▪️درسهای نویسندگی (بخش دوم)
▪️در گفتگویی با احمد محمود
[...] گاهی شده اصلاً آنچه را که فکر کردهام به کار داستان نمیآید، اصلاً در داستان نمینشیند و همین است که میگویم آن استدلالِ خاکستری، حضور تعیین کنندهای ندارد. معمولاً این جور کار میکنم. میدانم روز بعد چکار میخواهم بکنم، یعنی امروز میدانم که فردا چه خواهم کرد. یعنی کارم زمانی تمام میشود که دانم روز بعد باید از کجا شروع و حرکت کنم.
روز بعد سرگردان نخواهم بود و البته گاهی روز بعد، با تمام شناختی که در مورد کارم دارم با تمام طرح و فکری که دارم، وقتی شروع میکنم به نوشتن، یک باره میبینم سر از چهل سال پیش درآوردهام - مطلبی که اصلاً به فکرش نبودهام و در ذهنم نبوده، ناگهان سبز میشود.
البته این اتفاق کارم را لنگ نمیکند. طبیعت داستان آن را خواسته است و احضارش کرده؛ پس ادامه پیدا میکند. چه بسا آنچه پیشاپیش فکر کردهام، در این بخش خاص و البته در جهت بهتر شدن داستان دگرگون شود. حال در پاسخ به اینکه آزادی شخصیتهای من چقدر است؟ بگونهای که چقدر مختار و آزادند که هرکاری دلشان بخواهد بکنند، ببینید باز برگشتیم به شخصیت در داستان.
همان طور که گفتم نویسنده باید آدمهای داستانش را بشناسد، نه فقط آنچه را که انجام میدهند، نه فقط آنچه را که بالفعل است، بلکه آنچه را که در توانایی آنهاست. باید بداند حتی اگر در داستان از قوه به فعل در نیاید. چنان باید باشد که وقتی خواننده با آن آدم برخورد میکند، بپذیرد که نویسنده همه چیز را در مورد آن آدم میداند، منتها اگر اینجا چیزی نگفته نیازی به گفتن نبوده است. گفتم حتی اگر نویسنده واقعاً نداند و واقعاً او را بطور کامل نشناسد، نمود او در داستان باید چنین تصوری به ما دست دهد.
اما در مورد آزادیِ آدمها. اینکه چقدر مهار شخصتها دستِ نویسنده است، باید گفت که باید این مهم دست نویسنده باشد. من خُب [شخصیتهارا] نگهشان میدارم چون میشناسمشان. چون قِلق و بدقِلقیشان را میدانم و ضعف و قوتشان را میشناسم. اما گاهی پیش میآید که از دست آدم در میروند و دیگر کاریش نمیشود کرد. گاهی اوقات میانه راه میمانند و دیگر پیش نمیروند. گمان میکنم که علت هم این است که این آدمها برای نویسنده، شناخته شده نیستند و به اشتباه تصور کرده که میشناسدشان، چون اگر بشناسدشان حتی اگر کژتاب هم باشند، میشود نگهشان داشت و تعریفشان کرد.
این مورد با شخصیتهای فرعی فرق دارند. حرف درباره شخصیتهای اصلی است. چون اصلیها اگر ناشناخته باشند کار دست نویسنده میدهند و یک جایی بالاخره متوقف میشوند و با هیچ تمهیدی هم حرکت نمیکنند. فرعیها هم که نقش زیادی ندارند. فقط وجودشان به پیشبردهای لحظهای یا مقطعی داستان کمک میکند. ولی در مورد آزادی آدمها، گرفتاریهای متفاوتی هست. گاهی اوقات این آزادی آدمها را جامعه بر نمیتابد - نه حرکتشان را، نه حرفشان را و نه فعلشان را.
گاهی این آزادی را حاکمیتها نمیپذیرند. به شما اصلاً اجازه نمیدهند که شخصیتی، واقعیت خودش را عریان کند. گاهی اوقات هم خود آدمهای داستان نمیپذیرند که توضیح داده شوند. ضعف بیان در انتقال مفاهیم کامل ذهن هم یک مشکل دیگر است. با همۀ اینها باید راهی پیدا کرد و این آدمها را گفت، تا آنجا که ممکن باشد، و من سعی میکنم آنها را بگویم. خودسانسوری نمیکنم مگر اینکه سانسورم کنند.
🔗| (ادامه دارد...)
📚| « حکایت حال »
✍️| از لیلی گلستان
📇¦ #ScreenWriting
🌀¦ @Perspective_7
Post #800
266