حسین جندقیان ✍
در امتدادِ نورِ زردِ تا سپیدی نور امید
ساعت چهارِ صبح
صدای «تیک ، تیک» ممتد و خستهی ساعت روی دیوار، تنها ریتمی بود که به گذر زمان معنا میداد. بوی تندِ الکلِ سفید، بتادین، و بوی کهنهی ملحفههای انبار شده در هوای سنگین و کماکسیژنِ بخش معلق مانده بود.
عارفه دستکشهای لاتکسِ آغشته به لکهی رقیقِ خون را با حرکتی سریع از دستش درآورد و درون سطلِ زردِ عفونی انداخت. مچ دستش از شدت کشیدنِ آمپولها و رگگیریهای پیاپیِ امشب تیر میکشید. نگاهی به ساعت دیواری انداخت؛ چهار و بیست دقیقه. هنوز چند ساعت تا پایان شیفتِ شب مانده بود، و درست چهار ساعت بعد از آن، کلاس پاتولوژی و آزمونِ فیزیولوژی بالینی در دانشکده منتظرش بود.
پشتِ میز باریک و خاکستریِ نشست. زیر چشمهایش گود افتاده بود و هالهای سربی رنگ، ردپای بیخوابیِ چندین ساعته را روی پوست گندمگونش لو میداد. از جیب روپوش سفیدش، یک خودکار چهاررنگ، یک رول چسب کاغذی، و جزوهی قطور و سیمیشدهی مچالهای را بیرون کشید. گوشههای برگه با لکههای قهوه و ردِ سرم نمدار شده بود.
چشمهایش میسوخت، گویی مشتی خاکستر پشت پلکهایش پاشیده باشند. خطوط کتابِ فارماکولوژی پیش چشمش تار میشدند: «مکانیسم اثر داروهای …» سرش روی صفحهی کتاب سنگین شد، اما درست در همان لحظه، صدای نالهی مرد مسن روی تخت شش، رشتهی افکارش را پاره کرد:
«خانم پرستار… سوزن دستم تیر میکشه… تورو خدا…»
عارفه پلکهای خستهاش را بر هم فشرد، نفس عمیقی کشید تا سنگینیِ بغض و خواب را فرو دهد، و دوباره ایستاد. روپوشش را صاف کرد. لبخندی آرام، از همان دست لبخندهایی که به بیمار اطمینان میدهد دنیا هنوز تمام نشده، روی لب نشاند و به سمت تخت شش رفت. با همان سرانگشتانِ خسته اما ماهر، آنژیوکت را تنظیم کرد، دست تبدار پیرمرد را فشرد و گفت: «الان درستش میکنم پدر جان… تموم شد، دیگه درد نداره.»
او در میان دو دنیا معلق بود: دنیای تئوریها، آزمونهای بیپایان دانشگاه شهریههای سنگین دانشگاه، و دنیای واقعیِ رنج؛ جایی که مرگ و زندگی با قطرههای میکروست سرم رقابت میکردند. روزها روی صندلیهای سخت کلاس مینشست تا بیاموزد، و شبها در دهلیزهای بوی مرگ و اضطراب میدوید تا خرج همان درس و زندگی را دربیاورد. هیچ فرصتی برای جوانی کردن نبود؛ شاید تمام بیست و چند سالگیاش میان روپوشهای سفید، شیفتهای لانگ، صدای آژیر آمبولانس و اضطراب پاس کردنِ واحدها آب میشد.
دوباره به پشت میز برگشت. لیوان کاغذی چای سردشده را سر کشید؛ تلخ بود، اما بیدار نگهش میداشت. قلم را برداشت تا گزارش پرستاریِ ثبت کند. در دلش زمزمه کرد: «فقط دو ساعت دیگه… دو ساعت تا کلاس… دو ساعت تا بیداریِ دوباره.»
اما با تمام فرسودگی، وقتی ضربانِ قلب تخت شماره دو دوباره به خطی منظم برگشت و نگاه قدرشناسِ زنی که کودکش را از تشنج بیرون کشیده بودند به نگاهش گره خورد، حسی در عمق استخوانهایش جوانه زد؛ معنایی که هیچ کتاب و درآمدی نمیتوانست توصیفش کند. او نبضِ تپندهی امیدی بود که در تاریکترین ساعتِ شهر، چراغش را روشن نگه میداشت.
به نام آرامشبخشانِ شبهای بیقراری
روز پرستار، ادای احترام به دستهایی است که خستگی را پس میزنند تا امیدی خاموش نشود؛
به چشمهایی که خواب را فدا میکنند تا نبضِ زندگی در هیاهوی درد متوقف نماند.
درود بر آنان که میان فشارهای سنگینِ معیشت، شیفتهای طاقتفرسا و دویدنهای بیپایانِ تحصیل و کار، روپوش سفیدِ انسانیت را بر تن دارند و با صبوری، تکیهگاهِ رنجِ دیگرانند.
پرستاران عزیر روزتان، نه فقط یک روز در تقویم، بلکه در تکتک تپشهای قلبی جاری است که با دلسوزی شما دوباره جان می گیرد
#روز_پرستار بر شما فرشته گان سپیدپوش و خستگیناپذیر و دیگر همراهان این راه مبارک
Post #37496
524
- ❤ 7