ناگهان سکوتی حکمفرما شد ، همه با چشمانی از حدقه بیرون زده به یکدیگر نگاه میکردند . درپی تعارفات بین اساتید که کاملا مشهود بود از روی بیبرنامگی است ، دکتر عربی-مدیر گروه فیزیک- پشت تريبون رفت
هنوز نگاه دکتر جاویدان در خاطرم هست که انگار داشت فریاد میزد "جواد(دکتر اخترشناس) حالا چیکار کنیم؟"
در آغاز سخن از تازگی مهر ریاست بر گروه فیزیک گفت و اینکه از همان زمان پیگیر برگزاری هرچه بهتر این رویداد بوده و اینکه چه کسانی او را در این مسیر یاری دادهاند
سپس شروع به تعریف و تمجید از میهمان جلسه کرد
همان قسمت زجرآور این جور جلسات ، حداقل انتظار میرود این قشر از جامعه از این نوع برخوردها عبور کند
بگذارید محتوای کلامش او را به ما بشناساند،نه این سخنان...
علی ای حال بالاخره نوبت به سخنرانی دکتر رکنیزاده رسید
تمام این خاطره را گفتم برای این قسم از تجربه زیستم
در میانه سخنها اسلایدی بر روی پرده ، نمایش داده شد که نام و تصویری از یک دانشمند نامی که فعالیتهای علمی او هم شامل بحث همایش بود ، بر آن نقش بسته بود.
ناگهان شایان عزیز سرش را نزدیک گوشمام آورد و گفت :
《زمانی نگذرد که در مقطع ارشد تحصیل کنی و دو ردیف جلوتر مینشینی ، پس از چندی مدرک دکترا اخذ نموده و باز هم دو ردیف جلوتر مینشینی ، اگر لطفی شامل حالت شود عضوی از هیئت علمی خواهی شد و یا در صف اول خواهی نشست و یا پشت تریبون مشغول ارائه خواهی بود
چند صباحی بعد هم بعنوان استاد پیشکسوت از تو تقدیر میشود و همان کسانی که تحمل ذرهای از موفقیت تو را ندارند ، برایت کف میزنند و دیگر اگر بخواهند خیلی هنر کنند و سرت منت بگذارند، ایستاده این حرکت را انجام میدهند .
در این میان سر و کلهی ملکالموت پیدا میشود و الفاتحه
جایگاهات از روی صحنه به روی اسلایدها پرواز خواهد کرد و تمام》
در عکسالعملی از پیش تعیین نشده و احساسی گفتم من این چرخه را طی نخواهم کرد ، اصلا از یک لحظهای به بعد هرگز سخنرانی نمیکنم(حالا نه اینکه الان همه التماسم را میکنند تا برایشان مطالبی را ایراد کنم)
حقیقتا به شخصه در ابتدای راه ، کسبعلم را برای این بازیهای باطل انتخاب نکردم اما خب "انسان" معنایش همراه اوست ، این موجود فراموشکار گاهی به جاده خاکی کشیده میشود و اهدافش از گنجینه قلبش هجرت میکنند
مثل حالا که حس میکنم"اگر این دور باطل نه ، پس چه؟"
لحظهای هدفم را گم کردم و در آن واحد تهی بودن تمام وجودم را گرفت و موریانههای ذهنم ، شروع به جویدن صلحنامهها کردند ، صلحنامههایی بین انتظار خانواده و جامعه و آمال و آرزوهای شخصی ، که باعث میشدند کمی شبها را با نگرانی کمتری سپری کنم و چشم بر هم بگذارم
به نوعی سند ارزش و اعتبار زندگیامبودند
آیا ته ته علمآموزی این است؟ آیا این موجودی که آزاد و مستقل آفریده شده است ، تمام زندگیاش شده پیروی کورکورانه مسیر زندگی دیگران؟ آیا بدست خود در حال به بطالت گذراندن عمر است؟ آیا در توهم "حرکت در مسیر اختصاصیافته به خود ، با توجه به ویژگیهایش" میباشد؟
بعد از جلسه فرصتی شد که با دکتر جاویدان چند کلامی حول مباحث کوانتوم صحبت کنم ، اما بدلایلی من جمله کمبود زمان ، نتوانستم باب این موضوع را باز کنم
نمیدانم ، شاید مشورت ایشان ، گره را کورتر میکرد و
رب متعال مصلحتی را در پس پرده تدارک دیده است
علی ای حال فعلا در بحر تفکر مستغرق هستیم و دلخوش به بیتی از حضرت حافظ که میفرماید:
هان مَشو نومید چون واقِف نِهای از سِرِّ غیب
باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
آیا شما هم درباره این مسائل فکر میکنید
یا این سوالات فقط رفیق باوفا و چندین ساله بنده است؟
شبانگاه بر شما اهالی شب خوش باد
درپناهحق
یاعلی
Post #407
120
☕️ physics cafe #دفترچه_خاطرات امروز هم به مانند روز های گذشته ، بعد از صرف غذای دلچسب سلف دانشگاه، به سمت سالنمطالعه رهسپار شدم تا به مطالعه بپردازم که یاد همایش امروز کوانتوم افتادم . حقیقتا دیگر دل و دماغی برای شرکت در ایننوع محافل را ندارم و به قول یکی از دانشجویان…
- 👍 10
- 🔥 3
- 🤔 1