شب عروسی مادرش اورا حاضر کرده بود لباس های مجلسی اش را تنش کرده بود به قد و بالای او ، به موهای مرتب و شانه کرده اش نگاه میکرد و قربان صدقه اش میرفت. میدانی که ؟ مادر او را با هزاران ذوق و شوق به این سن رسانده.... با هر نگاهی به قد و بالای عزیزکش مرحله به مرحله زندگی اش را تصور میکند ، تمام جانش را میگذارد تا فقط قد کشیدنِ پسرکش را ببیند با خودش میگوید یعنی میشود یکروز مدرسه رفتنش را ببینم ، یعنی میشود یک روز ....یعنی میشود یک روز ... مادرش حتی یک لحظه فکرش را هم نمیتواند بکند که قرار است همان شب در همان عروسی موشکی فرود آید و پسرکش را برای همیشه از او بگیرد ... خدا پسرکش را آن شب در سن ۴ سالگی عاقبت بخیر کند... تمام آرزوهایش را به یکباره برآورده کند... اما پسرک مگر آرزویی دارد ؟ آرزویی به غیر از شادی آرزویی به غیر از بازی.... آرزو های کوچک او را یک موشک بزرگ جواب است؟ آرزوهای مادرش را چه ...؟💔