer
پریشان‌خوانی پریشان‌خوانی @post_book · 384 subscribers
Post #539 156
🔻مسافر کاناپه‌گرد در ايران🔻

فرستۀ 1️⃣9️⃣

❇️ روز دوازدهم/11

🔹به احترام کسانی که از يکی دو ساعت پيش خوابيده بودند، در ساعت پنج صبح موسيقی قطع شد و کسانی که هنوز بيدار مانده بودند، به صحن حياط رفتند تا از هوای آزاد استفاده کنند. با اين‌که طاقتم تمام شده بود، به‌خصوص چون «لادينا» يعنی شهرآشوبِ امشب هم در ميانشان بود، با آنها بيرون رفتم. در باغ بود که صحبتمان گل انداخت، برای من تعريف کرد که چند سال در لندن هتلداری خوانده، و نزد مادرش در آموزشگاه، آرايشگری را ياد گرفته، ولی ترجيح داده است تا زمانی که خانواده می‌توانسته‌اند هزينه او را تأمين کنند، در اروپا بماند. عرب‌ها را واقعاً دوست دارد و آخرين دوستش يک عربستانی بوده است. به فرهنگ باديه‌نشينی عرب علاقه‌مند است. به نقاط زيادی در اروپا سفر کرده و برای ديدار با دوست سعودی‌اش که دائم از او و مسائلی که بين خودشان بود برايم تعريف می‌کرد، همواره بين لندن و دبی در سفر بوده است. از من در باره علت بی‌اعتمادی عرب‌ها به زن می‌پرسيد. سعی کردم برای اين حرف پاسخی پيدا کنم و به مشکلاتش بپردازم، اما نيروی بدنی من رو به پايان بود.

🔹هشت نفر از دخترها و پسرها تصميم گرفتند برای تماشای طلوع خورشيد به کشتزارهای اطراف بروند. تاب و طاقتی برای تماشای دميدن آفتاب نمانده، ساعت شش صبح است و همه توان من تمام شده. روز من از 25 ساعت پيش که برای ديدن طلوع خورشيد در کاشان بيرون رفتم، شروع شده است. از کسانی که تا ديروقت بيدار مانده‌اند، اجازه خواستم و برای آنها لحظات زيبايی را در گاه برآمدن آفتاب آرزو کردم و وارد خانه شدم تا شايد در بين جنازه‌های پراکنده در هر طرف، کنجی برای خواب جست‌وجو کنم. در سالنی که با پيکر همسفران خفته فرش شده بود، اندک جايی برای گذاشتن پا پيدا کردم و به طرف گرم‌تر هال روانه شدم. آتش شومينه رو به خاموشی داشت و معلوم بود که از يک ساعت پيش کسی به فکر گرم کردن آن نبوده است، چند تکه هيزم باقيمانده را در شومينه جا دادم و خودم را در ميان جثه‌هايی رها کردم که جز دو نفرشان را به دليل هيکل‌های لاغر و چاقشان نمی‌شناختم. دستم را روی زمين گذاشتم، خيلی سرد بود، و چون من نه پتو، نه تشک و نه کيسه خواب دارم، ليف حمام را از چمدانم در آوردم و از آن به عنوان بالش استفاده کردم. روی شلوارک، شلوار به پا کردم و يک بلوز نازک و يک تی‌شرت هم روی پيراهنم پوشيدم. الآن ديگر وقت شيک بودن نيست، مهم گرما است. با اين‌که هر چه داشتم پوشيدم و باز هم گرم نشدم، اما از شدت خستگی در بلندترين و شگفت‌انگيزترين و تناقض‌آميزترين روز سفر، به خوابی عميق فرو رفتم. از دومين شهر مقدس ايران يعنی قم به يک جشن شاد در ييلاقات تهران آمده‌ام. بدون شناخت دنيای ناپيدای جوانان، هرگز تجربه سفر به ايران کامل نمی‌شد. سپاسگزار تقديری هستم که مرا با غافلگيری‌های شگفت‌انگيز امشب آشنا کرد.

🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید

🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
More from @post_book
  1. Sep 9, 2026❇️ پناهگاهی برای حرف‌هايی که نمی‌شود، يا نبايد زد دومين جلد يادداشت‌های جلال از 18 آذر 133…
  2. Sep 9, 2026🔹به مناسبت هزاروپانصدمین سال ولادت پیامبر (ص) محور ادبیات کنگرهٔ بین‌المللی ۱۵ قرن تجلّی…
  3. Aug 31, 2026☘️ نگاهی نو به سیرۀ نبوی 🖌️ واکاوی تجربه امت اسلامی برای زیستن در جهان سیاست آیا واقعاً م…
  4. Aug 28, 2026🍀دکتر علی الهی نخستین بهار را کتابی ارزشمند با نگاهی این‌جهانی به سیره پیامبر اکرم(ص) خوا…
  5. Aug 28, 2026🍀 در آستانه سالروز تولد پیامبر اکرم(ص) و آیین گرامیداشت پانزدهمین قرن میلاد آن حضرت، به د…
  6. Jul 27, 2026🔻قلعهٔ الموت ثبت جهانی شد 📌 تا زمانی که کسی رمان‌های سمرقند اثر امین معلوف و الموت نوشته…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →