🔘زبان؛ جایی که زندگیِ ما اتفاق میافتد
✍ علیرضا اسماعیلی
ما معمولاً فکر میکنیم زبان یه وسیلهست؛ چیزی که داریمش، تا باهاش حرف بزنیم و منظورمون رو به هم برسونیم. اما ماجرا عمیقتر از اینه. ما فقط با زبان حرف نمیزنیم؛ تا حدی در زبان زندگی میکنیم.
ویتگنشتاین ما رو متوجه همین نکته میکنه که معنای واژهها رو نمیشه جدا از کاربردشون و از شکل زندگیای که توش به کار میرن فهمید.
"دوستت دارم"، "نمیتونم"، "باید"، "حق داری" یا حتی "من خوبم"، فقط چند واژه یا جمله نیستن؛ هر کدوم از اینا در دل یک رابطه و یک شیوهی زندگی معنا پیدا میکنن.
یعنی ما با زبان فقط جهان رو توصیف نمیکنیم؛ به تجربههامون معنا میدیم و از خلال این معنا، با جهان و خودمون نسبت پیدا میکنیم. گاهی یک نفر با چند کلمه تحقیرمون میکنه و یکی دیگه با همون چند کلمه امکان دوباره شروع کردن رو به ما میده. گاهی هم خودمون با واژههایی که درباره خودمون به کار میبریم، راههای زندگیمون رو تنگ میکنیم: "من همینم"، "دیگه دیر شده"، "من نمیتونم".
اینجاست که فلسفه میتونه وارد زندگی روزمره بشه؛ نه برای اینکه جوابهای بزرگ و نهایی بده، بلکه برای اینکه ببینیم با چه کلماتی داریم به زندگیمون معنا میدیم.
شاید بعضی وقتها مسئلهی ما این نباشه که جواب درستی پیدا نکردهایم؛ مسئله این باشه که اصلاً داریم زندگی و مسئلهمون رو با چه زبانی معنا میکنیم.
حالا وقتی به زبانمون دقت میکنیم، کمکم میبینیم بعضی از چیزهایی که اسمشون رو "واقعیت" گذاشتهایم، شاید تا حدی نتیجهی همان معنایی باشند که در زبان به آنها دادهایم.
شاید دقت کردن به زبان، فقط دقت کردن به واژهها نباشه؛ تمرینی باشه برای دیدن زندگیای که درون همین واژهها برای خودمون ساختهایم.
@PaideiaPhilo
Post #4533
534