🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 8️⃣8️⃣
❇️ روز دوازدهم/8
🔹برای تحويل گرفتن وسايلم، به بخش امانات حرم معصومه برگشتم. به فرهاد زنگ زدم تا ببينم در قم، بايد کجا يکديگر را ببينيم. يک تاکسی به مقصد آدرسی که فرهاد آن را به راننده توضيح داد، گرفتم. مقصد، عوارضی ابتدای بزرگراه صد کيلومتری منتهی به تهران است. به نظر میرسد که اينجا ايستگاه همه مسافرانی است که از قم به تهران میروند. در مدتی که به انتظار ايستاده بودم، اتوبوسهای زيادی ايستادند و مسافران خود را پياده يا سوار کردند. ماشينهای سواری و اتوبوسها زير نورهای آبی و قرمزی که از سقف خودروهای پليس در فضا پخش میشد قرار داشتند. نتوانستم رنگ آبی يا سبز بدنه ماشين پليس را تشخيص بدهم و بفهمم که پليس راه است يا گشت نيروی انتظامی.
🔹زمان رسيدن دوستان بيش از اندازه به درازا کشيد؛ تقريباً يک ساعت ايستادم تا اتوبوس آنها آمد. فرهاد از اتوبوس بيرون پريد و از تأخير ناخواسته عذرخواهی کرد و گفت چندين بار برای سوار کردن همسفران، وسط راه ايستادهاند. راننده اتوبوس درِ صندوق بغل را برای جاسازی اثاث من باز کرد، بهزحمت جايی برای چمدان خودم پيدا کردم.
🔹تا جايی که اطلاع دارم، اين جماعتی که از اصفهان آمدهاند فردا برمیگردند، پس چرا به اندازه سفر يکهفتهای با خودشان بساط برداشتهاند؟ سوار اتوبوس شدم؛ مسافران بسيار آرامی داشت، بيشتر صندلیها پر بود، هيچ کدام از دوستان مهتاب که در کوهنوردی همسفر بوديم، به چشمم نخورد؛ اما يکی از آنها من را شناخت و خوشآمد گفت و صندلی مهتاب و بعضی از دوستان را در انتهای اتوبوس به من نشان داد. همه آنهايی که مرا میشناختند از من استقبال کردند، ديدار دوباره همراهان کوهنوردی اصفهان از احساس تنهايیِ من کاست. در تاريکی اتوبوس به نظرم رسيد که تعداد دخترها و پسرها برابر است. در يک غافلگيری ناخوشايند برای من، ديدم که همهشان سر و بدنشان را پوشاندهاند و گويا با خواهران و برادران متعهدی همسفر شدهام؛ اما «برخی از گمانها ناروا است»؛ چون يک دقيقه بيشتر از ترک قم و عبور از پست بازرسی پليس نگذشته بود که همه پردههای آبیرنگ اتوبوس بسته شد، و راننده حتی پرده شيشه جلو اتوبوس را به جز مقداری که برای ديدن مسير سفر نياز داشت، انداخت. اتاق اتوبوس با نورهای قرمز و سفيد و سبز و آبی پراکندهای که از سقف اتوبوس میتابيد، روشن شد. ناگهان صدای تند آهنگهای ايرانی از بلندگوهای پرقدرتی که ديده نمیشد، فضا را پر کرد و اتوبوس کاملاً چيز ديگری شد . . . به فاصله يک دقيقه، اتوبوس به يک تالار مبدّل شد. بهسختی در کنار يکی از دوستان مهتاب به نام فاطمه؛ برای خودم جايی پيدا کردم.
🔹«يا اهلاً بأهل مصر، يا اهلاً»، فاطمه به جای استفاده از جمله «کيف حالک؟» که تا به حال، هر کس فهميده من مصری هستم، آن را بر زبان آورده، با زبانِ واقعاً روانِ عربی به من خيرمقدم گفت. از سالهای فراگيری زبان عربی در مدرسه، همين يک جمله به يادشان مانده است. به دليل «عشق» شديدشان به عربی، زبان از مغزشان پر کشيده است! خوشآمدگويی فاطمه را اين طوری پاسخ دادم که: «تو عربی را خيلی خوب حرف میزنی، فاطمه!». او از پدر و مادری ايرانی است، اما در کويت به دنيا آمده و سيزده سال در آنجا زندگی کرده، به همين دليل زبان عربی را بهخوبی صحبت میکند. وی پس از اشغال کويت توسط عراق به ايران برگشته است. سيمايش بيش از آنکه ايرانی باشد به عربهای مناطق شيخنشين حاشيه خليج فارس میخورد: سيهچرده، و کمی تپل، با گيسوانی بين سياه و قهوهای است، و بينیاش کمی بزرگتر از بينی نوکتيز ايرانیها است. در صحبت با من بسيار دوستداشتنی مینمود؛ چرا که در ميان پنجاه همسفر تنها همزبان من بود و به همين دليل وظيفه همراهی با من و دور کردن خستگیهايم را بر دوش او گذاشته بودند. فکر کنم مهتاب اين مسئوليت را به او داده بود تا همراه و «رفيق من» باشد. يک ساعت پيوسته حرف زديم، و داستان زندگی خود را تندوتند تعريف کرديم، برای او از سفر خودم به ايران و برنامههای بعدی خودم گفتم. او هم توضيح داد که فرهاد با دوستان خودش و دوستان مهتاب و ديگر اعضای CS از اين دست تورها برگزار میکند. معلوم است که فرهاد برای برنامهريزی اين سفرها، دوستان زيادی دارد؛ چرا که در همين اتوبوس، بيست نفر از کارآموزان دورههای آرايشگری اصفهان حضور دارند. حالا دليل زيبايی خيرهکننده آرايش دخترهای اين اتوبوس را فهميدم؛ چرا که مدير آموزشگاه و شاگردهايش هم در ميان آنها هستند. فاطمه صبحها در آموزش به او کمک میکند و خودش هم يک آرايشگاه دارد که عصرها در آن مشغول کار است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #535
113