-از نامههایی که هرگز به صاحب خود نمیرسند.
دفترم دست تو بود.
و مدادم.
سعی میکردی خوشخط بنویسی؛ تلاشت مشهود و ستودنی بود!
یهو توی فکر خودت غرق شدی. یه کلمه رو بارها و بارها نوشتی. پله کشیدی. پلههای رو به پایین. شاید بپرسی از کجا فهمیدم رو به پایین بود؟ مگه خود پله جهت داره؟... آره. من از اون یه پلهای که نا تموم ولش کردی و دوباره مشغول نوشتن شدی فهمیدم نقطهی آغازت کجا بوده.
داشتم میگفتم، پلههای رو به پایین... شاید به درون خودت. درون خاطرات، درون احساسات، درون تشویش و تمایلات.
و بعد...
چند تا قلب کوچک، شبیه بهم، بالای صفحه کشیدی و دلشون رو پر کردی. نه، تو آدمی نیستی که قلبت سیاه باشه؛
اون اندوه بود. اندوه سالها دلشکستگی.
اما بعد به چیز دیگهای فکر کردم؛
اگر تو هم در اون لحظه،
به همون چیزی فکر میکردی که من فکر میکنم،
تکلیف تمام نگاهها و حرفها و فکرها چی میشد؟
شاید این هم تلاش دیگهای بود؛
مثل همقدم شدن.
مثل ناگهانیترین سوال دنیا.
مثل آشوب همین لحظه که مینویسم.
مثل نامعلوم بودن یک دقیقهی بعدی.
من رو با این ثانیهها قضاوت نکن.
نابلدی من رو به تمام مسیر تعمیم نده!
من هنوز تازهام،
من جوانهایام که سر از خاک بیرون آورده و حتی از بارون ترسیده،
از بارون، که حیاتبخشه!
دوباره آفتابی شو.
هر بار بیشتر از قبل به این پرتو چشم و ذهن و واژههام رو خواهم سپرد.
و اگر امشب، این لحظه، بیشتر از هر ثانیهی دیگه نفس کشیدن مون متزلزل باشه،
اگه این شب و ستارههاش محسوستر از همیشه آبستن حادثه باشن،
پس بزار بگم به امید اینکه بشنوی،
تو جالبترین اتفاق این فصل زندگیمی،
یک تصویر انتزاعی از ترکیب تمام چیزهایی که در این دنیا چشمها و قلب من رو به خودشون جذب میکنن.
واقعیت ماجرا با تمام چیزی که از این جملهها برداشت میشه فرق داره،
اما برداشتها مهم نیست،
مهم اینه من خودم حقیقت رو میدونم.
«مفتونِ بودن» بمون.
-برای ا.س
Post #2401
7
Palette -از نامههایی که هرگز به صاحب خود نمیرسند. میدونی، من فقط تا همون روز و همون ساعت این ماجرا رو بلد بودم. قرار نبود بقیهش اینطوری بشه؛ اصلا قرار نبود «بقیه»ای داشته باشه. من فقط تا همون روز و همون ساعت این ماجرا رو بلد بودم. بقیهش رو تازه، نمنم، با هزارتا…