پنجره را باز میکنم و اجازه میدهم باد صورتم را نوازش کند
نور از از لابه لایه حریر پرده به صورتم میخورد.
چشمانم را میبندم و هیچ کاری نمیکنم.
برای چند لحظه هیچ کاری نمیکنم.
گوش هایم چیزی جز صدای شب آرام و خسته، چیزی نمیشنوند.
نمیدانم چه باید بگویم،
در یک هیاهویی به سر میبرم که هر لحظه اش سرشار از سکوت است.
سرشار از سکوتی که نمیدانم چرا من نمیشنوم اش.
همه جا را سکوت فرا میگیرد و من باز هم سکوتی نمیشنوم.
باد پاییز به صورتم میخورد.
چشمانم را باز میکنم.
باد مو هایم را تکان میدهد.
من سعی میکنم تکه های بهم ریخته و از هم متلاشی شده ذهنم را که مانند پازلی باشد که از دست کودکی بر زمین ریخته باشد، جمع کنم؛
من تکه ها را جمع میکنم و کنار هم میچینمشان ولی نه حتی یک تکه خالی پیدا میشود، بلکه تکه های زیادی از پازل درهم چیده میشوند؛
و آن کودک غمگین میشود؛
و ناگهان صبح میشود.
من در سکوتِ پر صدا، باز هم میگذارم باد به صورتم بخورد،
این بار نوازشم نمیکند و فقط محکم خودش را به صورتم میکوبد.
باد پاییزی ...
پاییز هم از راه رسیده بود ولی من همچنان در یک فصل، در جایی میان شلوغی های یک سکوت طولانی، گیر کرده بودم.
#ازقلمماه