تو اینقدر ظریف و نازکی،
که حتی موقع فکر کردن بهت حواسم رو جمع میکنم.
تو اینقدر ظریف و نازکی،
که وقتی صحنهی دست تو و یک کتاب رو متصور میشم، به خودم میگم کاش نویسنده حرفهاش رو توی چند صفحهی کوتاه خلاصه کنه تا انگشتهات از وزن کتاب خسته نشن.
تو اینقدر ظریف و نازکی،
که از بیخار بودن گلها خوشحال میشم، چون میدونم نمیتونن بهت آسیب بزنن.
تو اینقدر ظریف و نازکی،
که بغض همیشه در کنارت قدم برمیداره؛
نزدیک،
نزدیک،
مثل من.
تو خیلی ظریف و نازکی.
و من همیشه در عجبم،
که طوفان و آغوش،
ظرافت و استقامت،
چطور کنار هم، چنین معنایی میسازن.
تو یه معمایی،
یه معمای ظریف و نازک و جان سخت.
پ.ن: حس ساعت ۵:۱۰ صبح.
Post #2402
9
Palette تو، همین تصویری؛ همآغوشی ابر و آشوب و آسمان و نور و رنگینکمان. تو، همین تصویری؛ هم طوفان، هم آغوش. کجای این شهر سِیر میکنی؟ ۱۴۰۵/۰۷/۱۷