🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4️⃣8️⃣
❇️ روز دوازدهم/4
🔹همين که رسيدم، محمد را ديدم که با همان گشادهرويی هميشگی روی موتورسيکلت نشسته بود، پشت موتور نشستم و راه خانهاش را در پيش گرفتيم. خيلی سريع، ماجرای شب گذشته و زمان ارزشمندی را که با ديگر گردشگران سپری کرده بودم، برايش تعريف کردم و از داستانی گفتم که در راه برگشت در مورد آن مرقد بيرون شهر اتفاق افتاد. همين که مشخصات دقيق آنجا را که توصيف کردم فهميد که منظورم کدام آرامگاه است. اندکی زبانش را دور دهانش چرخاند و سپس مقدمهای در باره تشيع گفت و احترامی که به اهل تسنن میگذارد. گفتم: «ببين محمد، ما همهمون مسلمون هستيم، اين حرفای دراماتيک چه ربطی به سؤال من داره؟» اما وقتی از حادثه کشته شدن عمر بن خطاب به دست ابولؤلؤ، يا به قول مردم اين منطقه ابولؤلؤ فيروزی، سخن گفت، رمز و راز آن مقدمه دراماتيک را متوجه شدم. تا آنجا که از کتابهای تاريخی به يادم مانده، چند روز پس از واقعه کشتن عمر، بر اين فردی که نه سنی بود و شيعی، حدّ جاری شد و در مدينه منوره دفن گرديد. اصلاً در آن زمان صحبتی از شيعه و سنی در ميان نبود. گفتنی آن که حکومت ايران همه تابلوهايی را که نام وی بر آن نوشته شده بود، جمعآوری نموده و زيارت آن را ممنوع کرده است. اين اقدام پس از برگزاری چندين کنگره در باره تقريب ميان مذاهب و درخواستهايی در باب تعطيلی اين مزار خيالی رخ داد.
🔹چه صحبتهايي در ميان سخنرانیهای سلَفیها به گوش ما خورده است که شيعيان را به دليل برگزاری جشنهای گسترده در قبر ابولؤلؤ سرزنش کرده و رفتار شمار اندکی از افراد ناآگاه را بدون هيچ تفکيکی به همه تعميم دادهاند! کاش بدانند که هفت سال است هيچ خبری از اين سروصداها نيست و کسی به کارهای زشت و برخاسته از بدعت اهميتی نمیدهد. از محمد برای توضيح مبسوطی که در اين باره داد، تشکر کردم و بر اين نکته تأکيد داشتم که همه ما برادرانی در دايره يک دين هستيم.
🔹استاد فهمی هويدی در کتابی که با نام «ايران؛ نگاهی از درون» نوشته، يادآور میشود که «شيوههای آموزش اسلامی در ايران، وقتی سخن از رسالت محمدی و زندگانی پيامبر اسلامی(ص) در ميان است، به تکتک صحابه پيامبر احترام فراوانی میگذارد، اما متأسفانه در ميان شيعه و سنی، هستند کسانی که با عنوان «مبلّغ اسلامی» روزگار میگذرانند و با تندروی، فرازهايی پرآشوب از تاريخ اختلافات سياسی ميان صحابه را در سخنرانیهايشان رنگ و لعاب میدهند تا توجه بيشتری را به خود جلب کنند و با دگرگون جلوه دادن مسائل، به تکفير فرقههای ديگر بپردازند و در نتيجه، در ميان مريدان خود بيشتر به چشم بيايند. ولی کاش سخنرانیهای مبلّغان افراطی دو طرف تعميم داده نشود و ديدگاه کلی اين يا آن مذهب تلقی نگردد.»
🔹محمد از من خواست که اسباب و اثاثيه خودم را جمع و جور کنم، تا برای يک دوش آبگرم به خانه دوستش برويم. به او گفتم که چون هوا خيلی گرم است، مانعی برای حمام کردن با آب سرد ندارم. با دستپاچگی گفت که اما اينجا دوش نداريم. بهسرعت خودم را به سرويس رساندم و ديدم مثل همه سرويسهای بهداشتی در ايران يک شيلنگ آب در آن آويزان است. با تعجب پرسيدم: «چرا در اين خانهات حمام يافت نمیشود؟» دوباره دستپاچه شد و گفت: «چون اينجا اصلاً خونه نيست، دفتر کاره!» پرده بزرگ را کنار زد و چند دستگاه تصويربرداری داخل ويترينِ رو به خيابان را به من نشان داد. عمق ماجرا را فهميدم و به او اطمينان دادم که با اين موضوع کنار خواهم آمد؛ بنابراين، هيچ نيازی نيست که برای حمام کردن در حالت ايستاده و با آبگرم جابهجا بشويم، بلکه برای شستشو با آب سرد و درحالت نشسته برای خودم راهی پيدا خواهم کرد؛ چون بيشتر از اين نمیتوانم تحمل کنم.
🔹صبر کرد تا کارم تمام شود، لوازم خودم را که در گوشه گوشه مغازه بزرگش پراکنده بود جمع کردم و ديگر وقتی نمانده بود تا بتوانم صندوق نامههای خودم در سايت CS را چک کنم و ببينم که پس از جدايی از فرهاد و مهتاب، نخستين شب در تهران را کجا اقامت خواهم کرد. از محمد خواستم که برای بيتوته در تهران کمکم کند، او هم از سر لطف، با عدهای از دوستان CS خودش در تهران تماس گرفت تا امکان سه شب پذيرايی در آن شهر ( از روز جمعه به بعد) را بررسی کند و سرانجام موفق شد که تنها برای يک شب، نزد يکی از دوستانش به نام دکتر مهران، که يکی از کاربران فعال شبکه CS در تهران است، جايی برای من بيابد. با واسطه محمد، شماره موبايل هم را گرفتيم و قرار گذاشتيم که روز جمعه، همين که به تهران نزديک شدم، با او تماس بگيرم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #525
90