نوشته : دکتر فربود شکوهی (جلوه)
نَسک : واژه و فلسفه
پویایی سَخُنگَردانی : واژه در میدان نیروهای گزارشی
واژه بَرسانِ سنگی نیست که چِمَش را بَر آن بِکَندَند؛ واژه بَرسانِ کویری است که بادهایِ بیپایانِ سَخُنگَردانی بر آن بِوَزَند و هر بار بر آن چِمِ نُوِی را بِکَنَند. سَخُنگَردانی، نیرویی است که واژه را از قَفسِ چِمهایِ بَسته بیرون بِکَشَد و به جِهانِ فراخِ خواننده بِسپارَد.
واژه بَرسانِ تخمی است که در خاکِ اندیشة/سِگالِة هر کَس به شیوهای دیگر بِرُویَد؛ همین است که دو-تَن یَک-واژه را یَک-سان نَشنَوَند. سَهمانی که امروز آرام بِنِمایَد، بِتوانَد که فَردا خَشم بِآفرینَد؛ سَرُودی که دیروز راز بِبُود، بِتوانَد که امروز آیینه بِشُوَد؛ واژهای که در دهانِ یَکی زَخم-و-ناسُور بِزَند، بِتُوانَد که در دهانِ دیگری زخمبَند بِباشد. این گسترة بیسامانِ سَخُنگَردانی است، گسترهای که نِشانِ زِیَندهبُوِشِ زبان است.
سَخُنگَردانی در پیوند با پیشینه-و-فرهنگ-و-تَن-و-رُوان-و-هَراسها-و-آرزوها-و-گاهشُمارِ کَس زاده بِشُوَد. هر کَس واژه را بِپیوَندَد با آن چه در اندرون خود بِدارد. از است که واژه بَرسانِ چراغی است که در دست هر کَس، نُورِ دیگری بِپَدیدَد.
سَخُنگَردانی نه بیکَران است و نَه بَسته؛ وَنکه میانِ این دو است. آن بَرسانِ رُودی که میانِ دو-کَرانه بِلَغزَد. ساختمان واژه، کَرانهها را پاس بِدارد، امّا رُوانِ آدمی نَوسانها را بِسازَد. واژه در شبکة کُنِشی، زِیَندهترین چهرة خود را بِنَمایانَد.
سَخُنگَردانی تنها بازیِ خواننده با واژه نیست؛ واژه نیز در بَر-ا-برِ خواننده خامُش نَمانَد. هر واژه، پیشینهای از کارها، فرسایشها و رسُوبهایِ زمانی را با خود بِکَشَد و این پیشینه، بَرسانِ نیرویِ پَنهانی، راهِ خوانش را کج یا راست بِکُنَد. خواننده گُمان بِبَرَد که آزادانه در پهنة چِم، گام بِزَنَد، امّا واژه از پیش، نشانههایی در خاک بِنِهاده است. این کَش-ا-کَشِ میانِ آزادیِ خوانِش و سنگینیِ زمانی، همان جایی است که سَخُنگَردانی به پویاترین ترازِ خود بِرَسَد: نَه واژه فرمان بِرانَد و نَه خواننده، وَنکه چِم در میانِ این دو زاده بِشُوَد.
در این میدان، هرگز چِم به یَک-باره نَپدیدَد. چِم، رخدادِ آهسته-آهسته است؛ لایه-لایه و گاه واپسگرا. خواننده به واژه نزدیک بِشُوَد، چیزی بِفَهمد، سپس با خوانشِ دو-باره یا با دگرگونیِ حال-و-زمانِ خود، همان فهم فرو-بِریزَد و جای خود را به فهم دیگری بِدِهَد. این فرو-ریزش، شکستِ زبان نیست؛ نشانة زِیَندهبُوِشِ آن است. زبانی که چِمَش فرو-نَریزَد، از پیش بِمُرده است. سَخُنگَردانی، آیینِ این فرود-و-فرازِ همیشگی است.
واژه در سَخُنگَردانی، از یکانگی بِگُریزد. هر کُوشِشی برای بَندِشِ واژه، خَشِنی زبانی است که آن نه تنها واژه، که اندیشه را نیز بِخُشکانَد. از این است که زبانِ زِیَنده همواره با بَد-فهمیها-و-لغزشها-و-چندراهگیها بِآمیخته است. این لغزشها کاستی نیستند؛ رَوزَنه هستند. از دلِ همین بَد-فهمیهاست که کرانههای نُو بِگُشایند و اندیشه از باز-آوَرِشِ خود بِرِهَد.
سَخُنگَردانی نشان بِدِهَد که فهم، کاری کَسِ ویژهای نیست. هر خوانِش، در شبکهای از خوانشهای دیگر جای بِدارد. ما واژه را تنها با چَشمِ خود نَخوانیم؛ آوایِ دیگران، آموزشها، گُزارشهای گروهی و حتی خامُشیهایِ هازمانی در گُوشِمان آواز بِدارند. پس هر گزارش، گفت-و-گویِ نا-دینِشی با کَسانی است که نیستند و واژه در این گفت-و-گو، همیشه جای-به-جای بِشُوَد و هرگز در یک جایگاه آرام نَگیرد.
در این میان، تَن را نیز از یاد نباییم تا بِبَریم. سَخُنگَردانی تنها کارِ هوش نیست؛ تَن نیز در آن هَنایش بِدارد. همآهنگی دَم، خستگی، درد، یا شادمانیِ تَن بِتُوانَد تا راهِ خوانِش را دگرگون بِکُنَد. واژهای که در حالِ آسودگی نرم بِنِماید، در ترسناکی تیز بِشُوَد. این باشندگیِ تَن، یادآورِ آن است که زبان هرگز چیز پندارهای نیست. واژه، هر چند به اندیشه بِرَوَد، ریشه در زِیِش بِدارد.
پویاییِ سَخُنگَردانی هم چنین کَرانِ میانِ فهم-و-آفرینش را کمرنگ بِکُنَد. خواننده، تنها در-یابندة چِم نیست؛ همزمان آفرینندة آن نیز است. هر خوانِش، چیزی به جِهان بِاَفزاید، هر چند این افزایِش، «ناپیدا»-و-«بینام» بِمانَد. از این است که خوانِش نیز کُنِشِ خُوی-و-خیم است. آن که بِخوانَد، پاسخگویِ جِهانی است که با خوانشِ خود بِسازَد؛ جِهانی که بِتُوانَد تا وازتَر-یا-بَستهتر، مِهربانتَر-یا-خَشنتر بِباشد.
Post #888
15