واقعا عجیب است. نمیدانم، شاید نوع حالت صورتم و یا گفتارم، خانواده را معذب میکند که طرح یک درخواست کوچک را برایشان سخت میسازد. به هر حال هرچه که هست نیاز به یک ترجمهگر احوالات بین نسل ما و پدرانمان بشدت حس میشود.
علیایحال فردای آن روز به هر زحمت که بود، کتاب را پیدا کردم و با چهرهای بشاش سمت خانه آمدم و به محض ورود کولهام را باز و سپس کتاب را تقدیم پدرم کردم.
نگاهی اندر سفیه به من کردند و دوباره نگاهشان را به کتاب دوختند و بعد مدتی گفتند:
- من که گفته بودم نویسنده این کتاب فلانی است و ...
اینکه یک بابای دیگه است. بعد یک عمر من یک کار ازت خواستم. ای ...
در لابهلای همین حرفها دوباره کتاب را برداشتم و بررسیاش کردم، مطمئن بودم همانی بود که میخواستم. بعد کمی وارسی متوجه صحافی و جلد کتاب ترجمه شده آن شدم.(متاسفانه اطلاعات کتاب ترجمه شده اعم از عنوان و ... با کتاب زبان اصلی خیلی تفاوت کرده بود، حتی اسم نویسنده اصلی را به اندازه بسیار کوچکی در منتهیالیه ورق، زده بودند و نام مترجم به صورت کاملا درشت)
خدا را شکر با یک لیوان چای که برایشان بردم کمی کدورتها کنار رفت و شروع به توضیح دادم و قانع شدند
اما جالبتر، آن که کتاب همانجا دست نخورده باقی ماند. یک نگاه مجددی، یک تورقی، یک نقدی.
حقیقتا راضی بودم دوباره ایرادی به کلیت کتاب بگیرند اما حداقل یک نگاهی به آن بیندازند. اما متاسفانه مسابقه والیبال کار خودش را کرده و توجهات را از خواندناش ربوده بود.
من هم که کمی ارقام و اعداد آمپرهای اعصابم به بینهایت میل کرده بود، روبه روی تلویزیونِ در حال پخشِ مسابقه نشستم و شروع به خواندن کتاب کردم. امان از لج و لجبازی(البته در این موقعیت بخصوص به نفعام تمام شد)
حقیقتش را بخواهید از خواندن این نوع کتابها خوشم نمیآید. نه اینکه بگویم کتب بدی است، اصلا در قد و قوارهای نیستم که بخواهم اظهارنظری حول این مباحث داشته باشم، اما راستش را بخواهید حس میکنم ظرفیتش را ندارم. شاید بخاطر بعضی خاطرات گذشته است، چون در گذشته از این نوع مطالب زیاد میخواندم.
به هر قسم لازمه روزگار کنونی است، چرا که با وارد شدن بعضی گفتارها به متن مصائب، انسان مجبور است خودش هم وارد سیر تاریخیمستند بشود تا خدای ناکرده سهوا در هیئتی، روایتی دروغین را به اهلبیت نسبت ندهند و انسان بی چون و چرا بپذيرد.
شروع به خواندن پیشگفتار مترجم کردم
به محض تمام شدن این بخش ست اول والیبالهم تمام شد.
سپس مقدمه را شروع کردم، کمکم همان یک نگاه کوتاهی را هم که به مسابقه داشتم، متوجه کتاب کردم. هر چه میخواندم تشنهتر میشدم.
گویا این نوع نوشتن خیلی با نیازهایم تطابق داشت. روایتی تاریخی و مستدل و دارای مطالب بسیار که بشخصه در پای هیچ منبری نشنیده بودم.
بیشترین چیزی که برایم جالب بود نوع گفتار و رفتار امامحسین(ع) در طول حیات، مخصوصا قبل از واقعه عاشورا بود. (چون عموما ما آقا را در یک دهه محرم خلاصه میکنیم و تمام)
با این که اولا سِنی از حضرت گذشته بود و ثانیا دوست و دشمن به علم و شان ایشان واقف بودند، اما چه راحت از دیگران مشورت میگرفتند. اصلا چقدر راحت دیگران با ایشان سخن میگفتند.
در حین مطالعه کتاب دائما با خود میگفتم واقعا فلانی با این ادبیات با امام معصوم سخن گفته(نه به جهت احترام، بلکه به جهت راحتی و رابطه پدر و فرزندی). گاهی خودم را جای آن شخص متصور میشدم، ناگهان خشکم میزد.
همین الان هم مو به تنم سیخ میشود.
بگذریم
شیرینی خواندن آن کتاب، بدجور زیر زبانم مزه کرده بود.
اما مجالی برای نگاه، به این سنخ از کتب نیافتم، تا دیشب.
بعد پایان یافتن هیئت، از درب حسینیه که خارج شدم با غرفههای فرهنگی مواجه شدم.(واقعا ایده پسندیدهای است)
غرفهای پوشاک متناسب با این شب و روزها را عرضه کرده بود و غرفهای هم مشکعنبر و انوع دودکردنیهای خوشبو
(که هر کدام بوی سحرآمیز خاصی را به همراه داشت)
Post #507
114
- ❤ 3
- 👍 3