🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9️⃣8️⃣
❇️ روز دوازدهم/9
🔹ناگهان هياهوی اتوبوس فرو نشست و صدای موسيقی قطع شد. فرهاد پشت بلندگوی اتوبوس رفت و اعلام کرد که کمتر از يک دقيقه ديگر، و پيش از رسيدن به تهران، قرار است در يک پست بازرسی بايستيم. اتوبوس بهيکباره به وضعيت اول خودش برگشت و گويا در حال رفتن به اماکن مقدس هستيم. از بازرسی بهسلامت گذشتيم و چراغهای تهران از دور نمايان شد. به گمانم زمان شام فرا رسيده باشد؛ چون همه از ساکهای دستی خود انواع و اقسام خوراکیها را بيرون آوردند. برخلاف اردوهای دانشجويی و دانشآموزی، خوراکیها فقط ساندويچ نبود. اينجا فرهنگ ساندويچخوری چندان رواج ندارد . برنج نمايانترين خوراکی مشترک است که با سبزی و گوشت و سالاد مصرف میشود. پس از دو ساعت شادمانیِ پيوسته در اتوبوس، و دو بار توقف برای رفتن به دستشويی و نوشيدن چای و برداشتن چند نفر از دوستان تهرانی، به مقصد خود در يکی از ييلاقات تهران رسيديم.
🔹روستای کوچکی متعلق به سرمايهدارهای تهران به نظر میرسد. پيرامون ما تا دوردستها گويا همه، زمينهای کشاورزی است و هيچ چراغی در آن روشن نيست؛ در پرتو چراغ اتوبوس، ديوارها و ساختمانهای برخی از ويلاها به چشم میآيد. راننده با راهنمايی فرهاد در پی آدرس است. سرانجام اتوبوس با همه مسافران آرام و صبورش در برابر ديوار خانهای میايستد. آقای راننده موتور و چراغهای ماشين را خاموش میکند و همه آمادهاند که پياده شوند. پايم که به زمين رسيد، اولين چيزی که احساس کردم، هوای سرد اين منطقه در شمال تهران بود که معمولاً همين گونه است. حالا علت آن که اتوبوس پر از چمدان بود برايم روشن شد؛ چون هر نفر فقط اثاث خودش را نياورده، بلکه لوازم خواب اعم از تشک و بالش و پتو و کيسه خواب هم برداشته است. کاملاً معلوم است که اين خانه کوچکِ پشتِ ديوار برای خواب پنجاه نفر گنجايش ندارد؛ بنابراين، هر کسی رختخواب خودش را هم آورده است. تخت من اما زمين است و لحاف من چند تا لباسی که بايد روی هم بپوشم.
🔹ساختمان اين خانه بيشتر از 20 درصد مساحت زمينی را که با ديوارهای سنگی کوتاهی پوشيده شده و درختان اندکی در ميانه آن به چشم میخورد، اشغال نکرده است. نوری کمسو در مقابل در ورودی ما را به سوی خود فرا خواند. ورودی ويلا مثل ورودیِ يکی از مساجد قاهره در زمان برگزاری نماز جمعه است که در آستانه آن، همه کفشهای خود را از پا کندهاند؛ با اين تفاوت که در نماز جمعه، اين قدر کفش زنانه زيبا و گرانبها ديده نمیشود.
🔹در تلاشی ناکام، همه به داخل اين خانه کوچک هجوم آوردند تا برای گذاشتن اثاث خود جای خالی پيدا کنند. هال کوچک است و بيش از صد متر مساحت ندارد، يکچهارم آن هم يک آشپزخانه اُپن است، چند پله چوبی به نيمطبقه بالا میرسد که يک اتاق کوچک و يک هال به همان اندازه دارد. چمدانها و رختخوابها در گوشه و کنار خانه رديف شده، اما بيشتر آنها به طبقه بالا انتقال يافته تا سالن پايين که محل برگزاری جشن است، خالی بماند. هال مثل همه خانههای ايرانی لوازم دکوری اندکی دارد، دو مبل به موازات ديوار سمت چپ چيده شده، در ضلع ديگر، راهپلههای چوبی طبقه دوم است، در ديوار سوم يک شومينه هيزمسوز تعبيه شده، و چهارمين ضلع را آشپزخانهای چوبی با لوازم مدرن اشغال کرده است. من هم اثاث خودم را با اين اميد که آخر شب در روی زمين جايی برای خوابيدن پيدا کنم، در طبقه بالا گذاشتم؛ چون اصلاً به خوابيدن ايستاده مثل اسبها فکر نمیکنم. همه اين عذاب به خاطر کمتر از 24 ساعت و يک شب جشن آزاد، به دور از چشم ديگران است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #537
100