🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 9️⃣7️⃣
❇️ روز يازدهم/6
🔹با صبر و حوصله و با سرگرم کردن خود به چای و قليان، منتظر شام مانديم. در همهمه قُلقل قليان که بر سروصدای فضای کاروانسرا افزوده بود، با همراهان آشنا شديم. سه دختر فرانسوی 10 روز است به ايران آمدهاند، و 10 روز ديگر را در اصفهان و يزد میمانند و سفرشان را در شيراز به پايان میبرند. يکی «اليز» است با سيمايی فرانسوی، موهايی مجعّد خرمايی و چشمهايی رنگی، پوستی سفيد و خندههايی بلند و به پهنای صورت و پرچانهتر از ديگران. در پاريس مديريت خوانده و کارشناسی ارشد مديريت واردات دارد و هماينک در يک شرکت صادرات پوشاک به روسيه کار میکند. دومی يعنی «کارولين» مويی تيره و نرم و چشمانی آبی دارد و در حوزه کمکرسانی به آسيبديدگان فعال است، کم حرف میزند و بيشتر وقتش را به بازی شطرنج با يکی از راهنماهايی میگذراند که خيلی خوب به فرانسوی صحبت میکند. نام سومی، با ريشهای تونسی، «صفا» است. چهرهای گندمگون و گيسوانی سياه و مجعّد و سيمايی با اصالت عربی دارد. همان وقتی که به مقصد رسيديم، در اينکه مراکشی است يا تونسی دچار ترديد شدم و بعد از آشنايی، با هم به زبان عربی سخن گفتيم؛ چرا که من از لهجه تونسی و آهنگ «بَرشا بَرشا . . . .» خيلی خوشم میآيد. از کودکی با خانوادهاش در پاريس بوده و همان جا درس خوانده است. در پاريس مهندس يک شرکت است.
🔹اين سه دختر جوان در پاريس، با هم يک آپارتمان اجاره کردهاند و معمولاً با هم به سفر میروند. اليز و کارولين دو سال در عمان پايتخت اردن زيستهاند و هر سه فرهنگ عربی را دوست دارند و گاه واژههای عربی را به کار میبرند. از حسن اتفاق، هر سه عضو شبکه CS نيز هستند. مادر ميزبان اين دختران در تهران برای هر يک از آنها يک نام ايرانی گذاشته است: «اليز» را «الهه» ناميده که به معنای برگزيده است، برای «کارولين» که در زمينه کمکهای انسانی فعاليت میکند، اسم «فرشته» را انتخاب کرده و «صفا» را به نام «گلشيفته» خوانده است که قيافهاش مثل يک بازيگر جنجالی سينمای ايران است. اسم اين بازيگر به اين دليل يادم مانده است که بهتازگی بازی درخشان و گستاخانه او را در يک فيلم جديد با نام «سرزمين شيرين فلفلی من» در جشنواره سينمای اروپا در قاهره ديدهام.
🔹زمان ارزشمندی را در گفتوگو از داستان سفرهايمان در ايران و ديگر کشورها سپری کرديم. يکی از آنها مشغول خواندن رمان «سمرقند» بود که من مطالعهاش را با اين جمله قطع کردم که «تو بايد اين رمان را پيش از سفر به ايران میخواندی؛ چون ما اينک دقيقاً در يکی از لوکيشنهای آن قرار داريم. من از زمانی که اين داستان را خواندم، 15 سال ديدار از ايران را انتظار کشيدم».
🔹شام ما مقدار زيادی نان ايرانی و بال کبابی مرغ بود؛ نه از سالاد خبری بود و نه از هيچ چيز ديگر. علی رغم امکانات فراوانی که اينجا دارد، شام بسيار سادهای به ما دادند؛ حال آنکه به عنوان مثال، در سفرهايی که به صحرای غربی مصر میرويم، بومیهای باديهنشين، در دل کوير و با امکاناتی بهمراتب کمتر از اينجا، برای ما برنج و سبزی و سالاد و کباب آماده میکنند. با وسعت اين کاروانسرا گمان ما اين بود که سفره مفصلی برای شام میگسترانند.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #516
83