🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3️⃣8️⃣
❇️ روز دوازدهم/3
🔹به يکی از قهوهخانههای محلی رفتيم و بالاخره قهوه صبحانه را که مجبور بوديم همراه شير بنوشيم، سر بکشيم. روستا چندان هم خالی از فعاليتهای عکاسی توريستی نيست؛ در کنار همين قهوهخانه عکاسخانهای با لباسهای محلی مردانه و زنانه و بچگانه است و کمی آنسوتر مغازهای به فروش لباسهای محلی میپردازد که معمولاً مثل همان روسری دختر بيچاره چينی در خارج از ايران توليد میشود. ظاهراً بيشتر کالاهای موجود در فروشگاههای مناطق توريستی اعم از لوازم تزيينی و سوغات، ساخت چين است.
🔹برای دوستان فرانسویام داستان سفر به کنيا را تعريف کردم که در بازديد از روستای جنوبی «ماسای مارا» در مرز تانزانيا، يکی از بوميان منطقه، يک «دندان شير» را از لابهلای چند تخته چرم سياه بيرون آورد و آن را با قيمت 50 دلار عرضه کرد. روش کار او در به نمايش گذاشتن اين قطعه دور از چشم ديگران مرا به شگفتی واداشت، اما با اين استدلال که اولاً فروش اعضای بدن شير به گردشگران را نمیپسندم و ثانياً آن را گران میدانم، از خريد آن پوزش خواستم. اما بعد از پايان گشتوگذار در خانههای بوميان، راهنمای تور پيشنهاد داد که ما را به بازار روستا ببرد تا با خريد برخی از کالا به اقتصاد روستايی کمک کنيم. از اين پيشنهاد استقبال کرديم و راهی بازار شديم. بازار پر از کالای محلی و البته چينی بود. «دندان شير» ساختهشده از جنس پلاستيک مرغوب هم به بهای دو دلار عرضه میشد. نزديک بود به دام يکی از کلاهبرداران روستا گرفتار شوم که همان دو دليل پيشگفته، مرا نجات داد. با نقل اين ماجرا و داستان آن دختر چينی و روسری ژاپنی، از دوستان فرانسوی خواستم که در هنگام خريد سوغاتی، هشياری به خرج دهند که جنس عرضهشده ارزان و چينی نباشد، بلکه کالاهای بومی اصيل را جستوجو کنند.
🔹گشتوگذارمان که تمام شد به سراغ راهنماهای خود در کنار ماشينها رفتيم و شماره تلفنهای خود را مبادله کرديم تا چه در ايران و چه در خارج با هم در ارتباط باشيم. از آنها برای لحظات خوشی که در اين سفر کوتاه و پيشبينینشده با هم بوديم تشکر کردم و به آنها گفتم که شماره تلفن دوستان خود در يزد و شيراز و اصفهان را برايشان خواهم فرستاد تا اگر فرصتی پيش آمد، به ديدار آنها بروند.
🔹هر يک از دخترها با شيوه خودشان خداحافظی کردند و با ماشين رهسپار اصفهان شدند، من اما همراه راهنما و رانندهای که ما را به ابيانه آورده بود،؛ برگشتم تا دوباره با محمد ديدار کنم. دلم يک حمام آب گرم میخواهد تا آثار سفر کوير را از تن بزدايم و لباسهايی که بيش از دو روز دوام نمیآورند، از تن بکنم. اصلاً به مخيّلهام نمیگنجد که آنتوان در سفر به نپال چطور با يک دست لباس يک هفته کامل دوام آورده است! صبر هم اندازهای دارد! آنتوان بدجنس هميشه يک دست لباس تميز با خودش داشت که اگر در سفر با دختری روبهرو میشد آن را بپوشد و خود را پاکيزه و آراسته جلوه دهد.
🔹در بزرگراه منتهی به کاشان بوديم که خورشيد به نيمروز رسيد و سواد کاشان با منارهها و گنبدها و بادگيرها و سازههای مخروطی بعضی از مزاراتش از دور نمايان شد. قبل از آن که به شهر برسيم يکی از همين مقبرههای مخروطیشکل نظر مرا جلب کرد و از راننده خواستم که بايستد تا چند عکس استثنايی از آن بگيرم؛ چرا که دور و بر مزارات داخل شهر پر از ساختمان و کوچه و خيابان بود. راننده از سرعت خود کاست، اما ناگهان راهنما از او خواست که توقف نکند و به راهش ادامه دهد. کمی به زبان فارسی با هم حرف زدند و راننده اظهار کرد که موضوع را فهميده است. پيدا بود که مطلبی را در باره اينجا فراموش کرده و راهنما به يادش آورده است. نتوانستم خودم را کنترل کنم و با عصابيت پرسيدم: «مشکل اينجا چيه؟» راهنما پرسش من را با اين بهانه که وقت گذشته و بايد برای راهنمايی يک گروه ديگر که منتظر او هستند، فوراً به کاشان برگردد، ناديده گرفت. با اينکه جوابش را باور نکرده بودم، بهظاهر پذيرفتم. در راه برگشت به محمد تلفن کردم که در دفتر آژانس منتظر من بماند تا با هم به خانهاش که آدرس و شکل آن را فراموش کردهام، برويم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #523
79