🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 0️⃣9️⃣
❇️ روز دوازدهم/10
🔹با دوستان مهتاب در شبکه CS آشنايی بيشتری پيدا کردم؛ چون خيلیهايشان انگليسی را بهخوبی و بهتر از کسانی که در کوهنوردی اصفهان با آنها بودم، حرف میزدند. زنگ خانه به صدا در آمد و همه برای مهمان تازهوارد که جوانی سی و چند ساله با شکمی گرد و بزرگ است و گويا صاحبخانه باشد هورا کشيدند ... شادترين لحظههای اين جشن وقتی بود که ديدم چندين قليان هم آماده شده است. عاشقان قليان کنار شومينه که منبع زغال آماده بود، جمع شدند. تکه زغالی را گداخته کردم تا با رفیق همزبان خودم که به دليل زيادهروی به خنده افتاده بود، پکی به قليان بزنم. همه با هم قليان کشيديم و موسيقی شنيديم. فضای عمومی اين خانه بسيار شبيه باشگاههای پايتختهای اروپايی شده بود. برای مدت نيمساعت پخش موسيقی را قطع کردند تا يکی از بچهها در ميان آواز دستجمعی و کف زدن ديگران گيتار بنوازد. به حرف زدن با فاطمه ادامه دادم.
🔹با يک جوان اصفهانی معروف به «باهی» آشنا شدم که در آمريکا فوق ليسانس میخوانَد. جوانهای زيادی هستند که آرزوی سفر و مهاجرت از ايران را دارند تا بدون قيدوبندهای دست و پاگير، آزادانه به تحصيل و زندگی و کار بپردازند. خيلی دوست داشتند احساسات من را در باره ايران و مردم کشورشان بدانند. ايرانیهای مقيم آمريکا از پيشداوریهايی که در فکر آمريکايیها و مردم ديگر کشورها شکل گرفته است رنج میبرند؛ چرا که سرنگونی شاه، يعنی دوست صادق غربیها و برپايی يک نظام دينی و دعوای بين دو کشور، اين باور نادرست را در ذهن آنها پديد آورده است که گويا اينجا همه مردها مثل روحانيون، عمامههای سياه و سفيد بر سر دارند و همه زنها چادر بر سرشان کشيدهاند. آنها از زمان شروع جنگ خيالیِ با تروريسم و طرح موضوع کشورهای محور شرارت از سوی جرج بوش پسر، همه از مردم ايران و نه فقط از حکومت اين کشور، احساس خطر میکنند. برايشان توضيح دادم که متأسفانه بيشتر دوستانم در مصر، با آگاهی از برنامه من برای سفر به ايران، با اين باور که اينجا بسيار خطرناک است، از تصميم من دچار شگفتی شدند. با کمال تأسف بايد بگويم که مصریها هم تحت تأثير تبليغات رسانهها مبنی بر خطرناک بودن سفر به ايران قرار گرفتهاند و تصور میکنند که ايرانیها میخواهند طی يک نقشه طراحیشده و با يک حرکت مارپيچ همه مسلمانها را شيعه کنند. جوانها از اين مطلب خندهشان گرفت و از من خواستند که اين پيام را به تندروهای مصری برسانم که جوانهای ايران از اين حرفها عبور کردهاند.
🔹با پک زدن به قليان و گوش سپردن به آوای موسيقی، حرفهايمان را ادامه داديم. بعضیها هنوز پيدايشان نبود. بعضیها را میديديد که پشت مبل يا زير ميز ناهارخوری يا زير يک پتو غرق خواب بودند. با اين سر و صدا چطوری خوابشان برده است؟ بيرون سرد است؛ به طبقه بالا رفتم تا جايی برای خواب پيدا کنم. پيکرهايی را ديدم که در گوشه و کنار هال کوچک بالا افتادهاند. بهسختی چمدانم را زير انبوهی از اثاثيه و وسايل شخصی جوانهای خوابيده يافتم. آثار بیهوشی در بيشتر بچهها نمايان بود، بعضیها هنوز در حال جنبوجوش ديده میشدند و بعضیها ساکت و آرام در گوشهای چمباتمه زده بودند. وقتی برگشتم که کنار شومينه بنشينم، باهی از من در باره ادامه سفرم و شهرهايی که میخواهم بروم، پرسيد. گفتم: چند روز تهران، و سپس قزوين و سرانجام مشهد، تا از آنجا با اتوبوس به هرات بروم و سفر به افغانستان را آغاز کنم. با تعجب و در حالی که نشانههای وحشت در چهرهاش آشکار شده بود، فرياد زد: «افغانستان؟! چی تو را به اونجا کشانده؛ مگه سفر به اونجا خطر نداره؟» با خنده جواب دادم که: «واکنش دوستها و خانوادهام وقتی فهميدند که قصد سفر به ايران را دارم، همين بود. نه قربان، هيچ خطری نداره، شمال کشور کاملاً برای سفر امن است. کار من در اين سفر کشف ناشناختهها برای خودم و بسياری از مردم است، تا اين تابويی را که از جاها و افراد در ذهنها نقش بسته است، بشکنم.»
🔹به سراغ فاطمه که با مهتاب در يک گوشه نشسته بود، رفتم و از او در مورد پسری که خيلی به چشم میآمد و دف بزرگی در دست داشت و همراه با آهنگ پيچيده در فضا بر آن مینواخت، پرسيدم که چرا بلوز زنانه پوشيده و موهای صورت و سينه و ابروهايش را اين طوری زده؛ آيا تراجنسيتی است؟ با تعجب گفت: «نمیدونم». با بیاعتنايی به پاسخش، خنديدم و گفتم: «حتی اگر از اونا نباشه، نود درصد اون راه رو رفته». فاطمه خجالتزده خندهای کرد و پرسيد: «يعنی با اين موضوع مشکل داری؟» گفتم» «نخير، ابداً، فقط کنجکاوی بود که منو به اين سؤال واداشت.»
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #538
137