🎓
سر در چاکِ گریبان
آوردهاند که جوانی به طلبِ کار، رزومهای آراسته بود؛ چنانکه اگر کسی آن را خواندی، گمان بردی نصفِ علوم عالم را او بنیان نهاده است.
روزی به مصاحبه به پارت در آمد.
از بکاندش پرسیدند، درماند؛ از دیتابیس سؤال کردند، عرق کرد؛ از هوش مصنوعی گفتند، آب خواست.
مصاحبهگر گفت:
«ای جوان! از این همه که در رزومه نوشتهای، کدام را نیک دانی؟»
گفت:
«اگر نیک میدانستم، حاجت به نوشتن این همه نبود!»
پس عذرش بخواستند و از شرکت بیرون کردند.
جوان، دلشکسته و سر در چاک، چند قدمی نرفته بود که چشمش بر مریدی افتاد که از کالج برون آمد.
گفت:
«عجب قومیاند! آگهی را گشودهاند و راهِ ورود را بسته!»
مرید گفت:
«راه باز است؛ تو از دیوار آمدهای!»
جوان لحظهای خاموش ماند و گفت:
«پس در کجاست؟»
مرید، درِ کالج را نشانش داد و گفت:
«این بار از در بیا.»
گویند در انتهای این حکایت، هیچ مرید و مرادی جامه ندرید و هیچ برندی از جامهی زیرین دیده نشد.
هنر در کار آید، نه گفتار
که دعوی سهل و استادی چه دشوارزاکان عبیدی
🎓
کالج پارت؛ در مسیر واقعیت🔹🔹🔹
❤️🔥
website 🆔
instagram🆔
linkedin 🆔
telegram💬
bale