🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 4️⃣7️⃣
❇️ روز يازدهم/1
🔸بر آستان ابنسينا
🔹صبح زود، پيش از اينکه سوار ماشينی بشوم که خواسته بودم تا دنبال من بيايد و مرا به ايستگاه اتوبوسهای کاشان برساند، با مهتاب و خانوادهاش خداحافظی کردم. با اصرار فراوان بازديد از کاشان را به من نصيحت کرده و گفته بود که از هر جهت، شايسته ديدن است؛ شهر کويری ديگری همانند يزد، که هنوز از ديدن آن شگفتزده هستم. با اين حال، يک شب ماندن در کاشان بس است. سعی کردم از کافه ايستگاه، قهوه صبحانهام را تهيه کنم، اما باز هم مثل هميشه، آرزويی دستنيافتنی بود! تنها چيزی که يافتم مخلوطی از قهوه و شير و شکر در يک ظرف بزرگ مثل قوری چای بود، چارهای نيست، تنها گزينهای است که با آن میتوان بر خلسگیِ ناشی از کمبود خواب چيره شد. اتوبوس سر ساعت 8 به راه افتاد و شاگرد راننده، اول بليت همه مسافرها را کنترل کرد، ولی وقتی دوباره در لباس مهمانداران هواپيما از کنار مسافران گذشت تا از بسته بودن کمربندها خاطرجمع شود، تعجب کردم. اين رفتار در جايی که مثل ما يک کشور جهان سومی است، عجيب به نظر میرسد، من در بسياری از کشورهای جهان سوار اتوبوس شدهام، اما تا به حال چنين چيزی را شاهد نبودهام.
🔹برای رسيدن به کاشان دو ساعت و نيم گذشت. از مسيری کويری اما هموار عبور کرديم و شنزار از هر سو ما را فرا گرفته بود. محمد با ماشين گلف قديمی قرمزرنگش در ايستگاه، انتظار میکشيد، خيلی زود مرا شناخت. جوانی سيهچرده و قدبلند با موهايی انبوه و آراسته. اولين نشانهای که از او به ياد میمانَد خنده به پهنای صورت، و چهره گشاده او است، با چند کلمه ساده عربی به من خوشامد گفت. به نظر میرسد که در استقبال از توريستها يد طولايی دارد؛ چون به کشورهای زيادی مثل سوريه و لبنان و ترکيه و روسيه و تايلند سفر کرده و مالک يک شرکت کوچک تايپ و تکثير است. در راه و پيش از آن که به خانه برسيم و اثاث را بگذاريم، برای تهيه صبحانه مختصری شامل نان و پنير توقف کرد. با همسر و تنها پسرش در خانهای بسيار متفاوت از خانههايی که برای فعاليت در زمينه پذيرايی از مهمانان CS استفاده میشود، زندگی میکند.
🔹در باره کاشان و مهمترين جاهای ديدنی آن اعم از مسجدها و خانهها و حمامهای تاريخی که بيشترشان به دوره نه چندان قديمی قاجار تعلق دارند، صحبت کرد. از او خواستم که سادهترين راه برای رفتن به روستای تاريخی و زيبای «ابيانه» را که مهتاب توصيه کرده بود، به من نشان دهد. صبحانه را خورديم و به سمت دفتر آژانس مسافرتی يکی از دوستانش راه افتاديم تا ترتيب رفتن به ابيانه در چند ده کيلومتری کاشان را بدهد. راهنمای سفر دو گزينه را مطرح کرد: سفر تک و تنهای امروز، يا ماندن در انتظار سفر گروهی فردا با قيمت 15 دلار. مانعی نمیبينم که فردا بروم، بنابراين امروز را به گشتوگذار در کاشان میگذرانم و فردا به ابيانه میروم.
🔹راهنمای سفر اصرار داشت که «نظرت چيه که امروز هم يک تور سه ساعته کويرگردی رو با ما باشی و چند جای ديدنی را تماشا کنی و شب برگردی؟» بهشوخی گفتم: «عزيز من، من از مصر اومدم، اونجا ما غير از صحرا چيز ديگهای نداريم، حس و حال توريستهای خارجی همينطور مفت و مجانی با من هست». بالاخره من را قانع کردند که بعضی از ديدنیهای بافت قديم شهر کاشان را ببينم و پس از آن به تور کوير ملحق شوم. چون میتوانم اول بافت قديم شهر را تماشا کنم؛ بنابراين، مانعی ندارد که به تور صحراگردی آنان بپيوندم. محمد از من خداحافظی کرد و قرار گذاشتيم که شب وقتی از کوير برگشتم، هم را ببنيم تا با خانوادهاش شام بخوريم و قليان بکشيم.
🔹يکه و تنها به گشتوگذار در محله اطراف آژانس مسافرتی پرداختم که در قلب منطقه توريستی شهر واقع است و جاهای ديدنی بسياری دارد و مرا به ياد شهر يزد میاندازد. ساختمانهای کاهگلی اين منطقه قديمی حرف اول را میزند، بناهايیکمارتفاع که از يک سو با مناره فيروزهای يک مسجد و از سوی ديگر با گنبد يک مزار و در کنار همه اينها بادگيرهای آشنای شهرهای کويری، افق را از چشمها دور میکند. کاشان در کرانه غربی بيابان وسيعی است که در ميانه خاک ايران قرار دارد و به دليل واقع شدن در چهارراه مهمترين مسيرهای بازرگانی کشور، از اهميت تاريخی و تجاری بسياری برخوردار است.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #495
84