ادامه از بالا ⬆️
همین عبارتِ «دستِ چپِ سحر» نامِ رمانی از لان رایت (Lan Wright) بوده که بهشکل پاورقی در نشریهی New Worlds Science Fiction در سال 1963 منتشر شد و بعدها با نامِ تبعید از زانادوُ (Exile from Xanadu) بهصورت کتاب. کتاب را خیلی دوست نداشتم و حوصلهام نکشید بخوانم. مدخلِ ویکی هم ندارد که تقلب کنم و خلاصهای ازش بنویسم. اگر یک روزی خواندم به این مطلب اضافه میکنم.
حالا نکتهای را میخواهم اینجا مطرح کنم که ندیدهام کسی از آن حرف زده باشد: حتماً میدانید که رمانِ دستِ چپِ تاریکی (Left Hand of Darkness) نوشتهی اورسلا لوگوین از مهمترین رمانهای تاریخِ علمیتخیلی و تاریخِ فمینیسم، بلکه تاریخِ ادبیات، است. وقتی صحبتِ اسمِ این رمان میشود همه به این جملهی لوگوین در همان کتاب ارجاع میدهند که «روشنی دستِ چپِ تاریکی است و تاریکی دستِ راستِ روشنی.» اما من اطمینان، بلکه یقین، دارم که لوگوین وقتی این اسم را برای رمانش انتخاب میکرده و این تصویر را در ذهنش میساخته، گوشهی چشمی به این اصطلاحِ خیامی-فیتزجرالدی داشته. نمیتوانم اثباتش کنم و ندیدهام خودِ لوگوین چیزی راجع به آشناییاش با خیام یا فیتزجرالد گفته باشد، اما خودِ عبارت چنان غریب است که جداً بعید میدانم این عبارت دستکم در ضمیرِ ناخودآگاهش حک نشده بوده.
آسیموف هم کتابی دارد به اسمِ دستِ چپِ الکترون (The Left Hand of Electron) که مجموعهی چند مقالهی علمیاش است. از قضا در همین کتاب که اسمش تلمیحی خیامی-فیتزجرالدی دارد، مقالهای هم هست به اسمِ “The Plane Truth” که اشارهای به کشفیاتِ ریاضیاتیِ خیام در مقامِ یک دانشمندِ «عرب» دارد. آسیموف پانوشتی هم داده و نوشته که به لطفِ ترجمهی چیرهدستانهی فیتزجرالد، خیام بین ما به شاعریاش شهرت دارد، ولی حق این است که ستارهشناس و ریاضیدانِ بزرگی هم بود.
10و11) دو شخصیت به نام «عمر» در دو داستانکوتاه که یکیشان حتماً و آن یکی احتمالاً به خیام ربط دارند.
شخصیتِ اصلیِ داستانکوتاهِ «جمجمه» (The Skull) نوشتهی فیلیپ کی دیک مردی است به نامِ عُمَر کانگِر (Omar Conger). فضای داستان اینطور است: جهان تا قرن بیستم یا بیستویکم مدام درگیرِ جنگ بوده. در دههی شصتِ قرنِ بیستم مردی ناشناس در آمریکا ظهور میکند و برای مردم از این حرف میزند که تنها راهِ پایاندادن به جنگها طردِ خشونت و اسبابِ خشونت است؛ یعنی مثلاً کسی مالیات ندهد که خرجِ فناوری یا اسلحه بشود. مالیات فقط برای تحقیقاتِ پزشکی باید داده شود. مرد را بلافاصله دستگیر و سربهنیست میکنند ولی همان تک سخنرانیاش باعثِ ظهورِ کلیسای پرطرفداری میشود که به جنگها پایان میدهد. ولی گروهی از دولتمردها در قرنِ بیستودوم معتقدند که جنگ باعثِ تصفیهی بشر از آدمهای بیمصرف میشده و خلاصه که جنگ نعمت است. در نتیجه، عمَر را که «شکارچی» است و به همین خاطر زندانی شده با ماشینِ زمان به گذشته میفرستند تا آن بنیانگذارِ کلیسا را قبل از سخنرانیاش بکشد. عُمَر در جایی از داستان به خانهی زن و مردی رفته که گویا تا مغزِ استخوان نژادپرستاند. وقتی زن اسمِ او را میپرسد و میفهمد که چیست، با خنده میگوید: «عمر؟ مثل همان شاعر، عمر خیام.» و کانگر جواب میدهد: «نمیشناسمش. شاعرها را خیلی کم میشناسم. آثارِ هنریِ خیلی کمی را احیا کردهایم. معمولاً فقط همانهایی را احیا میکنیم که در نظر کلیسا جالب باشد.» زن منظورِ او را از کلیسا و آن حرفها نمیفهمد، ولی بههرحال به او اطمینانِ خاطر میدهد که چون قیافهاش اجنبی نیست شوهرش با او یا اسمش مشکلی پیدا نخواهد کرد. بقیهی داستان را لو نمیدهم که اگر خواندید یا کسی ترجمه کرد تر و تازه بماند.
آیزاک آسیموف هم در یکی از داستانهای بلندش که با اسمِ «ضربهی آب» (“Waterclap”) ترجمه شده شخصیتی ایرانی دارد به نامِ «عُمَر جوان». احتمالاً آسیموف اسمِ کوچکِ این شخصیت را از خیام برداشته. عمر جوان رانندهی وسیلهای است که مسافران را از سطحِ زمین به شهری زیراقیانوسی میبَرَد. (نگاه کنید به «شخصیتهای ایرانی در ادبیات علمیتخیلی»)
ادامهی مطلب ⬇️
@PersianSFF
Post #161
1.86K
- ❤ 26
- 👍 4