● هنر در زمانهای ماقبل تاریخ (۲)
● عصر حجر قدیم: جادو و طبیعتگرایی
نقاشان عصر حجر قديم با چشم غیر مسلح سایههائی را میدیدهاند که انسان عصر جدید جز به یاری ابزارهای پیچیده علمی قادر به دیدنشان نیست. لیکن در عصر حجر جدید، که سکون و انعطافناپذیری مفهومگرائی جای مستقیم بودن حسیات را میگیرد دیگر از این استعداد اثری نیست. اما هنرمند عصر حجر قدیم هنوز آنچه را میبیند نقاشی میکند و جز آنچه در يك لحظه و نگاه معین از شیء مورد نظر دریافت میکند چیز دیگری را بر پرده نمیآورد.
وی هنوز از تباین دید عناصر مختلف تصویر و شیوههای ترکیب مبتنی بر عقل و اختصاصات مربوط به سبك، كه ما اينك در نتیجه بررسیهائی که درباره نقاشیهای کودکان و هنر اقوام اولیه کرده ایم با آنها نيك آشنائیم، بیخبر است و بخصوص از هنر ساختن صورت از روی سایهی نیمرخ یا حالت چشم از روبرو، اطلاعی ندارد. هنر عصر حجر قديم ظاهراً بیهیچگونه کوششی به وحدت ادراك بصری، که هنر جدید پس از قرنها تلاش بدان نایل آمد، دست یافت. شکی نیست که شیوه کار خود را بهبود بخشید لیکن آن را تغییر نداد، اما دوگانگی مشهود و نامشهود و ادراك شده و دیده شده همچنان کاملاً با او بیگانه ماند.
چه علت و منظوری در پس پشت این هنر بود؟ آیا بیان لحظاتی از شادی زندگی بود که طلب میکردند ضبط شوند و تکرار گردند؟ آیا به منظور ارضای غریزه تقلید یا بهرهمند شدن از مسرت ناشی از آرایش، یعنی احساس نیاز مبرم به این بود که سطوح را با خطوط و اشکال و طرحهای آرایشی بپوشاند؟ آیا حاصل فراغت بود یا خود منظور عملی مشخص و معینی داشت؟ آیا این هنر را باید به چشم بازیچه یا مسکن یا وسیلهای تجملی و یا خود به مثابه سلاحی در مبارزه زندگی دید؟ میدانیم که این هنر از آنِ شکارچیان اولیهای بوده که در مرحله اقتصاد طفیلی و غیر مولد میزیسته و ناگزیر بودهاند خوراك خود را از طبیعت بگیرند یا گردآوری کنند.
مردانی بودند که ظاهراً و تا آنجا که بتوان پی برد هنوز در مرحلهای از «فرد» گرائیِ اولیه سیر میکرده و در جامعهای سازمان نیافته و بیثبات به صورت گلههای جدا از هم میزیسته و به خدایانی اعتقاد نداشته و به جهان عقبی و حیات آن سوی مرگ معتقد نبودهاند. در این عصری که زندگی همه فعالیت است همه چیز بر گرد کسب مايه معاش دور میزند؛ و چیزی وجود ندارد که به ما حق دهد تا بر اساس آن بپنداریم که هنر به منظور دیگری جز تهیه خوراك خدمت میکرده است.
برعکس کلیهی نشانهها بر این نکته اشاره میدارند که این هنر وسیله و ابزار امری «جادوئی» بوده و در این مقام وظیفهای کاملا عملی داشته که تمام و کمال معطوف به هدفهای اقتصادی بوده است. این جادو به ظاهر وجه مشترکی با آنچه از «مذهب» استنباط میکنیم نداشت: با دعا و نیایشی آشنا نبود، حرمت نیروهای مقدسی را پاس نمیداشت و با هیچ رشته ایمانی به هیچ موجود روحانی و غیر این جهانی مربوط نبود، بنابراین از انجام آنچه به عنوان حداقل شرط يك «مذهب» معتبر بیان شده است، عاجز بود.
چیزی بود بیهیچ رمز و راز، جریانی بود ساده و سرراست، و در حقیقت کاربرد عینی شیوههایی بود که با عرفان و امور باطن همانقدر سروکار داشت که ما به هنگامی که تلهای برای گرفتن موش کار میگذاریم یا زمین را کود میدهیم یا ماده مخدری استعمال میکنیم با این گونه چیزها سروکار داریم. تصاویری که فراهم میآمدند جزئی از لوازم و اسباب فنی این جادو بود. «دامها» ئی بودند که شکار باید در آنها بیفتد، به عبارت دیگر تلههایی بودند که شکار را از پیش گرفته بودند: چون این تصاویر در آن واحد، هم تمثال و هم صاحبان تمثال بودند هم آرزو بودند و هم آرزوی تحقق یافته.
شکارچی عصر حجر قدیم میپنداشت که شیئی را که تصویر کرده در اختیار دارد و خیال میکرد که با تصویر او اختیار بر او را کسب کرده است و معتقد بود که حیوان وقتی نقاشی میشده عملا درد کشته شدن را احساس میکرده است. از نظر او ارائه تصویری این حیوان چیزی جز انتظار عملی نیست که زود یا دیر رخ خواهد داد. چرا که واقعه حقیقی ناچار باید از پی این «نمونه عمل» در رسد. به عبارت بهتر از هماکنون در این تصویر حقیقت یافته است، زیرا این دو را تنها واسطهای غیرحقیقی که زمان یا مکان باشد از یکدیگر جدا ساخته است.
لذا این امر به هیچ وجه يك چيز مربوط به وظایف اعمال رمزی و کنایی نبود که جانشین اعمال و وظایف واقعی گردد، بلکه عملی حقیقی و متضمن مقصود بود. و این خود فکر نبود که حیوان را به هلاکت میرساند؛ انجام این معجزه کار ایمان هم نبود بلکه «عمل» واقعی یعنی ارائه تصویری واقعه و تیراندازی مجسم در تصویر بود که این جادو را عملی مینمود.
➖ پایان قسمت دوم - ادامه دارد...
📚 کتاب « تاریخ اجتماعی هنر »
✍️ نویسنده: آرنولد هاوزر
📚| #Art_History
🌀| @Perspective_7
Post #1362
189