میدانی که ؟ مادر او را با هزاران ذوق و شوق به این سن رسانده.... با هر نگاهی به قد و بالای عزیزکش مرحله به مرحله زندگی اش را تصور میکند ، تمام جانش را میگذارد تا فقط قد کشیدنِ پسرکش را ببیند با خودش میگوید یعنی میشود یکروز مدرسه رفتنش را ببینم ، یعنی میشود یک روز ....یعنی میشود یک روز ...
مادرش حتی یک لحظه فکرش را هم نمیتواند بکند که قرار است همان شب در همان عروسی موشکی فرود آید و پسرکش را برای همیشه از او بگیرد ...
خدا پسرکش را آن شب در سن ۴ سالگی عاقبت بخیر کند...
تمام آرزوهایش را به یکباره برآورده کند...
اما پسرک مگر آرزویی دارد ؟
آرزویی به غیر از شادی آرزویی به غیر از بازی....
آرزو های کوچک او را یک موشک بزرگ جواب است؟
آرزوهای مادرش را چه ...؟💔
بزرگ مرد کوچک
«شهید امیر علی کریمی»