اقیـانوسی کـه نـه سـاحلی بـرای رسیـدن داشـت و نـه کـرانهای بـرای رهـایی!
آنچـنان بـاشـکوه و دور از دسـترس بـودی کـه تمـامِ هـستیام را بـه آشـوبِ خـواستـن کشـاندی.
از هـمان لـحظـه، دلِ سـرکشِ مـن سـودای رسـیدن بـه نـاممـکن را در سـر پـروراند و بـیپروا بـه سـوی تـو روان شـد.
تـو اقـیانوسـی پهـناور بـودی و مـن قطـرهای تشـنه؛ و چـه رویـای محـالیست در سـر داشـتنِ تـصاحـبِ تمـامیِ دریـا، امـا دل، از دانسـتن چـه سود می برد وقـتی اسیـرِ خـواستـن باشـد؟در عـطشِ بـیپایـانِ طـلبِ تمـامِ تـو مـیسوخـتم، و بـا ایـن حـال، هـر بـار جـانِ خـویش را بـه مـوجهـای نـاپـیدای حـضورت مـیسپـردم؛
مـوجهـایی کـه مـرا هـرچه بیـشتر از خـویش میگـرفتـند و هـرچـه عـمیقتر بـه تـو نـزدیک مـیکردنـد.
